امروز صبح ک فسقل بیدار شد یکم چشمش دیدم آلوده هستش، ی کوچولو چرک هم داشت ، اشکم میریخت ...فک کنم بخاطر حمومه ک یکم آب رفت تو چشمش ..خدا کنه چیز خاصی نباشه فقط ...
دیروز لیدا زنگم زده بود ک جمعه روستایی من بیام ببینمت ..گفتم اره این هفته خونه مامانم ...میگه دوستم برای دومین بار داره ازدواج میکنه شوهرش ۶ دنگ خونه ب نامش زده ..بعد میگه : واای ب شوهرم میگم یعنی میبینی تو چرا چیزی ب نامم نزدی ،اون چ شانسی داره .😒😒
اووف ، یعنی این از اولم اینجوری بودا ، هرچی آدم حسوده دور من جمع شده ، همین سر خرید حلقه ازدواجم بهم میگفت نری حلقه بخری نگین فلان داشته باشها ب پول شمانمی رسه ، منم دقیق رفتم ی حلقه تک نگین برداشتم با همون نگینی ک اون میگفت ،یعنی فهمید میگفت چ جوری خریدین اینو...ب قول گفتنی چشمش داشت در میومد ...
خداروشکر من حسادت بلد نیستم اصلا ..
...
تخت فسقل نمی دونم چرا اینقدر صدا میخوره ، از وقتی خریدیم اول کم بود یکم الان بیشتر شده ، فک کنم ی چیزو همسر اشتباه وصل کرده ،هر چقدرم بنده خدا نگاه میکنه متوجه نمیشه مشکل از کجاست ..د مغز من داغون میشه تا فسقل میخوابع..باز خداروشکر با این صدا میخوابه
خب دیگه چی بگم براتون
یکم شما بگید چ خبرا
