رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی میشود
سرفههایم تازگیها آنچنانی میشود
انتظارت کار دارد دست چشمم میدهد
رفته رفته عینکم ته استکانی میشود
هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی
خاطراتت پشت پلکم بایگانی میشود
کوه طاقت هم که باشی عشق آبت میکند
شانههای مرد عاشق استخوانی میشود
گاه مثل بیژن و یوسف به چاهت میکشد
گاه جسمت مثل عیسی آسمانی میشود
شب به شب جنگست بین عقل من با عشق تو
نقش من هم این وسط پادرمیانی میشود
چشم و ابروی خشن از بس که میآید به تو
گاهی آدم عاشق نامهربانی میشود
صفحهای از دفترم را باد با خود برد و رفت
داستان عشق ما فردا جهانی میشود
بی تو اطرافم پر از ارواح سرگردان شده
برنگردی شاعرت قطعا روانی میشود
کار و بارِ آدم عاشق ندارد اعتبار
مردنش هم مثل اشکش ناگهانی میشود🥀
تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ | 8:34 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
