درباٰرهات گریه نکردم. میدانِستم تو با گریه از تنم نمیروی. ریشه داٰری، تکثیر شدهای و آنقدر میمانی تا روحَم را بخوری و پوستم را دور بریزی. پذیرفتم در قصّهی من کوههاٰ به هم میرِسند، آدمهاٰ نه و هماٰنطور که از پشتِ پنجره رفتنت را میدیدَم، سیگاری آتش زدم و با اوّلین قطره باران آرزو کردم کاٰش اقلاً لاشهام را بخواهی. دورم نریزی و پوستم را نگه داٰری تا شبها روی تن مَرمرت بکشی و اجازه بدَهی بعد از مرگ هم دوستت داٰشته باشم…
میم سادات هاشمی
تاريخ : سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ | 4:0 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
