فسقلی خوابیده و منم رو مبل نشستم و به وبلاگها نگاه میکنم ، هی میگردم میگردم انگار دنبال یه وب آشنام ،اما پیداش نمیکنم ، تا یه چیز شبیهش میبینم میرم داخل وب اما از آشنای من خبری نیست که نیست ...حالا این گشت زدنا همه الکی هستشا ، خبر وبشو دارم میدونم خبری نیست ازش تقریبا یه سالی میشه انگار ...اما بعضی وقتا خوره میفته تو جونت انگار میگردی دنبال چیزی که میدونی نباید دنبالش باشی ، میدونی برات ممنوعه، میدونی پیداشم کنی بی فایده هستش ، اما خب خوره حرف حالیش نیست که ..ما آدما معروفیم به اینکه خودمون حال خودمونو خراب کنیم ...
هوا ابریه ...یکم خنک شده ..امروز ۴۰ روزگی دختر خانمی هستش..ماشاالله بزرگ شده ، الان به صداها واکنش نشون میده ، باهاش حرف میزنم و نازش میدم میخنده واسم ، و منی که گاهی واقعا باورم نمیشه مادر شدم
کلی کار دارم اما حس بلند شدن نیست ، انگار کلی خستم ..کوه کندم انگار ...
خونه رو باید مرتب کنم
ناهار باید بخورم
سیر خریدم برای سیر سرکه باید درستش کنم ،البته پدر شوهر زحمت کشید پوست های گلیشو واسم چید
شام امشب و ناهار فردا همسر جان باید درست کنم
حالا این وسط وسطا باید به فسقل خانم هم رسیدگی کنم
...
زن بودن چقدر سخته واقعا ..
