والا ربطى به غرور نداره ما از اول زندگيمون ياد گرفتيم جايى كه جامون نيست به زور خودمونو جا نكنيم
...
رو مبل نشستم و همسر خوابه و منم در حال خوابوندن فسقل خانم هستم ، یه بار که خوابید و بیدار شد دوباره شیر خورد و پوشک نو تن کرد و یکم باهاش بازی کردم و خسته شد و الانم چشماشو بسته اما خواب و بیداره ...منم همینجوری که تخت و تکون میدم رفتم یه سر به وبلاگ های بروز شده زدم ، یادمه چند سال پیشا با وب قبلیم داشتم ی روز تو وب بروز شدها میگشتم که چشمم خورد به یه وبلاگ ، امشب خاطرات اون روز برام تداعی شد ..اون روز با دیدن اون وبلاگ و نوشتهاش و صاحب اون وب یه صفحه جدیدی تو دفتر زندگیم ورق خورد ، یه شروع که پایانش نمیدونم بگم تلخ بود بگم پر از ابهام بود ، نمیدونم ، اصلا نمیدونم چ حکمتی تو کار خدا بود که اون وب سر راهم قرار بگیره ، ولی من سرگردون و خسته و زخمی رو مداوا کرد ، جون تازه داد ب من ، ب منی که از همه دنیا بریده بودم و خسته بودم ، ب منی که با اون اتفاق که واسم افتاده بود جون بلند شدن و از نو شروع کردن نداشتم ، نمیدونم براتون پیش اومده یا نه ، یکی فرشته نجاتتون بشه ، بخاطر تک تک اون روزها و ثانیه هایی که کمکم کرد تا سرپا شم ازش ممنونم
آخرش نمیدونم چرا گند زد فقط ، حتی خودشم نتونست بگه میخوام نباشم دیگه، یکی دیگه رو واسطه قرار داد ، نمیدونم چرا ، ازش کینه ب دل ندارم.اما تو قلبم جای ی چیزی خالیه ، قلبی که داشت یاد میگرفت مثل آدم زندگی کنه و بتپه ...نمیدونم اون اشتباه کرد یا من زیادی جدیش گرفته بودم ...
حالا کجاست و در چ حاله نمیدونم ، تنها چیزی ک میدونم اینه که هنوزم اون خندهای قشنگش رو لباش نقش میبنده ، هنوزم اون چشمای مشکی جذابش برق خوشحالی توش موج میزنه،خداروشکر
مرور خاطرات پدر آدم و در میاره ...مخصوصا وقتی دلتنگی مهمون قلبت باشه ...
سعی کنید مثل من غبار از روی خاطرات گذشته پاک نکنید ،بذارید همونجوری پراز خاک و خل بمونه
..
نوشت :
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن
چیزی در دست نداریم برای پیشکشی
جز قلبی که تنگ است و زبان نفهم
...
درباره وب

پاییز اگر قشنگ شد به یمن قدم های تو بود جان مادر ❤️
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی
ویژه ماه اسکین
تاريخ : سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ | 23:53 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
آرشیو مطالب
حامیان ماه اسکین
امکانات وب