درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎

درد و دل با فندق | تیر ۱۴۰۴

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎

نقاب

ما را حوصله خرید نقاب نبود ؛

خوشا آنان

که خریدند و عزیزند !

....

نوشت :

از بس مادر شوهر جان پشت گوشی بهم گفت تو ببخش عب نداره دیگه نمیدونستم چی بگم والا، شدم عین اینا که میگن سرش و بزن پولشو بخور (درست گفتم عایا ،حالا همون )

یکی نیست بگه بابا ول کنید دیگه ، من نخوام جاری عزیزکردتونو ببخشم کی رو باید ببینم ، پشت سرم ب دروغ چرت و‌پرت گفتن بخشیدم ، دیگه این و کجای دلم بذارم ، اشک من و در آورد چرا از من دفاع نمی‌کنید، چرا چون ب من بر نمیخوره ، چون همش می‌ترسین قهر کنه و بر پیداش نشه

من نمیخوام با همچنین آدم حسود و نفهمی رابطه داشته باشم نمیخوام

خستم خسته کاش میفهمیدن



تاريخ : سه شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۴ | 21:5 | نویسنده : مامان فندق |

اربعین ، کربلا

کاٰش قبلِ فرود اومدن رو زمین
خداٰ، چطور زندگی کردن رو یادمون میداد.
من گیج و پیر و ترسیده و خسته‌ام دیگه…

...

نوشت :

سلام سلام چطوری بلامیسر

چ خبرا

خبر از طرف من ک میگه ، یکی اینجا چند روز دیگه قراره بره پاسپورت اربعین بگیره

اگه امام حسین جانمون بطلبه قراره بریم پیاده روی اربعین کربلا

قسمت همه الهی



تاريخ : سه شنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۴ | 15:27 | نویسنده : مامان فندق |

🙃🙃

من كم نذاشتم؛تو زندگي شخصيم؛تو رفاقتم؛تو رابطه احساسي ام؛تو خانواده ام؛من هميشه همه تلاشم و كردم که بهترین باشم برای دوستام،خانوادم،کسی که دوسش داشتم و حتی یه غریبه که ازم کمک خواسته.
و همیشه وجدانم راحته.
پس اگه جایی کسی رو رها کردم یا رفتارم باهاش عوض شده نتیجه کارای خودشه من از خوبی که در حق هر کسی کردم پشیمون نیستم و با یه لبخند رها کردم و رفتم؛به نظرم این سادگی یا خل بودن آدم نیست. چون اگر قدرمو ندوستن من ذات خوب خودمو تغییر نمی‌دم.
...

نوشت:

یکی اینجا دو روزه احساس سرما داره ، چشاش میسوزه...

این سرماخوردگی دیگه چیه وسط چله تابستون ، تو این گرما

😑😑😑😑

از دیشب دارم میگردم یه چادر دو تیکه با دامن پیدا کنم واسه اربعین ، چنتا جا قیمت گرفتم یکیش قیمتش مناسبه ،نمیدونم سفارش بدم یا نه ، مامان میگه بدوزی خیلی گرون تر میفته واست ، آماده بخری بهتره ...از طرفی نمیخوام مشکی بخرم، بین چنتا رنگ موندم

چیکار کنم 😵‍💫



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۴ | 14:58 | نویسنده : مامان فندق |

خود من

دوست دارم که خودم را ز خوردم دور کنم

خود من

با خود من

در خود من

می

جنگد!

...

دومین باره خواب ی نفر و میبینم اونم در حالت های برعکس هم ، نمیدونم خدا چی میخواد بهم بگه ، اما حس میکنم این یه نشونه هستش از طرف خدا.

خیر باشه الهی



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۴ | 8:5 | نویسنده : مامان فندق |

باید به زندگی بر میگشتم .....چاره ای نبود

چاره‌ای نبود، باید به زندگی بازمی‌گشتم.

...

نوشت :

چی میشه اون لحظه ای که آدمی از نبود و رفتن و از دست دادن یه عزیزی به یه موجود زنده دیگه پناه میبره ، اون میشه آرامشش ، میشه نفسی که میکشه

نمیدونم به این چیزی که میگم دچار شدین یا نه ، اما خیلی درده وقتی از نبود عزیزت ، از غمی که با رفتنش روی قلبت سنگینی میکنه ، از داغی که روی تک تک اعضای بدنت مهر شده، مجبوری پناه ببری به ی موجود زنده دیگه که ن قضاوتت میکنه نه آسیبی بهت میزنه ، اما میشه آرامشت

امروز واسه فروش پرندهام ی خانمی بهم پیام داد ، میگفت ی پرنده داشتم ازوقتی چند روزش بود گرفتم خودم بهش غذا دادم و بزرگش کردم کلی به هم وابسته بودیم ، امروز صبح ندیدمش یهو رفت زیر پام و مرد ، گفت اشکام بند نمیاد ، پسرم از دست دادم گفتم این پرنده زبون بسته رو بگیرن یکم از داغ اون کم کنه ، به این پرنده هم وابسته شدم و اونم الان اینجوری شد ...

بنده خدا کلی ناراحت بود و میدونم واقعا کلی اشک ریخته میگفت یاد پسرم افتادم دوباره 😔😔

کاملا درکش میکنم ، منی ک این پرندهای بی زبون همه چیزم شدن ، با عشق بهشون رسیدگی میکنم و بزرگشون میکنم ، چند باری ک ب دلیل مریضی یهو یکی رو از دست دادم کلی داغون شدم ،نمیدونم شاید منم یاد از دست دادن عزیزم می افتادم

اما چی میشه کرد زندگی همینه ، یکی میره که یکی بیاد جاش ،درسته جاش پر نمیشه اما همین که می‌تونی با این زبون بسته ها دردودل کنی بدون اینکه قضاوت شی بازم خوبه ...

حرفامو اونایی درد میکنن ک میدونن از دست دادن چقدر سخته ، واسه همینه که ما شمالیا وقتی عزیزی رو از دست میدیم میگیم دیگه دنیا برامون تاسیان هستش

امیدوارم هیچ وقت دنیا براتون تاسیان نشه هیچ وقت ...



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۴ | 17:13 | نویسنده : مامان فندق |

شرح با شما

چه مرگه‌شونه این آدما؟
چی می‌شه که یه‌هو از یه جهنم درونی سر در میارن، میان سمتت، نزدیک می‌شن، یه‌جوری رفتار می‌کنن که انگار تو نجاتی، تو مقصدی، تو “همونی” هستی که همیشه دنبالش بودن.
ولی بعد… یه‌هو همه‌چی عوض می‌شه.
یه‌هو یخ می‌کنن.
یه‌هو ناپدید می‌شن.
یه‌هو طوری نگاهت می‌کنن که انگار زیادی‌ای.
اضافی‌ای.
اضافه بر نیازشون.
تو می‌مونی با هزار تا چرا تو سرِت.
چی کم بود؟ چی اشتباه بود؟
ولی حقیقت اینه:
هیچی. تو فقط زیادی واقعی بودی برای آدمی که خودش هنوز با خودش هم رو راست نیست.
اینا نمی‌فهمن رابطه یعنی چی. فقط دنبال آتیشن برای گرم کردن لحظه‌هاشون.
تو براشون شعله نبودی؛ آینه بودی.
و آدما از آینه‌هایی که خودشونو نشونشون می‌دن، فرار می‌کنن.
تو آینه‌ی زشتی‌هاش بودی. آینه‌ی ترس‌هاش.
واسه همین ولت کرد. نه چون کم بودی؛ چون زیادی بودی واسه اونی که جرأت دیدن نداشت.



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۴ | 16:53 | نویسنده : مامان فندق |

گفتم بدوم تا تو همه فاصله‌ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله‌ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله‌ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته‌ای نیست
بس که گره زد به گره حوصله‌ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله‌ها‌ را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله‌ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...

محمد علی بهمنی

..

نوشت :

رمان جدید داره نوشته میشه تموم شد میذارم داخل وبلاگ



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۴ | 12:27 | نویسنده : مامان فندق |

به نظرم نباید آرزو کنی هیچ‌وقت شکست رو تجربه نکنی یا کسی بهت نارو نزنه.
نباید از دنیا بخوای همیشه آدمای دورت خوب بمونن.
اگه این بلا سرت نیاد هیچ وقت تبدیل به یه آدم قوی و منطقی و جنگجو نمیشی.
باید مثل الماس انرژی و گرما و فشار رو تحمل کنی.
اگه امروز خودتو آدم منطقی‌ای میدونی، مدیونِ تمام آدم‌هایی هستی که یه جایی از زندگیت با کارشون بهت فهموندن از هیچکس جز خودت توقع نداشته باش.



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۴ | 12:14 | نویسنده : مامان فندق |

قدرموهای سفیدتون رو بدونید
فقط اونا یادشونه که کجاها
چی بهتون گذشته؛
یه چیزایی هست که
نه میشه نوشت...
نه میشه به زبون آورد...
نه میشه فراموش کرد؛
همونا میشن چروک های روی صورت...
موهای سفید...
بد اخلاقی های گاه و بیگاه..؛



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۴ | 4:25 | نویسنده : مامان فندق |

رنج باارزش

نگاه کرد بهم و گفت : یه جمله خیلی جالبی رو خوندم چند روز پیش
توی کتاب کرانه های خرد
میگفتش که :
تمام آدم هایی که ورود میکنن به زندگیمون
قرار هست یه رنجی رو به ما بدن
و این توی که انتخاب میکنی
کی می ارزه که بخاطرش رنج بکشی

...

نوشت :

خوشبحال اونایی که اینقدر واسمون باارزش بودن که بخاطرشون حاضر شدیم رنجی رو تحمل کنیم و لب به شکایت باز نکنیم



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۴ | 18:21 | نویسنده : مامان فندق |

پادکست ،علیرضا آریانفر ، مرگ

مردم از مرگ میترسن چون نمیشناسنش، براش داستان میسازن بهش شکل میدن ، عذاب بعدش ، بهشت ، جهنم
اما حقیقت اینه که مرگ خیلی ساکت تر از اون ک بتونی توی کتابا جاش بدی ، مرگ لحظه ای نیست که نفس قطع میشه ، مرگ شروع میشه از اون وقتی ک دیگه برای چیزی ذوق نمیکنی ، از همون شبی که آهنگ مورد علاقت پخش میشه و نمی‌فهمی کی تموم شد ، از همون روزی ک یه نفر با لبخند میگه دوست داره و تو فقط نگاه میکنی و تو ذهنت حساب میکنی که واقعا چی میخواد ، مرگ نه گریست نه خون نه فریاد، مرگ یعنی وقتی میفهمی حتی اکه بری دنیا سرجاش میمونه و چیزی ازش کم نمیشه ،چیزی توش توقف نمیکنه ، و اگه بخوام صادق باشن این واسه من یه جور خیال راحتیه
من مرگ و دیدم از فاصله نزدیک ، توی چشم کسایی ک دیگه نمی‌خواستن بجنگن، توی آینه ، وقتی خودم و نکاه کردن و فهمیدم اون آدمی که یه زمانی می‌خواست دنیا رو نجات بده دیگه اونجا نیست ، هر بار که یکی بهم میگفت تو عوض شدی هر وقت که ساکت موندم وقتی باید فریاد میزدم ، هر بار که به یه دروغ لبخند زدم ، فقط برای اینکه بحث نکنم یه تیکه ازم افتاد ، من مردم ، خیلی قبل تر از اینکه کسی برام مراسم بگیره ، مرگ تنها چیزیه که قضاوت نمیکنه ، نمیپرسه چیکار کردی ، به کی وفادار نبودی ، کجا بریدی ، نمیخواد قهر مان باشی ، مظلوم باشی ، حتی آدم باشی ، فقط میاد دستتو میگیره و میگه بسه دیگه ، کی گفته مرگ هیولاست ،هیولا دقیقا خود زندگیه ، وقتی این همه مجبورت میکنه لبخند بزنی به کسی که داری از توی چشمش دروغ میخونی، وقتی این همه ازت میخواد نقش آدم خوبا رو بازی کنی ، اما مرگ صادقه ، نقاب نداره ، نمیخواد فریبت بده ، نمیگه درست میشه ، نمیگه یه بار دیگه امتحان کن ، نمیگه ببخش یا صبر داشته باش. مرگ میگه خسته ای بیا ، و این منصفانه ترین پیشنهادی که تاحالا بهم شده ، من تو زندگی هی انتخاب کردم هی اشتباه کردم ، به آدم هایی اعتماد کردم که قرار نبود بمونن، حقیقت هایی رو گفتم که گوشی براشون نبود و دروغ هایی رو شنیدم که همه با لبخند بهم تحویلشون میدادن ، اما مرگ هیچ وقت بهم نگفت دیر اومدی ، هیچ وقت مثل بقیه نپرسید چرا اینجوری شدی در حالی که اصلا براش مهم نباشه ، فقط میشینه روبه روم نگام میکنه ، نه اون آدم سابق و نه اون ظاهر الانم، خود خودمو ، شاید واسه همینه که حس میکنم یه جورایی دوست داشتنیه ، نه از اون دوست داشتنی های نرم و گرم ، نه از اون دوست داشتنی های آروم و واضح و با ثبات، یه صدای دور که هی نمیگه بمون ولی همیشه حاضره بگه اگه خواستی بریم ، آدما ازش میترسن چون فک میکنن مرگ یعنی نبودن ، ولی من خیلی وقته هستم و هیچ وقت تا حالا اینقدر احساس نبودن نکردم ، حالا دیگه بنظرم مرگ چیز باحال و تمیزیه، یه جور سکوت شفاف ، یه رهایی بدون ادعا ،یه جای خالی که بالاخره هیچی ازت نمیخواد ، و راستش بعد یه عمر بدهی دادن به دنیا بنظرم همچین معامله ای منصفانه ست .



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۴ | 10:47 | نویسنده : مامان فندق |

صبح ۲۳ تیر

یوقتایی
هیچی
خوب
نیست،
اما
وجدانت
راحته
این
خوبه!
...

سلام بلامیسر

امیدوارم همیشه وجدانت راحته راحت باشه ، بقیه چیزا درست میشه الا وجدانی ک ناراحته



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۴ | 4:1 | نویسنده : مامان فندق |

سکوت

سکوت سهم من است از این همه آواز که در باد گم شد…

....

نوشت :

یه خبرایی داره میشه ، اجازه گفتن ندارم تا اوکی شه ، دعا کنین هر چی خیره همون شه

نمیدونم لایق این اتفاق خیر هستیم یا نه

از اونجایی ک سرنوشت همیشه عجیب و غریبه فعلا باید صبر کنیم تا همه چیز اوکی شه ب سلامتی

...

مادرشوهرای شما هم هوای جاری بزرگه رو بیشتر از شما دارن ب دلیل اینکه اون قهر نکنه و قطع رابطه نکنه ...

آدما اونجوری که فک میکنین نیستن ، خوبی کردن همیشه خوبی به همراه نداره 😒



تاريخ : چهارشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۴ | 17:3 | نویسنده : مامان فندق |

می‌گفت:

«آدما چیزی رو که زیاد ببینن رو دیگه نمی‌بینن، حتی اگه اون چیز لطف زیاد شما باشه.»

مواظب خوبی‌های بیش از حدتون با آدما باشید..



تاريخ : چهارشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۴ | 16:47 | نویسنده : مامان فندق |

بدون شرح

هیچ کاری نکردم اما آخرش همه چیز سر من خراب شد ، آخرش اخم کردنشون موند واسه من ، منی ک کم پیش میاد از کسی ناراحت شم اون شب با اون رفتاری ک دیدم کلی قلبم شکست و بغض راه گلومو جوری بسته بود ک فقط ب همسر میگفتم ی آب واسم بیار دارم خفه میشم ، شرایط سختی بود خیلی سخت ، واگذار کردم ب خدا فقط ، دستت ک نمک نداشته باشه همین میشه دیگه ، میای خوبی کنی آخرش میشه این ...

آدم های حسود خطرناک ترین آدما هستن ، باید ازشون دوری کرد وگرنه زندگیتو ب گند می‌کشن

ب قول گفتنی پشت دستمو داغ کردم دیگه هر جا این آدما بودن نباشم ، هی هیچی نگفتیم و بخشیدیم فک کردن کی هستن دیگه، هه



تاريخ : سه شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۴ | 8:13 | نویسنده : مامان فندق |

‏خسته‌ام
از تمام چیزهایی که در بیرون به پایان رسید ؛
اما در درون من ادامه یافت.

...



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۴ | 19:55 | نویسنده : مامان فندق |

شرح با شما

درباره‌اش چای میخورم، گریه میکنم، کتاب می‌خونم، اما دیگه درباره‌اش با کسی حرف نمیزنم.



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۴ | 17:19 | نویسنده : مامان فندق |


_و تابستان بغض
سنگینی‌ست که نشکست!
ماند تا پاییز را زیر اشکهایش خیس کند.



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۴ | 9:38 | نویسنده : مامان فندق |

مولانا میگه :

‏آن را که شفا دانی
درد تو از آن باشد

همین :)



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۴ | 9:19 | نویسنده : مامان فندق |

صبح بخیر

سهراب سپهری چقدر قشنگ میگه:

گاه گاهی که دلم می گیرد به خودم می گویم :
در دیاری که پر از دیوار است. به کجا باید رفت ؟
به که باید پیوست ؟ به که باید دل بست ؟
حس تنهای درونم می گوید :
بشکن دیواری که درونت داری
چه سوالی داری ؟ تو خدا را داری
و خدا ...
اول و آخر با توست‌.

...

یکی اینجا تا دیر وقت هیئت بوده و به اجبار بلند شده نمازشم که چیزی به قضا شدن نمونده بود و خونده و کلیی هم خوابش میاد

اومدم ی صبح بخیر بگم و برم بخوابم ، پلکام هی میفتن رو هم

..

این شبا یادتون نره منم دعا کنید 🙏🙏🙏



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۴ | 4:54 | نویسنده : مامان فندق |

شرح با ....

سلام.

خواستم برایت نامه‌ی فدایت شوم بنویسم ولیک به خود که نگریستم، گلایه دیدم و خستگی.

پس فدایت‌شوم باشد برایِ وقتی دیگر..

امروز از خستگی‌ها بگویم؟!

گوشِ شنیدن و دلِ فهمیدن و آغوشی برایم داری؟

من؛ از لب‌خند‌های دروغینِ متظاهرانه بیزارم.

از انسان‌هایِ به ظاهر عاشق و در باطن فارغ، گریزانم.

از دنیایِ فانی و گذرا گلایه دارم.

ولیک؛ من عادت کرده‌ام به لب‌خندهایِ سطحی.

به خندیدن در کنارِ کسی و تماشایِ مرواریدهایِ غلتانِ چشمانم، در آینه‌ی دل.

هرچند که آینه‌ی دل نیست لامذهب، آینه‌ی دقِ ماست؛ از بس که نا کوک است با صفحه‌ی روزگار.

آشتفته‌گونه سخن گفتم، می‌دانم؛ اما او که باید، می‌فهمد.

-‌از میانِ غم‌ها؟!



تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۴ | 20:41 | نویسنده : مامان فندق |

تا به حال شده بگذری از شخص یا مکان یا چیزی که دوسش داری؟به خاطر چی؟چون باید بگذری تا به مقصد برسی چون منطق اینو حکم میکنه پس بهت فرصت لذت نمیده میدونی خیلی چیزا تو این دنیا بهمون فرصت لذت دادن نمیده وقتی هم که ازشون میگذری به خاطر چیزای مهم تر فکر میکنی اون لحظه خیلی کار باارزشی کردی!
ولی بدترین قسمت ماجرا کجاست؟
همونجایی که میرسی و میبینی هیچ خبری نیست!هیچ خبری؛
...

غریب معشوق نباشی الهی



تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۴ | 14:38 | نویسنده : مامان فندق |

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﺑﺰﻥ
ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ شکرانه ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻧﺖ ﺑﻨﻮﺵ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺯﻧﺪگی ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ
پایان آدمیزاد نه رفتن یار است نه تنهایی،
آدمی آن هنگام تمام می شود که دلش پیر شود



تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۴ | 9:6 | نویسنده : مامان فندق |

سر صبحی

و بالاخره روزى در سال هاى دور
اين را ميفهمى كه فرق بسيار زيادى است
بين اينكه خاطرات در شما حل شوند
يا ته نشين...

...

نوشت :

ساعت ۴:۴دقیقه صبح

یکی اینجا نمازشو خونده اومد ی سلام صبحگاهی اول وقت بده و بره

سلام سلام بلامیسر

تی صبح قشنگ گرم تابستانی بخیر و خوشی

امیدوارم امروز همان روزی به که منتظرش بی

..

نمیدونم بازی خدا هستش یا بگم سرنوشت عجیب و غریبه

اما هر چی هست مرا بسی متعجب کرد مثل قبل



تاريخ : چهارشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۴ | 4:9 | نویسنده : مامان فندق |

دلتنگی

نمیدونم گذرت به اینجا میفته یانه ،،اصلا تا حالا شده یه نیمچه راهت به اینجا افتاده باشه ، یهو حس کنی اینجا چقدر نوشته‌اش و نویسندش برات آشناست، چقدر لحن نوشتنم برات آشناست ، نمیدونم ، شاید بعداز پاک کردن اون وب قبلی دیگه هیچ وقت نتونستی من و پیدا کنی ، خب از اونجایی هم ک نوشتم غریبه بمونید لطفا حوصله دردسر نداریم ، ترجیح دادی کلا سکوت کنی ، شاید گاهی وقتا ناشناس پیام فرستادی از ترس اینکه بهت نپرم و گیرت ندم ، عصبی نشم ، نمیدونم.

چی شده که دو روز هی دلم میخواد باهات حرف بزنم ،چی شده که دو روز هی دلم ی جوری میشه ، دلم برات خیلی خیلی تنگ شده ، هر چی باشه تو بهترین رفیق من بودی ، تو حرفامو گوش میدادی و بهم امید میدادی که درست میشه همه چیز ، من یه روزی با همین امید دادنات جون گرفتم سرپا شدم ، من از تو خیلی چیزا یاد گرفتم ، دلم برای اون روزهایی ک کلی باهم حرف میزدیم و کلی مسخره بازی در می‌آوردیم و می‌خندیدیم تنگه ، برای اون روزهایی ک مسیر خونه مامان و باهات تلفنی حرف میزدم ، دلم برای اون حس خوبی ک با تو داشتم تنگه ، دلم برای خودم که کنار تو حالش خوب بود تنگه

اینجا هوا نیمه ابریه اما گرمه ، برق قطع شده تو تاریکی نشستم ، اونور هوا چطوره ، زندگی به کامه ، حال و روز خودت خوبه، پسر کوچولوت خوبه ، میرم میبینم گاهی عکساشو ، خنده‌اش شبیه توئه، مثل تو فک کنم آروم باشه اما شیطون ، تو اون چشای مشکیش شبیه تو شیطنت موج میزنه ، خدا حفظش کنه الهی ، دومادیشو ببینی

میبینی چقدر زود میگذره یه ماه دیگه پسرت یه ساله میشه ، یادمه اون روز که فهمیدم ی کوچولو داره میاد تو زندگیت از طرف تو واسه خودم شیرینی خریدم خیلی خوشحال شدم ، اینکه خوشحالی عزیزت و ببینی یعنی زندگی هنوزم قشنگیاشو داره.

دلامون تنگ میشه اما چ فایده ، چیزی که مثل قبل نمیشه. میگم کاش زندگی به آدم ی فرصت دوباره میداد ، اونوقت نمیدونم میشد مثل اون قدیم وقتی دلم گرفته شمارتو بگیرم و صدات با اون خندهای بامزت ب گوشم برسه و دلم آروم شه

اصلا اگه همه چیزی برمی‌گشت به اون روزا ک بودی ک بودم ک همه چیز خوب بود تو بازم یهویی میرفتی یا نه میموندی

شاید اگه نرفته بودی ...

ولش فایده نداره از قدیم حرف زدن ، فقط باعث میشه بغض کنم ، باید برم ، اگه اومدی اگه خوندی یه نشونه بذار

گاهی وقتا یه نشونه میشه دلگرمی

خیلی پیامت دادم اما به دستت نرسید شاید رسید نمیدونم

سجی مراقب خودت خیلی باش



تاريخ : سه شنبه دهم تیر ۱۴۰۴ | 17:30 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.