فکر میکنم آدم باید یه بار تا ته بعضی راهها رو بره؛
تا ته چیزی که یه روزی همهی دلش بود.
نه برای رسیدن،
فقط برای اینکه دیگه با «اگر»هاش زندگی نکنه،
دیگه از خودش نپرسه «اگه میشد چی؟»
فقط برای اینکه به دلش بدهکار نباشه.
بعضی راهها رو باید رفت،حتی وقتی تهش میدونی چیزی منتظرت نیست.
باید رفت تا بفهمی بعضی خواستنها،قرار نیست به داشتن ختم بشن؛
قرار فقط اینه که یه روز، با خیال راحت به خودت بگی:
«من همهی تلاشم رو کردم.»
شاید بعضی آدمها هم برای موندن نیومده باشن، اومده باشن که یه تکه از قلبت رو با خودشون ببرن و یه عالمه «کاش» جا بذارن.
و شاید تنها راه خلاص شدن از این کاشها، اینه که یک بار، بدون ترس از آخرش، تا آخرش بری.
باید بعضی چیزها رو تجربه کرد، حتی اگر از قبل بدونی ممکنه آخرش شکست باشه.
چون گاهی شکست خوردن از چیزی که واقعاً میخواستی، خیلی راحتتره از اینکه سالها با خودت فکر کنی شاید اگه یک قدم بیشتر برمیداشتم، شاید اگر یک بار بیشتر میجنگیدم، شاید اگر آن روز، به جای سکوت، حرف میزدم، همهچیز فرق میکرد.
آدم از خیلی چیزها نمیترسه؛ از جوابشون میترسه. از اینکه بالاخره بفهمهاون چیزی که تمام این مدت براش جنگیده، همون چیزی نبوده که فکر میکرده.
ولی شاید فهمیدنِ همین، خودش یه جور نجات پیدا کردنه.
بعضی وقتها باید بذاری زندگیجواب بعضی سؤالها رو خودش بده.
باید بری، باید بمونی، باید تلاش کنی، باید حتی زمین بخوری؛
تا یک روز برسی به جایی که دیگه هیچ سؤالی برات باقی نمونه.
جایی که اگر برگشتی و به گذشته نگاه کردی،
نه حسرت داشته باشی،نه خشم،نه هزار تا جملهی نگفته.
فقط یه آرامش عجیب باشه که بهت بگه:
«آره... شاید میشد جور دیگهای تموم بشه،
اما من چیزی رو نیمهکاره رها نکردم.»
و شاید بزرگ شدن همین باشه؛
اینکه یاد بگیری همیشه قرار نیست به چیزی که میخوای برسی،
اما حق داری برای چیزی که میخوای
تا جایی که دلت میگه تلاش کنی.
حق داری یک بار،
تمامِ خودت باشی برای یک خواستن.
حتی اگر آخرش مجبور بشی رهایش کنی.
چون بعضی پایانها،
پایانِ دوست داشتن نیستن؛
پایانِ جنگیدنن.
و چه خوبه که وقتی از یه راه بیرون میای،
هرچقدر هم خسته و زخمی،
بدونی که دیگه چیزی پشت سرت جا نذاشتی
جز خاطره.
نه یک «ای کاش»،
نه یک «شاید»،
نه یک «اگر فقط...».
فقط خودت موندی
و دلی که بالاخره فهمیده
بعضی چیزها رو باید تا آخر خواست،
تا بتونی یک روز،
با خیال راحت ازشون گذشت.
M❤️Sh
