درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎

درد و دل با فندق | بهمن ۱۴۰۴

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎

یادگاری ...

هی نوشتم هی پاک کردم هی نوشتم هی پاک کردم

میگفت : کاش از آدم هایی ک هیچ وقت قرار نیست تو زندگیت داشته باشی ی یادگاری بود ، هر وقت لمسش می‌کردی نگاهش میکردی با تموم وجودت سبک میشدی و حس بودنش کنارت آرومت میکرد ، حس اینکه با اون لبخند بامزه و چشایی ک نمیدونی بخاطر وجود تو هستش یا چی برق میزنه مثل ستاره چشمک زن ، داره بهت میگه همه چیز درست میشه بهت قول میدم...کاش ی چیزی بود میتونستی وقتی نیست و نداریشون اون حس بودن و برات زنده کنه ..

بهش لبخند میزنم و دستمو میذارم رو قلبم ، چشامو میبندم و میگم : من ی یادگاری دارم

صداش میاد : خوشبحالت ، حالا چی هست این یادگاری

تو چشاش نگاه میکنم و میگم : قلبم ، وقتی دلم براش تنگه وقتی زمین و زمان بهم دهن کجی میکنن وقتی کم میارم وقتی خراب خرابم وقتی تنها کسی ک میخوام کنارم باشه اونه وقتی حتی دلم لک زده واسه اون چشاش و خنده‌اش، حتی اون اخم کردن‌اش، دستمو ک میذارم رو قلبم میبینم هست ، سرجاشه ، اینجوری ک حسش میکنم کنارم ، عشقی ک ب قلبم داد بهترین یادگاری ک تا ابد باهامه ، هم پنهونه هم ماندگار

...

شما چی یادگاری دارین ؟؟

....

داشتم نوشتهای ثبت موقت رو میخوندم رسیدم ب این نوشته ، گفتم دوباره بذارمش ، مراقب یادگاری هاتون باشین



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴ | 8:45 | نویسنده : مامان فندق |

دخملی 👼

فسقل خانوم هنوز به دنیا نیومده همه نقشه کشیدن گازش بگیرن

صبح خواهرشوهر پیام داده که خوابت دیدم و از این حرفا بعدش نوشته ، نی نی اومد همش من بغلش میکنما کلی هم گازش میگیرم از الان بگم بعد نگی نگفتی. 😂😂😂😂😂

جنگ بین خواهر خودم و همسری کم بود یکی دیگه هم اضافه شد 🙃

دخملم گناه داره خب

نه به خواستگاراش

نه به این گاز گرفتناش

اوووم☹️☹️

دخمل منه ،۹ ماه زحمتشو کشیدم ، به هیچکسم نمیدمش ، میخوام ترشی بندازمش اصلا ، کسی هم نمیذارم گاز گازیش کنه 🥺🥺

اینجا هم اگه کسی نقشه شومی داره واسه دخترم ،بگم که الکی نقشه نکشید ، یه مامان داره نمیذاره کسی چپ نگاش کنه ...😡😡😡



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ | 11:34 | نویسنده : مامان فندق |

همسایه

اومدم بگم یادتونه دیروز ی مهمون کوچولو داشتم

قرار بود تا ساعت ۵ مامانش بیاد دنبالش ، چون بنده ساعت۶ نوبت دکتر داشتم و چند باری هم که مامانش زنگ زد گفتمش که زود بیاد که منم دیرم نشه ، اما از اونجایی که خوبی کردن در حق بعضیا واقعا نیومده ،این همسایه بی مسئولیت ما ساعت ۵ شد و نیومد دنبال پسرش و حتی تا جایی رسید که هر چقدر زنگ و پیامش دادم هم جواب نمیداد. یا رد تماس میزد ، حالا از طرفی هم منم دیرم شده ..خلاصه که مجبور شدم بچه بیچاره رو بسپارم به همسایه روبه رویی و راهی مطب دکتر شدم ..حالا جالب ترش اینکه مامانه زنگ زده که من و ببخش و گوشیم خاموش شده بود و از این حرفا ، یکی نیست بگه گوشی خاموش بوق میخوره بعد میرم رو اشغال ..آدم اینقدر بی مسئولیت ، مادر اینقدر بی فکر ...

سرتونو درد نیارم ، خوبی در حق هر کسی نکنید ..

😒😒



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ | 8:38 | نویسنده : مامان فندق |

بدون شرح

‏مثل یک معجزه‌ای علت ایمان منی
همه هان و بله هستند، شما جان منی

...

سلام علیکم

خوبین خوشین

خداروشکر

من و دخملی هم شکر خدا خوبیم و داریم هفته های اخر بارداری رو سپری میکنیم، ماه هشتم و کلاس های قبل زایمان و کمی ورم کردن دست و پا و سنگینی بدن و.....کلی تجربه های جدید

نگم از گرم شدن هوا و باد گرم

امروزم یه مهمون کوچولو دارم که نشسته رو مبل و داره کارتون میبینه (میشه هر کی خوند واسه سلامتی این مهمون کوچولو ما دعا کنه )

الهی همه بچها تنشون صحیح و سالم باشه

..



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۴ | 16:15 | نویسنده : مامان فندق |

ماه ۷ بارداری

شباهنگام

که می‌گیرند در شاخ تَلاجَن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم

شباهنگام

در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یادآوری یا نه،

من از یادت نمی‌کاهم

تو را من چشم در راهم.

....

نوشت :

دختر کوچولو تو دلم داره شیطنت میکنه ، خداروشکر که تکون خوردناش بیشتر شده ، یکم یه جوری این لگد زدناش ، حتی گاهی واقعا انگار دردم میاد محکم میزنه ، سونوگرافی آخر که رفتم دکتر عکس رنگیشو بهم داد ، چهرش مشخصه ، شبیه باباشه انگار 🙃..

دیروز رفتم برای ثبت نام کلاس های ورزش بارداری ، همین که یکم مشغول بشم و این دوماه اخر بگذره زود خوبه ، احتمال زایمانم طبیعی بشه ..البته با کلی دودلی و از اونجایی که بچه اول طبیعی باید باشه و از طرفی هم نمیخوام بعداز زایمان خونه مامان یا مادرشوهر برم ...خونه خودم راحتی بیشتری دارم ، احتمال زیاد مامان بیاد چند روز پیشم بمونه ..مادرشوهر هم که آب پاکی رو ریخت رو دستم و ب در گفت دیوار بشنوه که نماید ...بگذریم

گفتم سیسمونی هم گرفتیم ، کلی چیزای قشنگ قشنگ ، البته دست پدر جان درد نکنه که پول دادن برای خرید ...بماند که ابجی کوچیکه کلی چیزای بامزه واسه دختری انتخاب کرد ، ب قول همسر خرید آدم با ابجی بیاد تو همش میگی اول چیزای مهم ...😐😐😐😐

اخه یکی نیست بگه بچه یکی دوماهه پاپوش و کفش و تل سر و این چیزای قرتی میخواد چیکار ، دختر باید سنگین باشه خانم باشه 🤣🤣🤣🤣مثل من

از الان دارم میبینم شیطونیاتو

خلاصه که افتادیم تو ماه ۷ بارداری و تا عید چیزی نمونده .حالا ببینیم این دختر شیطون ما فروردینی میشه یا اردیبهشتی

خدایا شکرت



تاريخ : پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴ | 9:27 | نویسنده : مامان فندق |

*زخـــم‌هایش را بوســـید و از خودش بابت
تــمام آنها عــذرخــواهی کرد، زندگی‌اش را
در آغـــوش گرفت
و از میان تاریــکی جــوانه زد🌱🌸 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
...
رد ی سری زخم ها رو تن جاشون میمونه ، نمیدونم در برابر این اتفاق هایی ک افتاد چی باید گفت ، ی سری آدما با کارهایی ک کردن دیگه حرفی هم مگه گذاشتن برای گفتن ، در برابر حماقت و بی فکری و بیشعوریشون فقط باید سر تاسف تکون داد ، ب قول گفتنی اومدن ابرو رو درست کنن زدن چشمم کور کردن ، دیگه باید چی بشه تا ی سریا بفهمن دشمن هیچ وقت خوب اونا رو نمیخواد ، تر و خشک باهم میسوزیم و فرق نمیکنه کی طرف کیه ، تو خاکمون داعش ندیده بودیم که دیدیم ...
هنوزم حالمون بده و تا ابد جای این زخم بزرگ تو قلبمون میمونه ..اما ب کوری چشم دشمنامون این بار با قدرت بیشتر دوباره سرپا میشیم و نشون میدیم که پشت خاکمون پشت دینمون پشت رهبرمون هستم
حالا ی سریا هر چقدر میخوان مانع بشن ما پا پس نمیکشیم



تاريخ : دوشنبه ششم بهمن ۱۴۰۴ | 11:50 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.