بخاطر مشکلی که واسه پاسپورت مادرشوهر پیش اومد سفرمون یه چند روز عقب افتاده ، از جوجه هام ۴ تاش مونده ک هنوز کسی نیومده ببره و منی ک یکم نگرانشونم ،هرچند میبرم خونه مامان و اونجا مامان حواسش بهشون هست ولی خب نمیخوام واسه اون بنده خدا هم دردسر باشه ، دیشب سر ی جریانی با ته تغاری خونه بحثم شد ، اینکه من نگرانشم و اون این نگرانی رو نمیبینه و نمی فهمه میره رو اعصابم ، نمیدونم چرا وقتی نگران زندگی یه عزیزی هستیم و بهش هشدار میدیم فلانی یکم ب خودت بیا در برابرمون جبهه میگیره ، همسر میگه ولش کن و حرفی نزن ،ولی من نمیتونم ببینم چند سال دیگه ته تغاری بشینه و حسرت این و بخوره چرا گذشته خوبی نتونست داشته باشه ، چرا کسی نبود پشتت باشه ....اووف
گاهی وقتا میام بیخیال شم ، تنها چیز مهم تو دنیا فقط،خودم باشم برای خودم ، گاهی وقتا واقعا کم میارم ، واقعا خسته میشم ، ن اینکه خسته نیستما. نه ، فقط اونقدر جون سختم اونقدر پوست کلفتم ، اونقدر عزیزام برام مهمن که نمیتونم نسبت بهشون بیخیال باشم.
میدونم اشتباه از خودمه. مقصر منم ، اونقدر بهشون بها دادم اونقدر غمشونو خوردم که شدم چوب دو سر نجس
یکی بیاد بهم بگه بسه اینقدر ب فکر دیگرانی یکم به فکر خودت باش ، ببین پیر شدی ، ببین داغون شدی ، ببین داری از پا میفتی، یکی اصلا بیاد هر چقدر میخواد من نفهموبزنه تا ب خودم بیام
میدونی چیه آدمیزاد محال ممکنه گذشتش تو آیندش براش مهم نباشه ، کلا ما هر چی هستیم الان برمیگرده ب گذشته ای که داشتیم ، کاش از اول خوب بسازیم که بعد نشه حسرت نشه بغض نشه درد نشه آه
یه روزی برمیگردی و ب پشت سر نگاه میکنی و اونوقته که یا دودستی میزنی تو سرت یا یه لبخند مشتی میشینه رو لبات
انگاری زیادی حرف زدم ، دلت ک پر باشه نمیفهمی چی میگی فقط یکسره یا حرف میزنی یا مینویسی یا خودخوری میکنی
امیدوارم هیچوقت برنگردی به تاریکی اى که ،
خیلی سخت جنیگیدی تا بتونی ازش خارج شی.
گل سرخُم دیگه از مو گذشته
زمین خورده دلم دی پا نمیشه
توام میفهمی از بخت بد مو
که از ما بهترون از ما نمیشه
بیا تا سیت بُگم چی به سرم رفت
تحمل کن کمی قصه ش درازه
مو اول ای که میبینی نبودم
کوکا آدم یه وقتا بد می بازه
پسینِ بی کسی خوابُم نمیبرد
کسی از پشت هیچستون صدام زد
یکی ظاهر شدو چشمی درخشید
اومد نزدیک و لبخندی برام زد
چشاش تا چین و ماچین سرمه سا بی
نگاش جور غریبی آشنا بی
خداوندا ز تقصیر مو بگذر
اونه دیدم گمون کردم خدا بی
آخه گفتن قدیمی ها خدا هم
یه وقتا از خدایی خسته میشه
میاد تو جلد بعضی بندگونش
میادو عاشقی دلخسته میشه
دل ای دل، ای دل ای.. بوات بسوزه
تو شوگارِ غمت ماهی نداره
تو اصلا با خدا راهی نداری
خدا هم با دلت راهی نداره
همو بچه پری کار مونه ساخت
گل سرخم دلم دی دل نمی بو
دل واگشته و دیونه ی مو
به غارت رفته و عاقل نمی بو
خودم دیدم ،پری اومد کنارم
نفس زد تو نفس هام خواب رفتم
مو قاف قد بلند قصه بودم
مونه بوسید و بعدش آب رفتم
مونه بوسید و چشمو باز کردم
یهو دیدم که تو جنگل درختم
میدونم باورش سخته عزیزم
گل سرخم مو ایجوارس بختم
احمد جم
...
نوشت :
ضبط گوشی رو روشن میکنم ، میشینم کنارش ، میگم خب من حاضرم بشنوم ،از اون دختر سرسنگین و جسور که هیچ پسری نمیتونست نزدیکش شه ، از اون دختری که تو یه لحظه دل باخته شد
آهی میکشه و نگاهی میندازه تو چشام و شروع میکنه .....
منی که هیچ پسری جرائت نزدیک شدن بهم و نداشت ، کم کم با رفت و اومدن های گاه و بی گاهش یه دل نه صد دل بهش دلباختم ، نمیدونم اسمشو چی بذارم عشق یا قسمت و سرنوشت یا شیرینی پر دردسر...
...
با این همه دردی که عشق روی قلبش گذاشته بود آیا هنوز هم رد اون عشق که حالا به قول خودش جز نفرت چیزی ازش نمونده بود میشد از توی حرف ها و نگاهش دید ....
باید بخونید تا چیزی رو که من دیدم شما هم با دل و جان حسش کنید ..
الان چندین و چن ساله شبا خوابم نمی گیره
نگو عاشق شدی؛ بابا مو اعصابم نمی گیره
هلم میده جلو اما جهان کارش عقب گرده
مو او "طفلم" که گردون از سر "تابم" نمی گیره
غمام رویایین چیزی شبیه قصه ها اما
پرِ شاماهی قصه به قلابم نمی گیره
کسی قدر دل پاک مونه هرگز نمی دونه
مو "موسی" هم بشم "آسیه" از "آبم" نمی گیره
مو هر دردآشنایی می شناسم رو لبش خنده س
خیالت ای دل شنگول و شادابم نمی گیره؟
پسر کش بوده ای دنیا از اول، آخر قصه
اشاره میکنم رستم مو سهرابم... نمی گیره
نفهمید و نمیفهمن منو درد مونه اینجا
مو خط دکترم خالو کسی قابم نمی گیره
....
احمد جم
بخند آن قدر که اشک های پنهان راهی جز لبخند نداشته باشند.
بخند؛ حتی اگر دلت هزار تکه ست
حتی اگر شبهایت بوی سکوت میدهد.
بخند برای روزهایی که گذشت و تو باز ایستادی که در اوج درد هنوز زیبایی بخند چون لبخندت نجات آخرین تکه های توست... ✨
...
نوشت:
سلام سلام بلامیسر
صبح تون بخیر و شادی
..
میگفت
چقدر واسه اینکه آدم ها رو از خودم راضی نگهدارم
خودم و از خودم دور کردم
اونقدر دور
که پیدا کردنم شده مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه
اگر دیدی میان ویرانه های خانه ای
گل سرخی قد کشیده است
هرگز تعجب نکن ما اینطور دوام آوردیم✨
...
نوشت :
به قاب عکس کربلا که روی دیوار زدیم نگاه میکنم ، بین الحرمین، چشام اشکی میشه و هی با خودم میگم یعنی واقعا من قراره برم کربلا ، یعنی هفته دیگه منم دارم حرم امام حسین رو زیارت میکنم ، قراره برم مهمون امام حسین شم ، ی حسی عجیبیه ، نمیدونم تا حالا تجربش کردین یانه ، هر روز که میگذره انگار این قلبم تپشش ی جوری دیگه میشه ..خیلی دوس داشتم اولین زیارت مامان هم باشه باهام ، اما نمیتونه بیاد ، و من چقدر غصه دارم بخاطرش، بهم میگه عب نداره تو برو جای منم زیارت کن ...قربونت بشم مامان کاش مثل سفر اول که مشهد رفتیم دوتایی باهم بودیم بازم ..
گذرنامه فردا فک کنم ب دستمون برسه، پارچه خریدم واسه دوخت عبا و مقنعه خیمار ، تا فردا آماده میشه... فردا صبح باید برم بانک برای گرفتن ارز اربعین ، من نمیدونم چرا همش کار بانکی ب من میفته ، ب چ زبونی بگم من حوصله بانک و ندارم ، همسر میگه ب من مرخصی نمیدن باید بری خودت بگیری .ای واای من 😒😒😒
همه سختیاش می ارزه وقتی داری میری زیارت آقا 😍
از این سختیا واسه هر کی دلش کربلا میخواد ،الهی آمین
ارغوان! شاخۀ همخونِ جداماندۀ من
آسمانِ تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفتهست هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم دیوارست
آه، این سختِ سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو برمیکشم از سینه نفَس
نفَسم را برمیگردانَد
ره چنان بسته که پروازِ نگه
درهمین یک قدمی میمانَد.
کورسویی ز چراغی رنجور
قصهپردازِ شبِ ظلمانیست
نفَسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانیست.
هر چه با من اینجاست
رنگِ رخباخته است
آفتابی هرگز
گوشۀ چشمی هم
بر فراموشیِ این دخمه نینداخته است.
اندرین گوشۀ خاموشِ فراموش شده
کز دَمِ سردش هر شمعی خاموش شده
یادِ رنگینی در خاطرِ من
گریه میانگیزد:
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد میگرید چون دلِ من که چنین خونآلود
هر دم از دیده فرو میریزد.
ارغوان!
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دلِ ما میآید
که زمین هر سال از خونِ پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگرِ سوختگان
داغ بر داغ میافزاید.
ارغوان، پنجۀ خونین زمین!
دامنِ صبح بگیر
وز سواران خرامندۀ خورشید بپرس
کی بر این درۀ غم میگذرند.
ارغوان، خوشۀ خون!
بامدادان که کبوتر ها
بر لبِ پنجرۀ بازِ سحَر غلغله میآغازند
جانِ گلرنگِ مرا
بر سرِ دست بگیر
به تماشاگهِ پرواز ببر
آه، بشتاب که همپروازان
نگرانِ غمِ همپروازند.
ارغوان، بیرق گلگونِ بهار!
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یادِ رنگینِ رفیقانم را
بر زبان داشته باش.
تو بخوان نغمۀ ناخواندۀ من
ارغوان، شاخۀ همخونِ جداماندۀ من!
....
نوشت :
و اما پایان سریال تاسیان
کلی نظرات مختلف بود در موردش ، کلی تو فکر برد منو ، ب این فکر کردم چرا باید خدا حسی ب این قشنگی رو تو قلب بندهاش بذاره بعد آخرش این قدر باعث عذاب و درد بشه ، بعد با خودم گفتم همینه که میگن درد شیرین، پس درد هم میتونه شیرین باشه ، درسته آخر فیلم امیر با بی فکری همه چیزو خراب کرد ، اما بیاین باور کنیم وقتی پای قلب در میون باشه نمیشه عاقلانه تصمیم گرفت، گاهی وقتا همین قلبی که توی سینه داریم میتونه با ندونم کاریش زندگی رو ن تنها برای ما بلکه برای عزیزترین هامون هم تاسیان کنه .
امیر فقط عاشق بود و تنها خواستش داشتن شیرین بود ، و وقتی پای عشق در میون باشه باید انتظار همه چیزو داشته باشی، حتی مرگ
《 عشق
ای درد شیرینم
چنان زخمی بر قلبم نهاده ای
که تا نفس در سینه دارم
تمام
زندگی
برایم
تاسیان
است 》
یادگاری ...
دخملی 👼
همسایه
بدون شرح
ماه ۷ بارداری
بدون شرح
شرح با شما
مشغله های این روزهای زندگی...
اولین لگد زدنات
خودمونی
دنیای رنگی رنگی ما (دخترکم)
پاییز وآبان و تولدم
سه ماهه دوم بارداری ....
ب وقت صبح....
روزهای پایانی ۳ ماه بارداری
میم مثل مادر ...
دل پر
سرگذشت واقعی ..(به زودی)
شعر
سایت ماه اسکین طراح قالب وبلاگ رایگان با امکانات عالی
