اومدم بگم یادتونه دیروز ی مهمون کوچولو داشتم
قرار بود تا ساعت ۵ مامانش بیاد دنبالش ، چون بنده ساعت۶ نوبت دکتر داشتم و چند باری هم که مامانش زنگ زد گفتمش که زود بیاد که منم دیرم نشه ، اما از اونجایی که خوبی کردن در حق بعضیا واقعا نیومده ،این همسایه بی مسئولیت ما ساعت ۵ شد و نیومد دنبال پسرش و حتی تا جایی رسید که هر چقدر زنگ و پیامش دادم هم جواب نمیداد. یا رد تماس میزد ، حالا از طرفی هم منم دیرم شده ..خلاصه که مجبور شدم بچه بیچاره رو بسپارم به همسایه روبه رویی و راهی مطب دکتر شدم ..حالا جالب ترش اینکه مامانه زنگ زده که من و ببخش و گوشیم خاموش شده بود و از این حرفا ، یکی نیست بگه گوشی خاموش بوق میخوره بعد میرم رو اشغال ..آدم اینقدر بی مسئولیت ، مادر اینقدر بی فکر ...
سرتونو درد نیارم ، خوبی در حق هر کسی نکنید ..
😒😒
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ | 8:38 | نویسنده : مامان فندق |
یادگاری ...
دخملی 👼
همسایه
بدون شرح
ماه ۷ بارداری
بدون شرح
شرح با شما
مشغله های این روزهای زندگی...
اولین لگد زدنات
خودمونی
دنیای رنگی رنگی ما (دخترکم)
پاییز وآبان و تولدم
سه ماهه دوم بارداری ....
ب وقت صبح....
روزهای پایانی ۳ ماه بارداری
میم مثل مادر ...
دل پر
سرگذشت واقعی ..(به زودی)
شعر
سایت ماه اسکین طراح قالب وبلاگ رایگان با امکانات عالی
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
