توی که پیشم نموندی چرا دم از معرفت میزدی
...
نوشت :
امروز کوزت بازی در اوردم و افتادم تو جون خونه ، آشپزخونه خیلی نامرتب بود الان شد مثل دسته گل .. ی چایی ریختم بخورم تا همسر بیاد ،قراره بربم شهرداری یکم خرید و بعدم بریم مزار شهدا ...
مثلا خودمو هر جوری شده سرگرم میکنم ک فکرم مشغول باشه و نیفتم یادت ،،تازه الان اومدی تو ذهنم ، میبینی منم دارم میتونم ..مثل خودت ...
راستی رفتم مزار برات دعا میکنم ...
تاريخ : دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۵ | 17:37 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
