دلبرمو میگی؟ آخ نگم برات ازش...
نگم از اون دوتا چشم وحشی و دلرباش؛ یه جوری نگات میکرد که انگار راه فراری ازش نداشتی. میافتادی توی دام اون نگاه و دیگه رهایی ازش محال بود. هر جای دنیا رو گشتم، مثل اون پیدا نشد که نشد...
نگم از خندههاش؛ یه جوری میخندید که انگار همهی دردات برای چند لحظه فراموشت میشد. هنوزم هیچ خندهای پیدا نشده که مثل خندهی اون به دلم بشینه.
نگم از موهای خرمایی و ابریشمیش... از عطری که میتونست آدمو ساعتها توی خودش غرق کنه، بیخبر از دنیا و آدمهاش.
نگم از دلبریهاش، از اون صدا زدناش... مخصوصاً وقتی «میم» آخر اسممو جوری میگفت که انگار اسم من فقط وقتی از زبون اون شنیده میشد، قشنگ بود.
آره... نگم ازش برات.
این دلبر، بدجوری دل ما رو برد؛
جوری که بعد از اون، هیچکس دیگه نتونست حتی نزدیک اون حس بشه...
آره دلبرم...
بدجوری دل میبُرید،
بدجوری توی دل میموند،
بدجوری آدمو عاشق میکرد...
و بدتر از همه این بود که
بعد از رفتنش، تازه فهمیدم بعضی آدما قرار نیست فقط وارد زندگیت بشن و بمونن؛
میان که یه تیکه از دلتو با خودشون ببرن...
و بعد، هرچی میگذره،
هرکی میاد،
هرچی تلاش میکنی فراموشش کنی،
باز یه جایی،
یه خنده،
یه نگاه،
یه عطر،
یا حتی یه «میم» آخر اسم،
تو رو پرت میکنه وسط همون خاطره...
همونجایی که هنوز،
یه دلبر بود
و یه دل...
که دیگه هیچوقت مثل قبل نشد. 🖤
...
M❤️sh
《این امضا رو هر وقت دیدین بدونید نوشته از خودمه》
