دونه دونه خیابون های رشت از جلوی چشام رد میشدن و خاطره ای برام تازه میشد ، توی فکر بودم که صدای پیرزنی که کنارم نشسته بود من و به خودم آورد
-دخترجان بفرما مادر بردار یه دل ضعفه بگیری تا برسیم
صورت سفید پیر و چروکیده اما مهربونش ، دوتا چشم بی روح که به رنگ آبی دریا بود ، با اون دونه هایی از موهای سفیدش که از روسری مشکیش بیرون ریخته بود دلنشینش کرده بود ، با خودم فک کردم حتما توی جوونی خیلی قشنگ بوده ،حتما دل خیلیا رو با این زیباییش به دام انداخته
-مرسی حاج خانم میل ندارم ، شما بخورین نوشجانتون
با کمی تعارف و مخالفت من بیخیال شد و پرسید
-تو هم مثل من همسفر نداری مادر،ای بسوزه پدر تنهایی
لبخند محوی بهش زدم و گفتم
-ی وقتایی هم تنهایی چاره سازه
آهی کشید و گفت
-از وقتی همسرم از دست دادم انگار همه زندگیم ب یک باره از بین رفت ، هرجا میرم خونه هرکدوم از بچهام میرم بیشتر از چند روز نمیتونم بمونم ، ی جور بیقراری میاد سراغم
-خدا رحمتشون کنه
-خدا سلامتی بده بهت عزیزکم ، تا جوونی مراقب جوونیت باش ،تا وقتی یکی رو داری کنارت هواشو صفت و سخت داشته باش ، نشه یه روز اونی که آرامشت بود نباشه و مثل من بی قرار شی ...میگن دنیا دوروزه اما من میگم دنیا کنار اونی که دلت باهاشه هزاران روز نیومدست که قراره کنار هم سپریشون کنین ، اما وقتی نباشه وقتی تنها شی دنیات به اندازه نصف یه روزم کمتره بازم
-معلومه خیلی دوسش داشتین ،خوشبحالش
-هی مادر، انقدر سختی کشیدیم تا مال هم شیم ،قصه ما سردراز داره دخترم
به چشمای پراز اشکش نگاه کردم و گفتم
-همه قصه ها سردراز داره ، بعضیا اونقدر درازن که هر چقدر میری انگار بیشتر غرقشون میشی ، یه وقت به خودت میای میبینی مثل کلاف پیچیده دورت و جدا شدنی نیست
دستای چروکیدش و گذاشت روی دستام و گفت
-دل پری داری دخترم
-چی بگم حاج خانم ، اونقدر سازناکوک زدن واسمون که دلمون شد پر
-باید صبوری کنی بایدبجنگی ، همیشه روی خوش دنیا نداره گاهی وقتا میشه ناخوش .بخوای همیشه همه چیزو به دل بگیری اونوقت سنگ رو سنگ بند نمیشه
سرمو تکون دادم و از پنجره به بیرون نگاه کردم که باز نشه سر این بحث همیشگی ، اون خانمم دیگه چیزی نگفت ، انگار فهمیده بود که به سکوت بیشتر احتیاج دارم تا تعریف ماجرا ، بعداز ساعتها توی راه بودن و خستگی بالاخره رسیدیم به رشت ، شهر آبا واجدادی شهر باران های نقره ای ،شهر پراز خاطرات کودکی ،از ماشین پیاده شدیم ،هوای مطلوب بهاری رشت رو با همه وجودم داخل ریه هام فرستادم ؛ چقدر دلتنگ اینجا بودم بعداز این همه دوری ،اون حاج خانم هم از اتوبوس پیاده شد و نزدیک اومدو برگه ای رو توی دستم گذاشت و گفت
-ادرس خونمه ،هر وقت خواستی حرفای من و بشنوی یا به یه هم صحبت احتیاج داشتی من هستم دخترم ، شاید هم سن و سال نباشیم اما مطمئن باش هم صحبت خوبیم ، هر وقت تصمیم گرفتی از لاک خودت در بیای من هستم ؛شاید دوستای خوبی واسه هم شدیم مادر
لبخندی به این همه درک و فهمش زدم و گفتم
-واسم دعا کنید حاج خانم، دعا کنین راهم و پیدا کنم
-این و بدون تا خودت نخوای اون راه همیشه گمشده میمونه ، دل پرت و یکم سبکش کن ، دنیا ارزش نداره اینقدر این قلبت و پر کنی از کینه و بدبینی نسبت ب آدما
با صدای بوق ماشینی ازم فاصله گرفت و دور و دورتر شد ، و من موندم و چمدون و راهی که نمیدونستم به کجا قراره کشیده بشه
