درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

گذشته..

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

گذشته..

به شدت دلم میخواد برگردم به روزهای قبل متاهلی ...ن اینکه متاهلی رو دوست نداشته باشما ... ن این ی پرسه از زندگیمه ک خوشحالم از اینکه دارم تجربش میکنم ، مخصوص مادر بودن رو ...

اما قبل ازدواجم ی سری چیزا و ی سری آدم ها بودن ک حالم خوش بود باهاشو ..از همه مهترین شغلم بود محل کارم بود ، جناب مهندس و اون پسر کوچولوی نازش که مریضی اوتیسم داشت ، امیر کوچولوی ناز نازی من بود مرد کوچک من ،الان ماشاالله آقایی شده واسه خودش ، ۱۳،۱۴ سالشه الان ..کیف میکنم هر وقت میرم روستا و میبینمش ، کیف میکنم وقتی بهم میگه اجی ش...یادش بخیر با خودم ی روزایی میبردمش محل کار ، پیاده میرفتیم بعد کنار اسباب بازی فروشی ها من و نگه میداشت و میگفت اجی چیزی نمیخوام فقط میخوام نگاه کنم ...یا اینکه محل کار مهندس چون همیشه کلی خوراکی و بستنی میخرید میذاشت یخچال این بچه هم میدونست تا میرسید میگفت برم ی بستنی بر دارم 🙃..اخ ک چقدر دلم تنگ شد واسه اون روزا، کلی عکس دارم از خودمون هر وقت نگاه میکنم خاطرها میاد تو سرم

واسه خونه عمه ک بخاطر دوری راه کل هفته اونجا پلاس بودم و اخر هفته ها میرفتم روستا

واسه خاله و لی لی که گاه گاهی شبا میرفتم پیششون

واسه بازار رفتنام با خاله

واسه اون میز و کامپیوتر و طراحی کردنام

حتی واسه اون مشتری هایی ک میومدن و واسشون طرح میزدم و رو اعصاب بودن

واسه اون بوی رنگ‌و ....

واسه همشون ...روزهای خوبی رو داشتم اما یهو خسته شدم ، چی شد نمیدونم

ب خودم ک اومدم دیدم به مهندس میگم دیگه از شنبه نمیام ، بنده خدا کلی ناراحت شد کلی التماس ک شاید جور نشد خواستگارت برگرد دوباره ..اما خودم میدونستم راهی رو ک انتخاب کردم برگشت نداره ...و شنبه ای که چشم هامو باز کردم و دیدم دیگه قرار نیست برم محل کارم . و قرار همه اون روزها رو پشت در قلبم بذارم و وارد ی مرحله جدید از زندگی بشم ..

انگار همین دیروز بود با چادر سفید سر سفره عقد

گذشتها توی همون گذشته موندن و دختر چشم سبز وارد مرحله جدید از زندگیش شد ...و حالا هم ک مادره

ب گذشته ک نگاه میکنم با خودم میگم یه غم بزرگ داشتم تو دلم اما میتونستم راحت ازش بگم ، راحت براش اشک بریزم ، راحت غصشو بخورم ، اما حالا به این تن و قلب آدم های اطرافم مخصوص این فسقل خیلی احتیاج داره ...هر جوری شده باید سرپا بمونم باید خاک بریزم رو هرچی از گذشته بوده و رو قلبم سنگینی میکنه

شاید ی روزی وقتی موهام عین دندونام سفید شده بود، وقتی ک خیالم از فسقل راحت شده بود .. نشستم و واسه همه این سالها واسه غم بزرگم از ته دل زار زدم ..

...



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵ | 12:13 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.