درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎

درد و دل با فندق | دی ۱۴۰۴

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎

بدون شرح

آنچه مقدر است،‌ خواهد آمد؛
آرام بمان که اضطراب، هیچ سرنوشتی را دگرگون نمی‌کند...

...

دارم به این فک میکنم چرا بعضیا پای انتخاب هایی که میکنن نمیمونن، مگه غیراز اینکه خودشون خواستن و انتخاب کردن ، مگه غیر از اینکه برای رسیدن بهش کلی سختی کشیدن و به آب و آتیش زدن ، چی میشه که چیزی که انتخاب خودشون بوده تاریخ انقضاش اینقدر کوتاه میشه ...

کاش یاد بگیریم درست و با دقت انتخاب کنیم ، کاش یاد بگیریم یه جوری انتخاب کنیم که یه روزی باعث افتخار خودمون شه نه تاسف

...

نوشت :

مثل تموم این ۶ ماهی که گذشته ، نمازمو خوندم و ناهارم خوردم و با مامان هم صحبت کردم و الان نشستم پای سریال کره ای جدیدی که دو روزه دارم پشت سرهم نگاه میکنم ...و منتظرم این روزهای نیومده هم بیان و برن و سال جدید با خوشی که قراره دخترمون با خودش بیاره شروع کنم ...

درسته که میگن ماه های آخر بارداری خیلی کند میگذره ، اما انتظار شیرینه برای دیدن روی ماهش و گرفتن دستای کوچولوش



تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴ | 13:54 | نویسنده : مامان فندق |

شرح با شما

یه جا نوشته بود که:
میدونید چرا کودکی شیرینه؟
چون گذشته‌ای وجود نداره، یادی وجود نداره.
این سنگینی بار گذشته‌ست که زندگی‌رو
سخت می‌کنه؛
من‌رو یاد این حرف نادر ابراهیمی انداخت:
فراموشی را بِسِتاییم.
یاد
انسان را بیمار می‌کند.! 🌱



تاريخ : یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ | 15:43 | نویسنده : مامان فندق |

مشغله های این روزهای زندگی...

مدام با خودت تکرار کن:
آسون
ساخته
نشدی
که
به
راحتی
ویران
بشی..

....

نمیدونم این آدم هایی که دور برمون هستن رو چه جوری برات تصور کنم تا بتونی وقتی پا گذاشتی تو این دنیا راحت تر باهاشون کنار بیای.. گاهی وقتا با اینکه خودم خوب میشناسمشون اما انگار یه جور غریبه میشن واسم ...اونقدر غریب میشن که دیگه حتی برای ثابت کردنشون اینکه چ جوری هستن و شخصیتشون چ جوری تلاشی نمیکنم ،فقط ی لبخند نمیدونم از تنفره از بی خیالیه یا چی گوشه لبام میشنه و میگم اره حق دارن ، اصلا هر چی گفته اونا هستش درسته ...و اینجوری میشه که جنگ و بحثی پیش نمیاد ...گاهی وقتا میگم عب نداره بذار آدم خوبه اونا باشن ، بذار برد با اونا باشه، بالاخره که دنیا اینجوری نمیمونه ،ی روزی نیت اونا هم مشخص میشه ،ی روزی حق ب حقدار میرسه ...

اره مامانی ،تو هنور خیلی برای فهمیدن این حرفای بزرگ بزرگ من کوچکی ، اما نگران نباش من هستم ، نمیذارم حرف این غریبه های مثلا آشنا اون قلب کوچولو تو زخمی کنه ، بذار زخماشون روی تن من باشه ب جاش خوشی های دنیا سهم تو دختر قشنگم

...

نوشت :

دیروز رفتیم دکتر جدید و ادامه روند بارداری ...

ماه ۶ و سرازیری ،و گرد شدن لحظه ب لحظه من 🙃

هنوز برای زایمان دو دلم و نمیدونم چیکار کنم ، یکمم ترس هستش

دکتردیروز گفت نگران نباش باهم صحبت میکنیم و درست میشه

شنیدن دوباره تپش قلبت یعنی آرامش من تا نوبت بعدی دکتر

..

چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی



تاريخ : یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ | 15:24 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.