مثل گرگی پیر و زخمی، خسته از پیکارها
در جدالی نابرابر، خسته از کفتارها
گَلّهای از نارفیقانم که قایم میشدند
بعدِ هر زخمی و تیغی پشتِ این دیوارها
روبهرویم ظاهری با چهرههایی مهربان
پشتِسر امّا دقیقاً مثل آدمخوارها
خم نیاوردم به ابرویم من از دیوانگی...!
هر چقدر از خونِ من خوردند این خونخوارها
آنقَدَر بر سادگیهایم به من خندیدهاند...
تا خدا هم میکند در خِلقتم انکارها
هی مداوم توی میدان، دستِ هر آدمفروش
هی فرو شد توی قلبم سوزنِ پرگارها...
سوگواری میکنم بر گورِ باورهای خود
از صداقت در رفاقتها که شد بر دارها
مرگِ شاعرها چرا در انزوا و بیصداست؟
واژهها لالند؟... یا کورند این خودکارها؟
چند روزی را فقط با دود صحبت میکنم
درد دلهایی که میفهمد فقط سیگارها
گرچه صادق بودهام... من گرگِ باران دیدهام
توی بارانهای بیمهری، منم رگبارها...
⋆
تاريخ : شنبه دهم مرداد ۱۴۰۵ | 13:46 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
