درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

درد و دل با فندق | مرداد ۱۴۰۵

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

هه

نوشته بود :

او داشت گور تو را می‌کند تو نگران خستگی دست‌هایش بودی، بخواب آدم احمق!



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ | 18:20 | نویسنده : مامان فندق |

‏گاهی آنقدر تحمل کردن دشوار می‌شود . .
که حاضری هرآنچه در آرزویش بودی و با زحمت فراوان به دست آوردی را رها کنی و بروی



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ | 18:17 | نویسنده : مامان فندق |

اولین سفر با فسقل خانم

یه نفر اینجا کلی کار ریخته سرش ..تموم کردن کار با رافیا

جمع و جور کردن لباس و وسایل مورد نظر سفر

بله بله قراره اولین سفرمون و با فسقل خانم فردا بریم ...از اونجایی ک الان ۴ ماهه زایمان کردم ، خواهر شوهر جان چون ارومیه زندگی میکنه نتونسته بیاد و الان ۴ ماهه ک یکسره خودش و بچهاش هی میگن فسقل و بیارین ما ببینیم ، دیگه موقعیت پیش نیومد واز طرفی هم گذاشتیم یکم فسقل بزرگ شه ک اذییت نکنه تو راه ، و اما فردا شب اگه خدا بخواد قراره حرکت کنیم ...از اونجایی ک توی ماشین ساکت میشه و اطراف و‌نگاه میکنه و مثل بنده اصلا حرف خوابو نمیزنه مگه اینکه خیلی خسته بشه ، فک کنم اذییت نمیکنه .حالا باز پناه بر خدا .. اینبار پدرشوهر نمیاد و بنده قراره بشم کمک راننده و احتمال اینکه رانندگی هم کنم هست ، (تو میتونی دختر ، امید داشته باش ب خودت )🤣🤣مثلا خیلی شجاع تشریف دارم ، ماشین و بر نمیدارم تا همین خونه مامان نمیرم بعد میخوام تو جاده رشت به ارومیه رانندگی کنم اونم چی با ۶۰ تا 😉دو روز طول میکشه با رانندگی کردن من تا برسیم 😂😂😂

باید امروز و فردا از خوابم بگذرم تا این هدیه رافیا رو تموم کنم 🫤

من و این همه خوشبختی محاله

من برم قسمت جدید بامداد خمار و بذارم و همینطور ک فیلم میبینم ب بافتنیم برسم



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ | 8:25 | نویسنده : مامان فندق |

صبح

بدتـرین حالتی که ممکن برای یه آدم
پیش بیاد اینه که ؛همزمان هم احساسی
باشه و هم منطقی...یعنی قلبـش داره
مچاله میشه ها ولی مجبوره منطقی
تصمیم بگیره...بعدش باید روزهاو ماه ها
و حتی سال ها بشینه به قلبش توضیح
بده که اگه اون کارو نمیکردم بیشتر مچاله
میشدی...اما مگه قلب حالیشه؟!
وقتی دیگه صلحی نباشه بین عقل و قلبت
انگار لای منگنه ای...
چون نه مغزت قلب داره
نه قلبت مغز...
میفهمی که چی میگم؟


...

نوشت :

سلام سلام بلامیسر

چ حال چ احوال چ خبرا

صبحتون بخیر و شادی

امیدوارم امروزتون پر از حال خوب باشه



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۴۰۵ | 7:55 | نویسنده : مامان فندق |

بلد بودن

عشق بلد بودن میخواد
باید اول یاد بگیری که
عشق یعنی
۵۰ درصد خودت
۵۰ درصد طرف مقابل
اول خودم ، اول خودت ، بعد ما
اونی ک بلد نیست عاشق بشه
و نمیتونه این ۵۰ ۵۰ رو کنترل کنه
نباید بره تو رابطه
چون هم به خودش اسیب میزنه
هم به طرف مقابل

....

نوشت :

بلد نیستین تو رابطه نرین که بعد گند ک زدین ب همه چیز و رفتین ، دوباره پشیمون برگردین








تاريخ : دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 19:5 | نویسنده : مامان فندق |

۳۰ سال بعد

《از «مارینا» خواسته بودند روبه‌روی یک غریبه بنشیند و بدون هیچ حرفی، فقط به چشمانش نگاه کند...

اما در سال ۲۰۱۰، در موزه هنر مدرن نیویورک، مردی روبه‌رویش نشست که غریبه نبود...

«اولای»؛ عشق و همکار هنری سابقش.

آن‌ها ۳۰ سال قبل از هم جدا شده بودند و سال‌ها یکدیگر را ندیده بودند.

مارینا آبراموویچ، بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، فقط به چشمانش خیره شد...

و ناگهان تمام احساسی که سال‌ها پشت سکوت پنهان شده بود، در نگاهشان آشکار شد.

این لحظه یکی از ماندگارترین صحنه‌های اجرای معروف «هنرمند حاضر است» شد؛

🌹 جایی که گاهی یک نگاه، بیشتر از هزار کلمه حرف برای گفتن دارد. 🌹》

...

نوشت :

۳۰ سال خیلیها...

کی میدونه اون لحظه چ حسی تو دلاشون بود

مثلا منم میخوام بیام ببینمت سالهای سال ک گذشت ،،هه چ خوبه من و اصلا یادت نباشه 😂😂😂خوش باوری هم عالمی دارد

زیاد دل خوش نباشید از این دیدن ها بعد از این همه سال خیلی کم پیش میاد ، اونم باید اینقدر خوش شانس باشی دست سرنوشت از این سوپرایزها برات داشته باشه.. ولی اگه بعداز این همه سال روبه روی هم قرار گرفتین ،بیاد تموم خاطرات خوبی ک کنار هم داشتین از ته دلتون لبخند بزنید ، ی دل سیییر همو نگاه کنید و اگه شد دوباره از نو شروع کنید ...اینبار ماندگارو عاشق



تاريخ : دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 18:52 | نویسنده : مامان فندق |

کوزت خونه

توی که پیشم نموندی چرا دم از معرفت میزدی

...

نوشت :

امروز کوزت بازی در اوردم و افتادم تو جون خونه ، آشپزخونه خیلی نامرتب بود الان شد مثل دسته گل .. ی چایی ریختم بخورم تا همسر بیاد ،قراره بربم شهرداری یکم خرید و بعدم بریم مزار شهدا ...

مثلا خودمو هر جوری شده سرگرم میکنم ک فکرم مشغول باشه و نیفتم یادت ،،تازه الان اومدی تو ذهنم ، میبینی منم دارم میتونم ..مثل خودت ...

راستی رفتم مزار برات دعا میکنم ...



تاريخ : دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 17:37 | نویسنده : مامان فندق |

بدون شرح

او دیر آمد
خیلی دیر
وقتی برگشت
دیگر جای قدم هایش
روی شن های قلبم نبود
بادها آمده بودند
باران ها باریده بودند
و تمام رد او را
از سرزمین من پاک کرده بودند.
او دنبال دختری می گشت
که خودش کشته بود
اما زنی را دید
که از مرگ
متولد شده بود



تاريخ : دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 15:54 | نویسنده : مامان فندق |

فسقل خانمی و حموم

*‏گاهی فکر می‌کنم

سخت‌ترین قسمتِ

دوست داشتن

این نیست که

یک نفر برود...

این است که

قبل از رفتنش

آن‌قدر به او اعتماد

کرده باشی

که تمامِ دیوارهای

دورت را برداری

و بگذاری به نزدیک‌ترین

جای قلبت برسد.

بعد یک روز از همان‌

جا زخمت بزند...

جایی که هیچ‌کس جز

او راهش را بلد نبود.

و تو بمانی با قلبی که

نمی‌فهمدچطور ممکن

است یک نفرهم عزیزترین

آدمِ زندگی‌ات باشدو هم

دردناک‌ترین خاطره‌ات

...

نوشت :

امروز واسه اولین بار فسقل خانمی رو تنهایی بردم حموم ، اون اوایل ک تازه ب دنیا اومده بود میترسیدم حمومش کنم ،واسه همین مادرشوهر زحمت میکشید ، بعد همسر گفت من کمکت میکنم خونه خودمون حموم میکنیم از این ب بعد ، تا الانم ک ۳ ماه داره با کمک همسر حمومش کردم ، اما امروز دل و زدم ب دریا و بردمش حموم یکم سخته چون هنوز نمیتونه بشینه ، اینم بگم حموم کردن و دوس داره و گریه نمیکنه اما بعداز حموم موقع لباس پوشیدن ی قیامتی ب پا میکنه ک نگم واستون ...ولی خداروشکر از پسش بر اومدم ..الان خانم خانما سبک و خنک شده و خوابیده 🙃

ی عدد مامان هستم یکم ترسو ،اما دلم و ک بزنم ب دریا دیگه هیچ کس جلو دارم نیست

...

مثلا سر مثلا پله برقی هنوزم ک هنوزه همسر نتونسته متقاعدم کنه از پله برقی استفاده کنم ، بخاطر ترس و افتادنی ک چند سال پیش روی پله برقی واسم اتفاق افتاد ، میبینمش کل اون صحنه مباد جلو چشام کل تنم میلرزه، و ی جورایی ترسش باهامه و نمیتونم ک نمیتونم ...اما کربلا ک رفته بودیم حرم امام جواد میخواستیم بریم زیارت ، من و مادرشوهر بودیم دیگه ، یهو دیدیم ای واا پله برقی داره ،مادشوهرم رفت پایین ،البته بگما پله برقیش از این مدلا بود ک صافه پله نداره ، حالا فک کنید تو اون شلوغی مادرشوهر پایین بود هی صدام میزد بیا پایین دیگه چرا وایسادی و منی ک نمیتونستم برم ، تا اینکه ی خانمی اومد و دستام‌ گرفت و گفت با من بیا نترس و اونجا بود ک رفتم پایین ...البته چون صاف بود و پله نداشت وگرنه نمیرفتما

این جریان ترس من

از کجا رسیدم ب کجا

😂😂😂



تاريخ : دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 15:29 | نویسنده : مامان فندق |

شرح با شما

میگفت : پس منتظرم بمون ۱۰ سال

هر چند سالم گذشته باشه ، هر جای این جهان باشی ،میگردم پیدات میکنم

-ده سال دیگه تو دیگه از من خوشت نمیاد

-مثل اینکه بهت ثابت نشده اگه صدو بیست سالتم باشه من میمیرم برات ....

...

ب قول شاعر

هر چی سرم شلوغ شد رو قلب من اثر نداشت

بله اینجوریاست



تاريخ : دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 13:18 | نویسنده : مامان فندق |

صبر

میگن خدا

به اندازه صبر هر کسی بهش سختی میده


فک کنم ما رو خیلی دست بالا گرفتی


قربونت برم



تاريخ : دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 13:9 | نویسنده : مامان فندق |

شرح با شما

لیاقت باشه
گرفتاریشم قشنگه....
....

نوشت :

تا مطمئن نشدی واقعا لایق این همه دردسر کشیدن هست، گرفتارش نشو



تاريخ : دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 11:20 | نویسنده : مامان فندق |

دیشب

یکی اینجا از دیشب فقط ۱ ساعت خوابیده و الان ب شده خوابش میاد اما نشسته چای و کاکا میخوره و فیلم چشم چران عمارت(برای بار دوم ) میبینه و کیف رافیایی که قراره هدیه بده رو میبافه ...فک کن با خستگی زیاد دارم این کارها هم میکنم 😂

دیشب رفتم بخوابم یهو دیدم یه چیزی نیشم زد ، چشتون روز بد نبینه یه عدد حشره شبیه دراکولا، چننا جا از دستمو نیش زد ..با کلی گشت زدن من و همسر بالاخره روی لباسم پیداش کردیم ...🫤

..

راستی سلام سلام بلامیسر

صبحتون ب خیر و خوشی

زندگی ب کام



تاريخ : دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 7:57 | نویسنده : مامان فندق |

خودمونی

یه جا جناب چاوشی تو آهنگش میخونه که؛

وقتی نمیمیرم هم دردسر سازم هم دست و پا گیرم

اما به هر تقدیر باید تحمل کرد سربار بودن را

.....

نوشت :

یکی اینجا شامش امادست و الانم داره یه شیرینی رشتی ب اسم کاکا درست میکنه ....اما خستماااا...خونه رو باید یه جارو هم بزنم ک فعلا نمیتونم چون فسقل خانم ریز ریز داره تکون میخوره و الاناست ک بیدار شه ....

یکم اینستا نگاه کنم ببینم دنیا دست کیه 😐

بفرمایید چای با کاکای رشتی

راستی خوبی رفیق چ حال چ احوال

زندگی ب کامه

دلت آرومه

خب خداروشکر

از ماهم بخوای بدونی

حالمان خوب است اما تو باور نکن



تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 17:54 | نویسنده : مامان فندق |

شرح با شما

میگفت قرار نیست فراموشش کنی ب جاش اونو جزئی از خاطراتت بدون و مثل یه آلبوم عکس ک گاه گاهی نگاهی بهش میندازی ،در طول روز مثلا ۲ ساعت وقتتو برای اون بذار ،بهش فک کن ، باهاش حرف بزن ،براش بنویس، ب عکساش نگاه کن ،اصلا هر کاری ک باهاش آرامش میاد سراغت و احساس خوبی بهت دست میده انجام بده ،اما فقط چند ساعت ن کل روزتو ...باید بپذیری ک اون جزئی از خاطراتت هستش و تو بخوای هم نمیتونی فراموشش کنی ...

...

نوشت :

مثل نفس کشیدن میمانی ، ثانیه ای حبست کنم بی تاب بی تابم ..❤️



تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 16:3 | نویسنده : مامان فندق |

دیدمت ...

دیدمت رفتی و داغت جگرم را سوزاند

فکر بی هم نفسی با تو سرم را سوزاند

عقل از نیمه‌ی معمولی من رد شد و رفت

عشق هم نیمه‌ی دیوانه‌ترم را سوزاند

ابرها آمده بودند نفس تازه کنم

رعد و برقی همه‌ی برگ و برم را سوزاند

من گنجشک کجا جرئت پروانه کجا

خواستم گرم شوم شعله پرم را سوزاند

نوشت:

ی جا خوندم نوشته بود ..

من نفرینت نمیکنم

اما امیدوارم دردی بگیری که

درمونش حلالیت گرفتن از من باشه ..

...

هه



تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 14:44 | نویسنده : مامان فندق |

عشق قدیمی

" اِی که می‌سوزم سَراپا تا اَبَد در حسرتِ تو...! "
اگه هیچ‌کس نمی‌فهمید امّا من خوب می‌فهمیدم که آقاجون میونِ کتاب‌هاش، جوونیش‌و قایم کرده.
می‌دونستم بینِ تک‌به‌تکِ کتاب‌هاش، خاطره‌ای، عکسی، نوارکاستی، چیزی پنهون کرده.
آخه هروقت خوش‌و ناخوش بود به کتابخونه‌یِ ممنوعه‌ش سر می‌زد!
کتابخونه‌یِ عجیبی که یقین دارم عصاره‌یِ جاودانگی توش بود.
کتابخونه‌ای که ممنوعه بود حتی واسه مامان‌بزرگ! به مامان‌بزرگ می‌گفت دلم نمی‌خواد کسی به کتاب‌هام دست بزنه، نذار کسی بره. امّا من می‌دونستم موضوع کتاب‌هاش نیست، اون نمی‌خواست کسی به "خاطراتش" دست‌درازی کنه!
همیشه به شوخی می‌گفتم آقاجون نکنه دلبرِ سّیه‌موی، تو کتاب‌ها جاخوش کرده. می‌خندید و می‌گفت "شاید" و یواشکی مامان‌بزرگ‌و نگاه می‌کرد.
مامان‌بزرگم هیکلِ‌تپلیش‌و به سختی تکون می‌داد و حرص می‌خورد.
بلآخره یه‌روز که واسه تعطیلات رفتم خونه آقاجون و همه‌گی منتظر بودیم تا عمه از سفر برگرده، با هر مصیبتی که بود راضیش کردم که فقط ۱۰ دقیقه تا موقعی که عمّه نرسیده تو کتابخونه‌ش دور بزنم..
برام قصّه بگه، بگه قصّه‌یِ کتاب‌هاش چیه!
قصّه‌یِ جوونیش چطور؟
تا وارد شدم رفتم سروقتِ قطور ترین کتابش.
یواش بازش کردم. بویِ کهنه‌گی می‌داد، بویِ خاطره!
آروم غبارِ رویِ صفحاتش‌و کنار زدم.
بی‌محابا رفتم سراغِ کتاب‌هایِ بعدیش. می‌ترسیدم وقتم هدر بره! ورق زدم‌و ورق زدم.
از کتاب‌هایِ کوچیک گرفته تا بزرگ.
یه کتابِ بزرگِ دیگه برداشتم. از جلدش مشخص بود این یکی دیگه فرق می‌کنه!
آخه قدیمی‌ بود، ولی تمیز بود و بویِ گل محمدی می‌داد. انگار آقاجون همیشه می‌رفت سروقتش..
وقتی برِش داشتم آقاجون گفت "حواست‌و بده!"
متوجه شدم این مثلِ بقیه نیست.
بویِ عطرِ گل محمدی همه‌یِ کتابخونه رو فرا گرفته بود.
آروم ورق زدم، یه عکسِ سیاه‌و سفیدِ پاره‌پوره که بالاش هم یکمی تا خورده بود میونِ صفحاتش بود.
دلبرِ سیّه‌مویِ آقاجون واقعاً وجود داشت! خودش بود.. خودِ خودش.
با تعجب به آقاجون نگاه کردم. نذاشت حرفی بزنم. گفت "ممنوعه‌یِ شما این کتابخونه‌س، ممنوعه‌یِ من این بانو بود.."
با تعجب خندیدم‌و گفتم "آقاجون!" باورم نمی‌شد،
پرسیدم "اسمش چی‌بود؟"
گفت "گلنوش"
با چشمایِ از حدقه دراومده بهش زُل زدم.
آقاجون می‌خواست حرف بزنه که یهو هیکلِ تپلیِ مامان‌بزرگ تویِ چارچوبِ در ظاهر شد.
تند تند بزّاقِ دهنش‌و قورت داد و گفت "گلنوشم رسید، دخترم رسید" رو کرد به من‌و گفت "بدو بیا عمّه‌تو ببین، معطل نکنیا!" و بدو بدو رفت.
تا خواستم سوال بپرسم آقاجون گفت " گفتی فقط ۱۰ دقیقه!"
و رفت.
من موندم‌و یه کتابخونه به بزرگیِ خاطراتِ بابابزرگ‌و گلنوشی که یه لبخندِ سیاه‌و سفید رو لباش جاخوش کرده بود...
...

چقدر دلم یهو یه جوری شد 😢



تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 12:22 | نویسنده : مامان فندق |

بدون شرح

کیمیا رجبی:
می پنداشتم او با همه فرق دارد نجاتم خواهد داد ؛
فرق داشت ؛
اما نجاتم نداد.
بقیه اگر رهایم کردند او غرقم کرد.



تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 10:59 | نویسنده : مامان فندق |

بدون شرح

کیمیا رجبی:
می پنداشتم او با همه فرق دارد نجاتم خواهد داد ؛
فرق داشت ؛
اما نجاتم نداد.
بقیه اگر رهایم کردند او غرقم کرد.



تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 10:59 | نویسنده : مامان فندق |

بدون شرح

💕زندگی پراست از قضاوتهای
دیگران درباره ی ما!!

قضاوتهای که گاهی اوقات بد
وگاهی اوقات خوب است

اگر عادت کنیم باهر نظرموافق ومخالفی
زیرو رو شویم
باید فاتحه ی آرامش را بخوانیم!!

...

نوشت :

اول جیمیل درست نمیشه

حالا که جیمیل درست کردم

پیام ارسال نمیشه ، آدرس و پیدا نمیکنه

😐😐😐

الان تکلیف چیه



تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 8:15 | نویسنده : مامان فندق |

شانس

*همیشه که قرار نیست ببازی، یک روز هم نوبت تو می‌شود، گوش به زنگ باش، شانس فقط یک بار در خانه‌ات را می‌زند، شانس قرعه نمی‌اندازد، تاس نمی‌ریزد، ورق نمی‌کشد، فقط در می‌زند، آن هم فقط یک بار، نکند بیاید، در بزند، حواست نباشد برود !
شانس منتظر نمی‌ماند، طاقت ندارد، صبرش زیاد نیست، کم طاقت است انگار، دو تقه به در می‌زند، تق تق، صبر نمی‌کند، در را باز نکنی می‌رود، نمی‌ماند. حواست به کلون در زندگیت باشد، شانس حتما" یک بار در خانه‌ی هر کسی را می‌زند ...
آن‌هایی که می‌گویند شانس نداریم، گوششان سنگین است، حواسشان پرت است، شانس حتما آمده، در زده و رفته، حواسشان به در نبوده ...



تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 6:10 | نویسنده : مامان فندق |

چ خبر یار ...

چه خبر یار؟ شنیدم که گرفتار شدی
دل سپردی و برای دگری یار شدی

بعدِ دل کندنت از من دلت آرام گرفت؟
خوب شد زندگی ات؟ یا که بدهکار شدی؟

بی تو اینجا خبری نیست به جز غصه و درد
حال خوش بودی و رفتی و دل آزار شدی

بودنت، پنجره ای باز به رویاها بود
ناگهان پنجره را بستی و دیوار شدی

عشق را با طمعِ منطق خود تاخت زدی
تا نهایت به دلت سخت بدهکار شدی

تو خودت خواستی از قصه ی من پر بکشی
پس نگو کار خدا بوده و ناچار شدی

حسرت یارِ تو بودن به دلم ماند که ماند
آخرین خواسته ام، قسمت اغیار شدی

من که در حد پرستش به تو دلبسته شدم
من چه کردم که تو اینگونه جفاکار شدی؟

پشت کردی به من ای ناز غزالِ غزلم
شیر را پس زدی و طعمه ی کفتار شدی

مرگِ دل، نقطه ی آغاز فروپاشی هاست
حیف و صد حیف که تو دیر خبردار شدی

...

نوشت :

ادامه برای یار ...



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 2:38 | نویسنده : مامان فندق |

-روی دیـ‌واری نـۅشته بود
چقدر سخته کسی رو دوست داشته باشی،
ولی نتونی بهش بگی
یکی زیرش‌نوشته بود
ما که گفتیم چی شد

...

هه



تاريخ : شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ | 18:14 | نویسنده : مامان فندق |

تو نمی خواهی ...

تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست
یا نگاهم بکند چشم تو مجبور که نیست

شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی؟
با تو اَم! خانه ی تنهایی من دور که نیست

آن که با دسته گلی حرف دلش را می زد
پرِ درد است ولی مثل تو مغرور که نیست

نازنین، عشق که نه، اخم شما قسمت ماست
عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست

تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی
تو نگو نه، دل دیوانه ی من کور که نیست

خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد
لعنتی غیرِ تو با هیچ کسی جور که نیست

مشکل اینجاست نگفتی تو به من، می دانم
تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست


زهرا حسینی



تاريخ : شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ | 14:23 | نویسنده : مامان فندق |

کربلا..فسقل خانم

پارسال این موقع ها فک کنم رسیده بودیم سامرا کاظمین ...تو اون گرما تو اون پیاده روی اربعین ، بی خبر از اینکه یه فسقل خانمی داره توی دلم رشد میکنه و بزرگ میشه ...با همه اون دکتر رفتنا و انتقال جنین و کلی داروهای هورمونی مصرف کردن و هیچ کدومم ک جواب ندادن آخرش امام حسین حاجتمو داد...یادمه ی روز ک مطب دکتر بودم ی بنده خدایی رو دیدم تعریف میکرد ک چله زیارت عاشورا گرفتم و اخرش ۴۰ روز ک تموم شد فهمیدم باردارم ، خیلی غصم شد اینو شنیدم ، با خودم میگفتم خب پس چرا امام حسین جواب منو نمیده ، من ک این همه صداش زدم ...نمیدونستم میخواد من و دعوت کنه کربلا و بعدش هدیه باارزشی بهم بده ...اونقدر برام غیر باور بود ک تا ۳ ماهگی بیبی چک میخریدم ببینم واقعا باردارم ، همسر میگفت اخه تو رفتی صدای قلب بچه رو شنیدی، از ی طرف ویار و تهوع داری باز باور نمیکنی 🙃🙃🙃اونقدر نشدن ها رو تجربه کرده بودم ک باورش سخت بود برام ک بالاخره مادر شدم ...همش میگم پسرمم باید برم کربلا از امام حسین بگیرم حاجتمو بازم ...

بله بله خدا ی پسر ب من بدهکاره ...🤣🤣

حالا امسال نزدیک اربعین هستش و دخترم کنارمه ، خدایا شکرت

الهی هر کسی آرزوی پدر و مادر شدن و داره خدا یدونه از این فسقلیا بهش بده ب حق امام حسین

من میدونم چقدر سخته ب هر دری میزنی و نمیشه ...و ب این باور قلبی دارم تا خدا نخواد هیچ اتفاقی نمی افته ...

کاش الان باز تو راه کربلا بودم کاش ....

وقتی نرفتی ی درده

وقتی رفتی هزاران درده ..اگه ی سال نری 😭😭اونی ک رفته میفهمه چی میگم

الهی قسمت همه



تاريخ : شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ | 14:4 | نویسنده : مامان فندق |

مشاعره

مثل گرگی پیر و زخمی، خسته از پیکارها
در جدالی نابرابر، خسته از کفتارها

گَلّه‌ای از نارفیقانم که قایم می‌شدند
بعدِ هر زخمی و تیغی پشتِ این دیوارها

روبه‌رویم ظاهری با چهره‌هایی مهربان
پشتِ‌سر امّا دقیقاً مثل آدم‌خوارها

خم نیاوردم به ابرویم من از دیوانگی...!
هر چقدر از خونِ من خوردند این خون‌خوارها

آنقَدَر بر سادگی‌هایم به من خندیده‌اند...
تا خدا هم می‌کند در خِلقتم انکارها

هی مداوم توی میدان، دستِ هر آدم‌فروش
هی فرو شد توی قلبم سوزنِ پرگارها...

سوگواری می‌کنم بر گورِ باورهای خود
از صداقت در رفاقت‌ها که شد بر دارها

مرگِ شاعرها چرا در انزوا و بی‌صداست؟
واژه‌ها لالند؟... یا کورند این خودکارها؟

چند روزی را فقط با دود صحبت می‌کنم
درد دل‌هایی که می‌فهمد فقط سیگارها

گرچه صادق بوده‌ام... من گرگِ باران دیده‌ام
توی باران‌های بی‌مهری، منم رگبارها...



تاريخ : شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ | 13:46 | نویسنده : مامان فندق |

بدون شرح

زیبا ولی بی معرفت بود



تاريخ : شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ | 11:52 | نویسنده : مامان فندق |

دوپامین

اینم بدونید! بعضیا دنبال رابطه و عاشقی و ساختن نیستن، دنبال دوپامین «این آدم سخت رو هم به دست آوردم» هستن. به دستت که بیارن، ارزشتو از دست میدی. میرن سراغ هیجان و دوپامین بعدی. اینا همونان که عمر و زندگی خیلی از آدمای درست رو به فنا دادن.

...

نوشت :

آره بلامیسر

مراقب باشین عمر و زندگیتونو ب پای کی میذارین



تاريخ : شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ | 11:46 | نویسنده : مامان فندق |

گاهی آدمها عاشق تو نمی شوند..☹️

-ببینم یعنی الان همه چی بینتون تموم شد
+اووم خب ..اره
-دلت براش تنگ نمیشه
+اووه ، معلومه که دلم براش تنگ میشه
-من ..من واقعا درک نمیکنم ، چطور میشه دونفر همو دوست داشته باشن و اینقدر راحت از هم جدا شن
+چون این بهترین کاره
-ببینم اگه بعدا پشیمون بشی چی
+ببین من ..من همه تلاشمو کردم ، من جایی برای ای کاش نذاشتم ، پس..حداقل خوبی ماجرا اینه ک، اونی که ته داستان قراره حسرت بخوره من نیستم
-من بازم واقعا درک نمیکنم چطور دونفر میتونن همو دوست داشته باشن بعد اینقدر راحت جداشن
+اووم ازهر دونفری که از هم جدا میشن ، یه نفرشون هیچ وقت اون یکی رو دوست نداشته ،فقط اصرار داشته که طرف رو دوست داشته
-من نمی فهمم خب چرا یکی باید وانمود به دوست داشتن کسی کنه که اصلا دوسش نداره
+خب ..فک کن یکی وارد زندگیت میشه ، یکی ک همه جوره ازت حمایت میکنه ، یکی که بهت عشق میده ، یکی که بدون اینکه براش سود داشته باشی کنارته ، یکی که عاشقانه دوست داره ، اولویتشی و بهت توجه میکنه ، یکی که تورو به همه ترجح میده ، یکی که اشک همه رو در میاره فقط واسه اینکه یه لحظه تو رو بخندونه
-واای خب این فوق العاده است ، آدم حاضره هر کاری بکنه تا یه همچنین شخصی تو زندگیش باشه
+دقیقا، حتی حاضره وانمود به دوست داشتن کنه در حالی که ذره ای دوسش نداره
-بیخیال مگه میشه چنین شخص رو دوست نداشت
+هیی ..گاهی آدما تو رو دوست ندارن ، اون حسی که بهشون میدی ، فقط اون حسی که ازت دریافت میکنن رو دوست دارن ن خود تو رو



تاريخ : شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ | 9:15 | نویسنده : مامان فندق |

کارما

کارما میگه :
وقتی کسی برایت مناسب نیست
خداوند مدام از او برای آزارت استفاده میکند
تا زمانی که اینقدر قوی شوی که بخواهی او را رها کنی
...

نوشت :

حالا میفهمم چرا هر جا ی ردی از ی سریا هست

😐😐

خدا هم با ما شوخی دارها

نتونستیم رها کنیم تکلیف چیه ...

خداااا



تاريخ : شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ | 0:25 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By M a h S k i n:.