سلام سلام بلامیسر خوبی ، عزاداری هاتون قبول ، التماس دعا
..
دیشب همراه همسر و مادرهمسر رفتیم شهرداری تجمع مردمی و عزاداری ...قرار بود بریم هیئت اما مادر همسر گفت بریم شهرداری ..فسقل خانم از بس خوابش میومد داخل ماشین توی بغلم خوابید ، اماااا ...رسیدیم و یه نیم ساعتی که گذشت همین که صدای بلند سخنران پیچید تو بلندگو ، بچم ترسید و از خواب پرید 😐😭...شروع کرد به گریه کردن و یکم شیر خورد ولی فایده نداشت لج کرده بود و از طرفی خوابش هم میومد ، هر چقدر هم بغلش گرفتیم و قدم زدیم و پستونک دادیم بهش باز ساکت نمیشد و ما مجبور شدیم برگردیم خونه ...
...
اما صبح امروز رفتیم شیرخوارگان خداروشکر آروم بود و اذییتم نکرد ...واقعا با بچه کوچیک سخته بیرون رفتن مخصوصا یکی دوماهه...
الانم حموم کرده سبک شده خانم خانما خوابیده
میخوابه دلم تنگ میشه واسه شیطنت کردناش دلم میخواد بیدارش کنم 😬😬😬
