از میان مارها گذشتم
اما یک پروانه مرا کشت
....
نوشت :
سلام سلام بلامیسر
خوبین خوشین
چ حال چ احوال چ خبرا
شکر ک خوبین
منم خوبم ، یکم غصه خوردم یکم اشک ریختم بعد ب خودم اومدم و گفتم واسه چیزی ک هنوز اتفاق نیفتاده چی چی نشستی گریه میکنی ، بذار اتفاق بیفته ی عااالمه روز و ساعت و دقیقه و ثانیه هست ک بشینم براش زار بزنم ...
ی چیزی مراقب پروانه های دورتون باشین
تاريخ : شنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۵ | 11:50 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
