درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎...

درد و دل با فندق | مهر ۱۴۰۵

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎...

خدانگهدارتون تا ...نوشته آخر

....

و ما با صبری که اجبار بود، روزگار گذروندیم...

این چند سالی که اینجا بودم و نوشتم، کلی اتفاق افتاد... کلی روز خوب و بد رو باهاتون قسمت کردم، کلی دردودل کردم، از فسقل گفتم، از نبودنش نوشتم، از معجزه‌ی اومدنش، از لحظه‌لحظه‌ی بزرگ شدنش...

خیلی دوست داشتم می‌شد و می‌تونستم تا وقتی بزرگ میشه و خودش بتونه خوب و بدشو تشخیص بده، واسش اینجا بنویسم.
دلم می‌خواست یه روزی بشینه و همه‌ی این نوشته‌ها رو بخونه و بدونه مامانش توی این سال‌ها چه روزایی رو گذرونده، چی کشیده، از چی خوشحال شده و از چی دلش گرفته...

ولی انگار یه سری چیزا تو این دنیا، حتی اگه باب دل تو باشه، باب دل روزگار نیست.
گاهی باید به چیزایی که دوستشون داری پایان بدی، فقط چون سرنوشت نمی‌خواد ادامه‌شون بدی.

دلم نمی‌خواست نوشتن رو کنار بذارم، واقعاً نمی‌خواستم...
ولی یه سری چیزا شدن مانع نوشتنم.

مهم‌ترینش همین فسقلیه...

می‌خوام بیشتر باهاش وقت بگذرونم.
می‌خوام بزرگ شدنش رو با جون و دل کنارش باشم و زندگی کنم.
می‌خوام خنده‌هاشو ببینم، شیطنتاشو، ناراحتیاشو، اولین قدم‌هاشو، اولین حرفاشو...
نمی‌خوام یه روزی چشم باز کنم و ببینم بزرگ شده و من فقط یه عالمه عکس از بچگیش دارم و یه عالمه حسرت که چرا بیشتر کنارش نبودم.

می‌دونین چیه؟
هرچقدر هم بخوای یه روزایی فقط برای خودت باشی، بازم همیشه نمیشه.

من الان یه مادرم...
مادری که شدم امید و تکیه‌گاه دخترم.
و نمی‌خوام یه روزی که بزرگ شد، با افسوس تو چشمام نگاه کنه و بگه:
«مامان، اونجوری که باید، کنارم نبودی...»

می‌خوام تا جایی که می‌تونم کنارش باشم.
می‌خوام کودکی‌شو زندگی کنم، نه اینکه فقط از دور تماشاش کنم.
می‌خوام وقتی بزرگ شد، اگه یه چیزی از بچگیش یادش موند، یادش بمونه که مامانش همیشه کنارش بوده.

می‌خواستم کلاً اینجا رو پاک کنم و برم، ولی دلم نیومد...
نتونستم نوشته‌هایی رو که برای دخترم نوشتم پاک کنم.

اینجا از اول برای فندق مامان ساخته شد.
درسته گاهی یه حرفایی نوشتم که شاید بهتر بود نمی‌نوشتم، گاهی از ناراحتیام گفتم، از خستگیام، از روزای بد...
ولی در کل، همه‌ی این وب برای فندق بود و هست.

پس می‌مونه...
می‌مونه یادگاری از مامانش برای دخترکم.

شاید یه روزی که بزرگ شد، بیاد و همه‌ی این نوشته‌ها رو بخونه.
شاید بخنده، شاید دلش بگیره، شاید بگه «مامان چقدر حرف می‌زدی!» :))
و شاید حتی یه روز خودش اینجا بنویسه...

چه می‌دونه آدم؟
شاید این نوشته‌ها یه روزی بشن بخشی از خاطرات اون.

امروز اومدم حرفای آخرمو بزنم و فعلاً خداحافظی کنم.

نمی‌تونم بگم دیگه برنمی‌گردم...
هیچ‌کس از فردای خودش خبر نداره.
شاید یه روز برگشتم، شاید خیلی زود، شاید خیلی دیر...
شایدم این خداحافظی، خداحافظی همیشگی باشه.

فعلاً نیستم تااااااا نمی‌دونم کی...
تا وقتی که زندگی دوباره اجازه بده بشینم و بنویسم.

فقط امیدوارم روزگار یه کم باهامون مهربون‌تر بشه.
امیدوارم یه روزی اینجا همه از خوشی‌هاشون بنویسن، از خبرای خوب، از روزای آروم، از دلای خوش...

امیدوارم اگه یه زمانی برگشتم، کوله‌بارم پر باشه از حرفای خوب و خاطره‌های قشنگ.
از خنده‌های دخترم، از آرامش، از روزایی که بالاخره ارزش نوشتن داشته باشن.

بدی و خوبی حلال...
اگه یه جایی چیزی نوشتم و درد شد رو دلتون، ببخشید.
اگه حرفی زدم که ناراحتتون کرد، حلالم کنید.
منم همه‌تونو حلال می‌کنم و از ته دلم براتون آرزوی خیر دارم.

به امید روزای خوب...
به امید یه ایران پر از خوشی و امنیت،
دور از فقر و گرونی و حسرت،
دور از دلایی که مجبور باشن بیشتر از توانشون صبر کنن.

زندگی به کامتون...
خنده مهمون همیشگی لباتون.
دلتون گرم، خونه‌هاتون امن و دل‌هاتون آروم.

مراقب خودتون باشین،
مراقب خوبی‌هاتون باشین،
مراقب قلبتون...

این دنیا ارزش اینو نداره که خودتونو فراموش کنین و از خودتون بگذرین.

خدا یارتون...
یا علی...

یا شاید تا ابد، خدانگهدار.

دل‌تنگی رو واژه‌واژه گفتن سخته...
ولی باید تاب آورد.
باید زندگی رو جلو برد.

بعضی وقتا باید یه گوشه‌ای از زندگی رو ببندی، نه چون دیگه دوستش نداری...
فقط چون چیزای مهم‌تری منتظرتن.

و من میرم که بیشتر زندگی کنم...
بیشتر کنار دخترم باشم...
بیشتر مادرش باشم...

شاید قشنگ‌ترین نوشته‌ای که قراره توی تمام عمرم داشته باشم، همین روزایی باشه که دیگه نمی‌نویسمشون و فقط زندگی‌شون می‌کنم.

اگه یه روز برگشتم، امیدوارم اولین حرفم این باشه:

«سلام...
خیلی وقت گذشته، ولی بالاخره با یه عالمه حرف خوب برگشتم...»

تا اون روز،
خدا نگهدار همتون. ❤️



تاريخ : چهارشنبه هشتم مهر ۱۴۰۵ | 13:48 | نویسنده : مامان فندق |

سکوت...

می‌فهمید چقدر سخت است
که سکوت کنید و هیچی نگویید
درحالیکه، ذره ذره و جودتان می‌خواهد منفجر شود .



تاريخ : شنبه چهارم مهر ۱۴۰۵ | 16:49 | نویسنده : مامان فندق |

ببخش منو .....

دل گرفته

گلو پراز بغض

اشک یواشکی

اعصاب داغون

...

خیلی درده خودتو باعث و بانی بدبختی ی نفر بدونی

بمیرم ک من باعث شدم اونجوری ک دلت میخواد زندگی نکنی

کاش میرفتی پی زندگیت و اینجوری ۳۰ سال تحمل نمیکردی ، اینجوری داغون نمیشدی ، ک الان ب روزی برسه ک جلوی من مرگت و ا خدا بخوای (دور از جونت )هیچ ب این فک نمیکنی من بدون تو چطور باید زندگی کنم ، اصلا مگه نفس میمونه واسم بعد تو

خدایا چرا دنیات ی خوشی رو دلمون نذاشت ،هر چی غمه خونه کرد رو قلبامون...

از دیشب ک صدای گریه هاتو شنیدم داغونم داغون ...کاش من بمیرم ک نذاشتم تو خوشبخت شی ، ببخش منو

...



تاريخ : شنبه چهارم مهر ۱۴۰۵ | 15:48 | نویسنده : مامان فندق |

منچ

کسی نیست ی دست منچ بازی کنیم عایا ....

😶😶😶



تاريخ : جمعه سوم مهر ۱۴۰۵ | 16:33 | نویسنده : مامان فندق |

چوب این قلب و خوردیم ...

ما را به خیر شما امیدی نیست، شر نرسانید

...

نوشت :

واقعا ب بعضیا باید همین جمله بالا رو گفت ...

بین چنتا بچه همه بار اسباب کشی افتاد رو دوش همسرجان ، بعد اخرش میدونم اونا میشن خوبه ما بده ...ما بعد ی چیز ازشون میخواییم کلی باید خواهش و التماس کنیم

چیزی نمیخواییم همین ک دعا کنن در حقمون کافیه ، نفرینشون واسمون نمونه

ی چیزایی آدم از ی سریا میبینه ک نمیدونه چطوری باید ندیده بگیره

هییی بگذریم تا بوده همین بوده ، چوب قلب مونو خوردیم

...

دیشب همسر داروخونه دوستش گفت گلوم اینجوری میگه بگو بره دکتر این ویروس جدیده با این دارو خوب نمیشه ..😐😐

ی آب نمک غرغره کردم امروز بهتره ، بهترین دارو آب نمک

دکتر فوق تخصص هستم در خدمتتون 😬



تاريخ : جمعه سوم مهر ۱۴۰۵ | 16:10 | نویسنده : مامان فندق |

بی صدا

می دانیم روزی فرو خواهیم ریخت ؛ اما باز هم می سازیم .

....

نوشت:

از بس سرفه کردم دیگه چیزی نمونده از گلوم خون بیرون بریزه ، هر کاری میکنم این سرفه و خشکی گلوم خوب نمیشه ، نمیدونم این دیگه چی بود اومد سراغم ، از ی طرف واسه فسقل هم لالایی میخونم د بدتر شده ، از سرفه زیاد خفگی بهم دست میده 😶😶 صدامم ک دیگه در نمیاد

کسی راهکاری داره بگه تروخدا



تاريخ : پنجشنبه دوم مهر ۱۴۰۵ | 18:38 | نویسنده : مامان فندق |

امیر لیام ..حوالی

از دستم عاصی شدن تو این حوالی

بی رحم شدی

سنگ شدی

درد بگیری الهی ...

نوشت :

بدون مخاطب



تاريخ : چهارشنبه یکم مهر ۱۴۰۵ | 15:23 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.