درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

تاسیان《1》

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

تاسیان《1》

مامان و در آغوش گرفتم و اشکای روی صورتش و پاک کردم و گفتم
-نمیگم گریه نکن مامانی ، جای دوری نمیرم که ، فوق فوقش چند ساعتی از اینجا فاصله داره ، دعا کن حالم زودی خوب شه و برگردم پیشت
با گوشه روسریش اشک ریخته شده روی گونش و پاک کردو با لحن شمالی گفت
-تی جان قربان مار ، تو بیشی کی د مره عصای دست ببه
لبخندی بهش زدم و گفتم
-مگه اون زهرای وروجک نیست مامانی ، یکم اذییت میکنه ولی من باهاش حرف میزنم هواتو داشته باشه
با اومدن ماشین دوباره بغلش کردم و برای این دوری طولانی عطر تنشو بو کشیدم تا بلکه در فراق و نبودش با خودم آرامش داشته باشم و دلتنگی عذابم نده

-برو دیگه داخل ، قول میدم زود خوب شم و برگردم
-بسپاردم ترا به خدا
از شیشه عقب ماشین بهش نگاه میکردم و اشکام میریخت ، چاره ای جز رفتن برام نمونده بود ، هوای این شهر داشت خفم میکرد ، انگار نقطه ب نقطه این خیابونا بهم دهن کجی میکردن ،شاید گاهی رفتن بهتر از موندن و درست کردن باشه ، گاهی باید فرار کنی از خودت ، از هرچی که تو رو بر میگردنه به اشتباهی که بارها خواستی جلوشو بگیری اما هی تکرارش کردی
روبه روی ترمینال پیاده شدم ، چمدون کوچیکمو به دست گرفتم و رفتم داخل ، با ورودم هوای خنک که حکایت از روشن بودن کولر بود به صورتم خورد و نفسم و تازه کرد ، به سمت باجه پذیرش رفتم و روبه آقایی که اونور باجه بود گفتم
-خسته نباشید اتوبوس رشت هنوز نیومده
-الاناست که برسه ،بلیط داشتین
-بله
-یکم بشینین سروکلش پیدا میشه
تشکری کردم و نزدیکترین صندلی به کولر نشستم، از بس هوا این روزا گرم شده بود که باد کولر هم جواب گو نبود



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۳ | 7:50 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.