درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

درد و دل با فندق | خرداد ۱۴۰۵

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

فسقلی

آدمها به سه شكل وارد زندگيمون میشن؛
براى يک عمر، براى يک فصل، براى يک درس
...

نوشت :

فسقل خانم امروز واسه اولین بار گفت 《آغه》🤩🤩

الانم در حال خوردن دستاشه 🫤هی من پستونک میندازم دهنش میندازه بیرون ...🤨

یه عروسک از اینا که تکون میدی صدا میخوره واسش خریده بودیم اولش میترسید صداش میدادیم گریه میکرد ، امروز گذاشتم کنارش چپ چپ نگاش میکنه ...🤣🤣

درسته که اردیبهشتیا لجبازن 😐



تاريخ : شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۵ | 18:52 | نویسنده : مامان فندق |

فسقلی خونه ما

سلام سلام بلامیسر خوبی ، عزاداری هاتون قبول ، التماس دعا

..

دیشب همراه همسر و مادرهمسر رفتیم شهرداری تجمع مردمی و عزاداری ...قرار بود بریم هیئت اما مادر همسر گفت بریم شهرداری ..فسقل خانم از بس خوابش میومد داخل ماشین توی بغلم خوابید ، اماااا ...رسیدیم و یه نیم ساعتی که گذشت همین که صدای بلند سخنران پیچید تو بلندگو ، بچم ترسید و از خواب پرید 😐😭...شروع کرد به گریه کردن و یکم شیر خورد ولی فایده نداشت لج کرده بود و از طرفی خوابش هم میومد ، هر چقدر هم بغلش گرفتیم و قدم زدیم و پستونک دادیم بهش باز ساکت نمیشد و ما مجبور شدیم برگردیم خونه ...

...

اما صبح امروز رفتیم شیرخوارگان خداروشکر آروم بود و اذییتم نکرد ...واقعا با بچه کوچیک سخته بیرون رفتن مخصوصا یکی دوماهه...

الانم حموم کرده سبک شده خانم خانما خوابیده

میخوابه دلم تنگ میشه واسه شیطنت کردناش دلم میخواد بیدارش کنم 😬😬😬



تاريخ : جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵ | 19:3 | نویسنده : مامان فندق |

..

بابا یکی من را به قصد کشت میزد !

هر بار گفتم یا علی با مشت می زد

یک بار گفتم اسم زهرا مادرت را

دیدم که نامردی لگد از پشت می زد ...

...

عالم به فدای دل محزون رقیه(س)

التماس دعا



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۵ | 12:11 | نویسنده : مامان فندق |

....

بازم شب شد و دلتنگی… دیدی آخر گمم کردی؟💔
چی شد فکر سفر کردی..؟؟ خدا کنه که برگردی🎶
صدات زدم تو ت
نهایی ، ولی جواب نمیدادی…
تو که گفتی دوستم داری! چرا به جام نمیاری؟! 🙂
هنوز بوتو میده قلبم قلبم قلبم
الان تنها تر از قبلم قبلم قبلم
تنگ شد دلت هروقت هروقت هروقت
برگرد گلِ سنگم

...

تاحالا شده یه اهنگی بیفته ورد زبونتون

ایشون ک اون بالا نوشتم افتاده ورد زبونم 🤨🤨



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ | 19:15 | نویسنده : مامان فندق |

آرام ترین آدم ها آنهایی هستند که یک روز در دلشان جهنمی را خاموش کرده اند و زنده مانده اند.
..

نوشت :

چقدر پوست کلفتیم

هه



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ | 15:54 | نویسنده : مامان فندق |

خودمونی

در خود قدم می‌زنم ؛ بیشتر به تو می‌رسم !

...

نوشت :

سلام سلام بلامیسر

خوبین خوشین

زندگی ب کامه

خب خداروشکر

من و فسقل خانم هم خوبیم ، بله بله ایشون طبق معمول شیر خورده و جاشم تمیز شده آروقشم زده بازی هم باهاش یکم کردم ، حالا در حال خوابیدن هستش ، ناگفته نماند که امروز دوبا شیر بالا آورد ،فک کنم زیادی خورده بود ...یه پارچه نذری بود که مامانم پارسال نذر کرد اگه امسال محرم این فسقلی باشه که هست ببرم براش لباس واسه شیرخوارگان بدوزم ، منم اون هفته پارچه رو دادم خیاط ، حالا دیشب بهش پیام دادم میگه خوب شد یادآوردی کردی که جمعه شیر خوارگانه 😐😐😐😐یعنی من چی بگم بهش

فسقل خانم انقدر گرمایی هستش ، یکم گرمش شه تنش جوش ریز میزنه ، از اونجایی ک همسر اینجوری فک کنم گروه خونیش ب همسر کشیده ، خب مادر جان چی میشد مثل من سرمایی میشدی ، 🫤۹ ماه تو شکم من بود سختی رو من تحمل کردم کلا شده شبیه باباش و مادر شوهرم ، اووم

حالا مادرشوهر هر وقت حرفش میشه میگه شبیه تو نیست اصلا ،دوستای مسجدیم عکسشو دیدن همه گفتن شبیه عروست نیست اصلا 😒😒😒

یکی نیست بگه باشه بابا حالا مگه ما گفتیم شبیه منه ، خوبه من از اون روزی که عکس رنگی سنوگرافی رو دیدم گفتم شبیه همسر هسش

اووف

میگم خدا خیلی جای حق نشسته قربونش بشم ، ی روزی سر یه پولی که از ی نفر گرفتیم و اشنا هم بود . قرار بود سر یه سال پسش بدیم خیلی اذییتمون کرد و هی گفت و گفت تا خدا ی جوری برامون رسوند وماهم تا قبل ی سال دادیمش ، خیلی دلم از کارش شکست خیلی ، تنها خواستم از خدا این بود ک دیگه من و محتاج بندش نکنه و برعکس شه ، حالا دارم میبینم چ جوری درخواست پول کرده از همسر ،البته دومین باره

بله بله خدا جای حق نشسته 🫠



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ | 13:19 | نویسنده : مامان فندق |

رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی می‌شود
سرفه‌هایم تازگی‌ها آنچنانی می‌شود

انتظارت کار دارد دست چشمم می‌دهد
رفته رفته عینکم ته استکانی می‌شود

هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی
خاطراتت پشت پلکم بایگانی می‌شود

کوه طاقت هم که باشی عشق آبت می‌کند
شانه‌های مرد عاشق استخوانی می‌شود

گاه مثل بیژن و یوسف به چاهت می‌کشد
گاه جسمت مثل عیسی آسمانی می‌شود

شب به شب جنگست بین عقل من با عشق تو
نقش من هم این وسط پادرمیانی می‌شود

چشم و ابروی خشن از بس که می‌آید به تو
گاهی آدم عاشق نامهربانی می‌شود

صفحه‌ای از دفترم را باد با خود برد و رفت
داستان عشق ما فردا جهانی می‌شود

بی تو اطرافم پر از ارواح سرگردان شده
برنگردی شاعرت قطعا روانی می‌شود

کار و بارِ آدم عاشق ندارد اعتبار
مردنش هم مثل اشکش ناگهانی میشود🥀



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ | 8:34 | نویسنده : مامان فندق |

دلتنگی شبونه

والا ربطى به غرور نداره ما از اول زندگيمون ياد گرفتيم جايى كه جامون نيست به زور خودمونو جا نكنيم
...
رو مبل نشستم و همسر خوابه و منم در حال خوابوندن فسقل خانم هستم ، یه بار که خوابید و بیدار شد دوباره شیر خورد و پوشک نو تن کرد و یکم باهاش بازی کردم و خسته شد و الانم چشماشو بسته اما خواب و بیداره ...منم همینجوری که تخت و تکون میدم رفتم یه سر به وبلاگ های بروز شده زدم ، یادمه چند سال پیشا با وب قبلیم داشتم ی روز تو وب بروز شدها میگشتم که چشمم خورد به یه وبلاگ ، امشب خاطرات اون روز برام تداعی شد ..اون روز با دیدن اون وبلاگ و نوشتهاش و صاحب اون وب یه صفحه جدیدی تو دفتر زندگیم ورق خورد ، یه شروع که پایانش نمیدونم بگم تلخ بود بگم پر از ابهام بود ، نمیدونم ، اصلا نمیدونم چ حکمتی تو کار خدا بود که اون وب سر راهم قرار بگیره ، ولی من سرگردون و خسته و زخمی رو مداوا کرد ، جون تازه داد ب من ، ب منی که از همه دنیا بریده بودم و خسته بودم ، ب منی که با اون اتفاق که واسم افتاده بود جون بلند شدن و از نو شروع کردن نداشتم ، نمیدونم براتون پیش اومده یا نه ، یکی فرشته نجاتتون بشه ، بخاطر تک تک اون روزها و ثانیه هایی که کمکم کرد تا سرپا شم ازش ممنونم
آخرش نمیدونم چرا گند زد فقط ، حتی خودشم نتونست بگه میخوام نباشم دیگه، یکی دیگه رو واسطه قرار داد ، نمیدونم چرا ، ازش کینه ب دل ندارم.اما تو قلبم جای ی چیزی خالیه ، قلبی که داشت یاد میگرفت مثل آدم زندگی کنه و بتپه ...نمیدونم اون اشتباه کرد یا من زیادی جدیش گرفته بودم ...
حالا کجاست و در چ حاله نمیدونم ، تنها چیزی ک میدونم اینه که هنوزم اون خندهای قشنگش رو لباش نقش میبنده ، هنوزم اون چشمای مشکی جذابش برق خوشحالی توش موج میزنه،خداروشکر
مرور خاطرات پدر آدم و در میاره ...مخصوصا وقتی دلتنگی مهمون قلبت باشه ...
سعی کنید مثل من غبار از روی خاطرات گذشته پاک نکنید ،بذارید همونجوری پراز خاک و خل بمونه
..
نوشت :
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن
چیزی در دست نداریم برای پیشکشی
جز قلبی که تنگ است و زبان نفهم
...



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ | 23:53 | نویسنده : مامان فندق |

شرح با شما

حال من دست خودم نیست

نبین آرامم

مثل پاییزم و

یکباره بهم میریزم

...

نوشت :

اگه یکی رو دارین که مخاطب نوشته هاش شما هستین ، پ خوشبحالتون

کمتر کسی پیدا میشه مخاطب نوشته یکی باشه



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ | 16:48 | نویسنده : مامان فندق |

میگفت :

من اونجایی فهمیدم زندگی قشنگ نیست

که

تو اوج دوست داشتن

باید ولش میکردم ....

....

هه



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ | 16:39 | نویسنده : مامان فندق |

محرم حسین

از اشوب دنیا

پناه میبرم به

محرم حسین بن علی ...🖤

..

این ایام بر همگی تسلیت ..التماس دعای فراوان

خیلی این شبا دعا کنید واسه همدیگه

واسه کشور

واسه مردم

واسه بچهامون

واسه رزمندگان

واسه رهبر عزیزمون

الهی که هر چی خیره برای کشورمون رقم بخوره

خیلی خیلی اذییت شدیم ، جنگ رو با چشم دیدیم و آقا جانمان رو از دست دادیم، خیلیا عزیز از دست دادن .. با عمق وجودمون روز ب روز شکسته تر شدیم .پیر تر شدیم ...اما پرچم این مملکت باید به دست امام زمانمون برسه و میرسه به کوری چشم دشمن...

به حق این ماه عزیز ب حق امام حسینی که غریبانه به شهادت رسید ،ظهور آقاجانمان صاحب الزمان به زودی زود ان شاالله

التماس دعا



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ | 11:59 | نویسنده : مامان فندق |

حسادت

*‌بزرگ شدن آدم ها گاهی به خاطر خطای دید ماست

بعضی ها را خودمان به اشتباه بزرگ میکنیم

...

نوشت :

از بعضیا انتظارشو نداری اما ی جوری خودشون و بهت ثابت میکنن که مغزت قفلی میزنه ..

هیچ وقت با هیچ کس حسادت نکردم کلا آدم حسودی نیستم ، برعکس از داشتهای دیگران از موفقیت هاشون خوشحال میشم و لذت میبرم ، تعریف از خود نباشه ، اینقدرها هم خوب نیستما اما حسادت کردن از تصورانم دوره ...اما نمیدونم چرا دورو بری هام انتقدر باهام حسادت میکنن

الی (دخترعمه)چند روز پیش زنگ زده بهم ، متوجه نشده بودم ،اما بعدشم زنگش نزدم ، یه جوری دیگه ازش دلسرد شدم ، زمانی که فسقل خانم ب دنیا اومد با اینکه میدونست قراره چ روزی زایمان کنم. بااینکه عمه که مادرش باشه زنگ زد و خبرمو گرفت حتی اومد خونه مامان دیدنم اما دختر عمه جانی که از بچگی باهاش بزرگ شدم و کلی باهم دیونه بازی کردیم و از جیک و پوک هم خبر داریم مثل یه رفیق بود برام نه یه زنگ زد ن اومد دیدنم ، تازه خانم خانما دوهفته بعدش زنگ زده تبریک بگه ، گفتم یه سال میموندی الی جان وقت داشتی حالا ، ی سری بهونه ها آورد که اصلا مورد قبول نبود برام ، من میدونم بچه نداشتن سخته میدونم داره کلی سختی تحمل میکنه ، میدونم در دهن مردم و نمیشه بست ، خودم کم سختی نکشیدم تو سه چهار سالی که به هر دری زدم نشد ، حتی وقتی جنین ۵ روزه انتقال دادم نگرفت ، اما هیچ وقت به دوستام حسادت نکردم ، اتفاقا خودم ازشون خبر میگرفتم تو کل دوران بارداریشون همیشه حواسم بهشون بود کلی چیزا بهشون میگفتم انجام بدن ، حتی وقتی زایمان کرده بودن کلی براشون خوشحال شدم ...من میدونستم هیچ کار خدا بی حکمت نیست ، اگه ب هر دری میزنم روم بسته میشه یا من لایقش نیستم یا نمیتونم مادر خوبی باشم ، اما وقتی ی هفته بود از کربلا برگشته بودم و با بی بی چک مثبت روبه رو شدم نمیدونستم اسمشو چی بذارم معجزه یا هدیه امام حسین

من درکش میکنم ،براشم همیشه دعا میکنم که خدا یه دونه از این فسقلی ها تو دامنش بذاره ، اما ازش انتظار نداشتم با من حسادت کنه اونم سر بچه دارشدن ...

خلاصه که یه سری ها رو خودمون اونقدر بزرگشون میکنیم که همونا خنجر میزنن از پشت بهمون

..

از فسقلی بگم واستون

خانم خانما یاد گرفته صبح سر ساعت ۱۰ دیگه بیدار میشه و دلشم نمیاد بخوابه ، الانم در حال کار خرابی و سکسکه زدنه 🫠



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ | 10:51 | نویسنده : مامان فندق |

‌‏ز ڪدام ره رسیدے
ز ڪدام در گذشتی
ڪه ندیده دیده ناگه
به درون دل فتادے

‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌هوشنگ_ابتهاج

...

نوشت :

یکی اینجا میخواست موهاش روشن شه اما ....

بله بله مثلا رنگ گذاشتم مشکی موهام بره ، شد بادمجونی تیره 😭😭😭😭😭😭😭
‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌‎



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ | 8:7 | نویسنده : مامان فندق |

بدون شرح

درباٰره‌ات گریه نکردم. میدانِستم تو با گریه از تنم نمیروی. ریشه داٰری، تکثیر شده‌ای و آنقدر میمانی تا روحَم را بخوری و پوستم را دور بریزی. پذیرفتم در قصّه‌ی من کوه‌هاٰ به هم میرِسند، آدمهاٰ نه و هماٰنطور که از پشتِ پنجره رفتنت را میدیدَم، سیگاری آتش زدم و با اوّلین قطره باران آرزو کردم کاٰش اقلاً لاشه‌ام را بخواهی. دورم نریزی و پوستم را نگه داٰری تا شب‌ها روی تن مَرمرت بکشی و اجازه بدَهی بعد از مرگ هم دوستت داٰشته باشم…
میم سادات هاشمی



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ | 4:0 | نویسنده : مامان فندق |

خودمونی

یادمه وقتی تازه از اتاق عمل اومده بودم بیرون ،اونقدر که درد داشتم و قبلشم کلی درد کشیده بودم همش میگفتم دیگه پیش من حرف بچه رو نزنینا همین یدونه پدر منو در آورد تا به دنیا اومد ، مامان و همسر کلی واسم خندیدن 😒

اما حالا که روز به روز با دل و جونم به دختر کوچولوم رسیدگی میکنم و بغلش میکنم و عطر تنشو بو میکشم و روزی هزار با خداروشکر میکنم بخاطر وجودش ..سخت بود اما ارزش داشت ، اون داره روز به روز بزرگتر میشه و من به خودم افتخار میکنم که مامانشم ، وقتی با اون چشمای رنگیش بهم خیره میشه و لبخند مهمون اون لبای کوچولوش میشه انگار من جونی دوباره میگیرم و از نو متولد میشم ..وقتی خوابه دلم انگار تنگ میشه واسه بیدار شدنش و شیطنت و حتی گریه هاش ...

نوشت :

از اونجایی که فسقلی دیشب نمیدونم بخاطر چی کلی گریه کرد و دیر خوابید ،از صبح شیر که میخوره گیج خواب میشه و بدون گریه و راحت میخوابه ..(فک کنم باز هیار بدون نعنا خوردم اذییتش کرد😐😐)

برم یکم خونه رو مرتب کنم و بعدشم با فسقلی بریم تا بیرون یکم دور دور کنیم و منم یه رنگ مو بخرم از این موهای مشکی طلایی راحت شم ، از اونجایی که شیرمادر میخوره ، زنگ زدم دکترش گفت مشکلی نیست رنگ بذاری ...اما بازم دلم طاقت نمیاره یه روز بهش شیر نمیدم تا اذییت نشه یه وقت ...حتما میگید مگه رنگ واجبه ، اووم نزدیک یه ساله رنگ نذاشتم تکراری شده رنگ موهام واسه خودم ...

حالا چه رنگی بگیرم رو این مشکی جواب بده



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ | 15:0 | نویسنده : مامان فندق |

مریضی

بی‌شک هر آنچه متقابل باشد،
تا ابد ادامه می یابد، عشق، احترام، درک.


...

نوشت :

سرماخوردگی😰کجای دلم بذارمش حالا

سلام صبحتون بخیر و شادی



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ | 8:6 | نویسنده : مامان فندق |

بدون مخاطب

برایش نوشتم :

مرا در شخص دیگری جستجو خواهی کرد
ولی
نخواهی یافت
نه بخاطر اینکه دیگران بد هستند
یا من بی نقص بودم
بلکه چون هر قلبی
فقط یکبار خانه واقعی اش را پیدا میکند
تو میگردی میان؛
لبخند ها
نگاه ها
حتی بوسه ها
دنبال چیزی میگردی که
فقط در من بود
آن درکِ بی قید و شرط؛
آن صبوریِ خسته؛
آن عشقی که
خودم را در آن فراموش کرده بودم
و روزی
وسط یک گفتگوی بی اهمیت
با کسی دیگر
ناگهان سکوت میکنی
و یادم میفتی
نه با نفرت
نه با خشم
که با حسرتی عمیق
که فقط کسانی درک خواهند کرد که عشق واقعی را از دست دادند و دیگر هیچ وقت
شبیه آن را پیدا نخواهند کرد



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ | 16:21 | نویسنده : مامان فندق |

شرح با شما

نوشته بود؛
امیدوارم این قماری که سرِ دور کردن وُ رنجوندن من کردی ، بُردش با تو باشه؛
واگرنه بد باختی :)

....

آدم و میبره تو فکر



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ | 16:14 | نویسنده : مامان فندق |

فسقل خانم خونه

آدمای کم حرف فقط با کسایی که دوسشون دارن زیاد حرف میزنن.
....

نوشت:

سلام سلام بلامیسر چطوری خوبی خوشی روزگار ب کامه

خداروشکر

من که خسته و گیج خوابم و البته گرسنه

..

ی نفرم از ۴ صبح بیداره و فقط تونسته یه ساعت بخوابه ، مثلا ساعت ۴ بیدار شدم و اول ب فسقلی رسیدگی کردم بعدش رفتم غذای همسر رو اماده کردم بعدم گفتم یکم خونه رو تمیز کنم ک بتونم ظهر بخوابم ...امااا..ظهر داره میگذره و من همچنان با این فسقل خانم دارم وقت میگذرونم ..هی میخوابه و بیدار میشه ، نذاشته یه لقمه غذا بخورم ..این روزا بازیگوش شده ،دلش میخواد یکی باهاش حرف بزنهو اونم ریز ریز میخنده 🤣😎دلبری کردن و داره شروع میکنه فسقلی ..ای مامان قربونش

خلاصه که همه وقت من شده در اختیار فسقل خانم

الهی یکی از این فسقلی ها قسمت همه اونایی که دلشون میخواد

خداروشکر بخاطر وجودش



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ | 15:33 | نویسنده : مامان فندق |

بدون شرح

هر شب به خودش میگفت فردا دیگر طاقتش تمام میشود ، اما فردا که می آمد باز زندگی جریان داشت...



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ | 12:20 | نویسنده : مامان فندق |

یکی ازم پرسید:
چطوری انقدر آرومی
انگار هیچی برات مهم نیست؟
بهش گفتم:
همه چیزایی که ترسیده بودم سرم بیاد،
سرم اومد، دیگه نگران چی باشم؟



تاريخ : شنبه بیست و سوم خرداد ۱۴۰۵ | 16:10 | نویسنده : مامان فندق |

رفیق ، مخاطب خاص

یادت مرا فراموش ...یادم تو را فراموش

یه نگاهی انداختم به نوشتهای خیلی قبل تر ، دیدم آخرین بار که برات نوشتم روز تولدت بود ،اردیبهشت سال ۴۰۴، بعداز اون روز دیگه انقدر گرفتاری هام زیاد شد که نشد برات بنویسم ، تولد امسالت هم که کلا اینجا بالا نمی اومد و بخاطر شرایط جنگ فیلتر بود ...میدونم گذشته اما تولدت مبارک ، نمیدونم امسال که شمع تولدت فوت کردی تو دلت چی آرزو کردی ، امیدوارم کلی خنده رو لبات نشسته باشه و کلی سوپرایز شده باشی ، یه چیزی بگم مامان شدم بالاخره ، اونم مامان یه دختر فسقلی و ناز نازی که اصلا شبیه من نیست کلا به باباش رفته ، تنها چشماش شاااید رنگ چشام بشه ، یادته گفتی بچت اگه دختر بشه شبیه خودت شیطون میشه د چ شود ، انگار خدا صدات و شنید دختر داد بهم ، اینم از همین الان بلاست 🤣🤣 میدونی دخترم تولدش هم ماه تولد شماست ...هر چقدر سعی کردم شده روز اخر فروردین به دنیا بیاد اما نشد 🤨🤨هان چیه دلم نمیخواست اردیبهشتی شه ، اونجوری نگاه نکنا میام براتا ..اردیبهشتیا مغرور و لجبازن ..که از الان این و دارم تو دخترک میبینم ..ولی خب چ کنیم تقدیر اینجوری نوشته بود ..

خب خب خوبی خوشی ...زندگی ب کامه ...یه تسلیتم بگم بهت ..خودت میدونی چرا ...با جنگ چ میکنی ، راستی چرا سکوت کردی چیزی نمینویسی ..سرت شلوغه دیگه از نوشتن دست کشیدی انگار ..گاهی ی چیزایی بنویس نذار خاک بگیره در و دیوار وبلاگتو

از حال من اگه بپرسی خوبم ، البته بعد از یه زایمان سخت و هفته های اول مادر شدن ، الانم سخته ولی خوب شیرینیش ی چیز دیگست ...

موهای سفید رو سرت خیلی زیاد شدنا ، امیدوارم ارثی باشه ن از سختی زمونه ، نه از درد ...امیدوارم همیشه خوش باشی و اون خنده بامزه رو لبات جاخوش کنه ...

هر وقت یادت میفتم دعام برات همینه .آدم واسه رفیقش که بد نمیخواد ،هوم

مراقب خودت باش ، دلتنگ که نمیشی میدونم ، اما اگه شدی دستاتو بذار سمت چپ سینت اره رو قلبت ببین چه قشنگ میتپه هنوزم من همونجام وقتی با یاد من تپشش اینقدر زیاد میشه ...

🤣🤣🤣الکی مثلا

کوفت نخند

من برم دیگه

تونستی و اون غرورت اجازه داد ،البته اگه میای و میخونی بازم البته اگه من و میشناسی ، اگه تو یادتم ، یه نقطه ای ، خط تیره ای ، اهانی اهونی چیزی بذار بدونم هستی

فسقل خانم هی تکون تکون میخوره برم ببینم چی میخوادش 😅



تاريخ : چهارشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۵ | 8:36 | نویسنده : مامان فندق |

تولد آبجی کوچیکه

به ۱۹ خرداد که میرسم واسم تداعی کننده خاطره کودکی هستش ، روزی که ته تغاری خونه به دنیا اومد ، روزی که من شدم آبجی بزرگه

هیچ وقت اینجا رو نمیخونی گل یاسم ، اما میخوام بدونی که خیلی دوست دارم ته تغاری جونم ، مرسی که به دنیا اومدی تا دختر کوچولوی من یه خاله مهربون مثل تو داشته باشه ، برات بهترین ها رو از خدا میخوام گل قشنگم ...برات عاشقی و دل سپردن و بهم رسیدنت کنار اونی که میخوای رو از خدا میخوام ...

امیدوارم زنده باشم تا بتونم خوشبختی و مامان شدنت رو یه روزی ببینم ..یه کوچولو به منم بگه خاله ...

تولدت مبارک گل یاس قشنگم



تاريخ : سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۵ | 13:26 | نویسنده : مامان فندق |

فسقل خانمی

بعداز ۴۲ رو بالاخره موفق شدم فسقل خانم و رو تختش بخوابونم ..فک کنم دیگه داره به دنیای بیرون از شکمم عادت میکنه .فقط اگه این دستاش بذارن بخوابه 🤣🤨خوابیدها یهو دستاشو تکون میده میبره سمت صورتش از خواب بیدار میشه دوباره باید تکونش داد تا بخوابه...فکنم دوباره باید دستاشو ببندم تا راحت بخوابه 😬😬...اخه دلمم نمیاد زندونیش کنم🫤راه دیگه ای نیست یعنی .کسی میدونه بهم بگه



تاريخ : سه شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۵ | 13:1 | نویسنده : مامان فندق |

در زندگی دقیقا همون چیزی گیرت میاد که شجاعت درخواستش رو داشته باشی ....

...

نوشت :

سلام سلام بلامیسر

خوبی خوشی

صبح زیباتون به خیر و شادی

چه خبر دارین من ندارم🙃🙃



تاريخ : دوشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۵ | 10:31 | نویسنده : مامان فندق |

خودمونی

فسقلی خوابیده و منم رو مبل نشستم و به وبلاگها نگاه میکنم ، هی میگردم میگردم انگار دنبال یه وب آشنام ،اما پیداش نمیکنم ، تا یه چیز شبیهش میبینم میرم داخل وب اما از آشنای من خبری نیست که نیست ...حالا این گشت زدنا همه الکی هستشا ، خبر وبشو دارم میدونم خبری نیست ازش تقریبا یه سالی میشه انگار ...اما بعضی وقتا خوره میفته تو جونت انگار میگردی دنبال چیزی که میدونی نباید دنبالش باشی ، میدونی برات ممنوعه، میدونی پیداشم کنی بی فایده هستش ، اما خب خوره حرف حالیش نیست که ..ما آدما معروفیم به اینکه خودمون حال خودمونو خراب کنیم ...

هوا ابریه ...یکم خنک شده ..امروز ۴۰ روزگی دختر خانمی هستش..ماشاالله بزرگ شده ، الان به صداها واکنش نشون میده ، باهاش حرف میزنم و نازش میدم میخنده واسم ، و منی که گاهی واقعا باورم نمیشه مادر شدم

کلی کار دارم اما حس بلند شدن نیست ، انگار کلی خستم ..کوه کندم انگار ...

خونه رو باید مرتب کنم

ناهار باید بخورم

سیر خریدم برای سیر سرکه باید درستش کنم ،البته پدر شوهر زحمت کشید پوست های گلیشو واسم چید

شام امشب و ناهار فردا همسر جان باید درست کنم

حالا این وسط وسطا باید به فسقل خانم هم رسیدگی کنم

...

زن بودن چقدر سخته واقعا ..



تاريخ : یکشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۵ | 11:45 | نویسنده : مامان فندق |

ای دل...

گفتم ای دل، نروی؟
خار شوی، زار شوی
بر سرِ آن دار شوی
بی بَر و بی بار شوی

نکند دام نهد؟
خام شوی، رام شوی؟
نپَری جلد شوی،
بی پر و بی بال شوی؟

نکند جام دهد؟
کام دهد، ازلب خود وام دهد؟
در برت ساز زند، رقص کند،
کافر و بی عار شوی؟

نکند مست شوی؟
فارغ از این هست شوی؟
بعد آن کور شوی،
کر شوی، شاعر و بیمار شوی؟

نکُنَد دل نکَنی،
دل بکَنَد،
بهرِ تو دِل دِل نَکُنَد؟
برود در بر یار دگری،
صبح که بیدار شوی!

...

نوشت :

اگه خوندین یه شعر هم شما بنویسید



تاريخ : یکشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۵ | 11:11 | نویسنده : مامان فندق |

نفرین

پرسید نفرینش میکنی؟
در جوابش گفتم:او روزی جان من بود!
مگر آدم خودزنی میکند؟
آرزو میکنم آنقدر خوشبخت شود که هرگز یاد من نیفتد...
...

نوشت :

اینجوری براش آرزو کنید ، با نفرین کردن خودتون بیشتر عذاب میکشید ..خدا تقاص قلبهای شکسته رو خوب پس میگیره



تاريخ : یکشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۵ | 10:12 | نویسنده : مامان فندق |

هر چه افراد کمتری از زندگی شما اطلاع داشته باشند... حال شما بهتره :)


تاريخ : شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۵ | 16:47 | نویسنده : مامان فندق |

به قول رضا بهرام :

ﮔﻞ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺗﻮ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﻛﻪ ﭘﮋﻣﺮد دﻟﻢ ﺷﻜﺴﺖ
ﺑﺎد اﮔﺮ ﻋﻄﺮ ﺗﻮ را ﺳﻮی ﻛﺴﻰ ﺑﺮد دﻟﻢ ﺷﻜﺴﺖ
اﮔﺮ اﻓﺘﺎده ﺧﺰان در دل ﺑﺎﻏﻢ ﻏﻤﺖ ﻣﺒﺎد
اﮔﺮ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻧﻴﺎﻣﺪ ﺑﻪ ﺳﺮاﻏﻢ ﻏﻤﺖ ﻣﺒﺎد
ﻣﺮا ﺑﻪ آﺳﺎﻧﻰ ﺑﺮده ای ز ﻳﺎد

...

الهی باد عطر یارتونو سوی کسی نبره دلتون بشکنه



تاريخ : شنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۵ | 7:44 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.