ای
دلارامی
که جانِ ما تویی
بی تو ما را یک نفس آرام نیست...
...
نوشت :
نگفتم براتون غروب موقع برگشت تو راه رشت بودیم ک یهو دیدیم برادرشوهر و همسرش و پسرشون اومدن بغل ماشینمون ...واای دیگه فسقل ذو دیدن البته بعد از ۳ ماه بود میدیدنش (حالا چرا اینقدر دیر ،ی جریان هایی داره این س ماه خبری ازشون نبودن )
خلاصه کنم ی جا ماشین ها رو زدیم کنار و جاری عزیز فسقل و گرفت و گفت شما برین حالا ،دخترتون مال ما 😭😭😭
بله فسقل و با خودشون بردن ،حالا من هی ب همسر میگفتم تروخدا پشت سر ماشینشون برو ، میگفت خانم بچه پیش عموشه ، چیزی نمیشه ، میگفتم میدونم تو برو خب ، دلم پیشه دخترمه ، فسقلم چون هم شکمش سیر بود هم جاش تمیز واسشون میخندید و دلبری میکرد ، تا اینکه خیلی راه و رفتیم و یهو داداش همسر زنگ زد ک پس کجایین و مام ک پشت سرشون بودیم ، دوباره ماشین ها وایسادن و بله بله دخترکم گریه میکرد ...《اونقدر دعا کردم گریه بیاد ، بیارنش واسم 🤣🥹》خلاصه ک فسقلمو گرفتم ازشون ،بعد هر کی رفت سمت خونه خودش
...
جاری های شما هم عادت دارن سالی ی بار ی بهونه ای پیدا میکنن با کل خانواده قطع رابطه میکنن ..البته بگما یکم برادرشوهرمم مقصرذ ه ،ی راه اشتباهی رو داره میره ک نگم براتون ..خدا نجاتش بده ..
