یادمه وقتی تازه از اتاق عمل اومده بودم بیرون ،اونقدر که درد داشتم و قبلشم کلی درد کشیده بودم همش میگفتم دیگه پیش من حرف بچه رو نزنینا همین یدونه پدر منو در آورد تا به دنیا اومد ، مامان و همسر کلی واسم خندیدن 😒
اما حالا که روز به روز با دل و جونم به دختر کوچولوم رسیدگی میکنم و بغلش میکنم و عطر تنشو بو میکشم و روزی هزار با خداروشکر میکنم بخاطر وجودش ..سخت بود اما ارزش داشت ، اون داره روز به روز بزرگتر میشه و من به خودم افتخار میکنم که مامانشم ، وقتی با اون چشمای رنگیش بهم خیره میشه و لبخند مهمون اون لبای کوچولوش میشه انگار من جونی دوباره میگیرم و از نو متولد میشم ..وقتی خوابه دلم انگار تنگ میشه واسه بیدار شدنش و شیطنت و حتی گریه هاش ...
نوشت :
از اونجایی که فسقلی دیشب نمیدونم بخاطر چی کلی گریه کرد و دیر خوابید ،از صبح شیر که میخوره گیج خواب میشه و بدون گریه و راحت میخوابه ..(فک کنم باز هیار بدون نعنا خوردم اذییتش کرد😐😐)
برم یکم خونه رو مرتب کنم و بعدشم با فسقلی بریم تا بیرون یکم دور دور کنیم و منم یه رنگ مو بخرم از این موهای مشکی طلایی راحت شم ، از اونجایی که شیرمادر میخوره ، زنگ زدم دکترش گفت مشکلی نیست رنگ بذاری ...اما بازم دلم طاقت نمیاره یه روز بهش شیر نمیدم تا اذییت نشه یه وقت ...حتما میگید مگه رنگ واجبه ، اووم نزدیک یه ساله رنگ نذاشتم تکراری شده رنگ موهام واسه خودم ...
حالا چه رنگی بگیرم رو این مشکی جواب بده
