....
و ما با صبری که اجبار بود، روزگار گذروندیم...
این چند سالی که اینجا بودم و نوشتم، کلی اتفاق افتاد... کلی روز خوب و بد رو باهاتون قسمت کردم، کلی دردودل کردم، از فسقل گفتم، از نبودنش نوشتم، از معجزهی اومدنش، از لحظهلحظهی بزرگ شدنش...
خیلی دوست داشتم میشد و میتونستم تا وقتی بزرگ میشه و خودش بتونه خوب و بدشو تشخیص بده، واسش اینجا بنویسم.
دلم میخواست یه روزی بشینه و همهی این نوشتهها رو بخونه و بدونه مامانش توی این سالها چه روزایی رو گذرونده، چی کشیده، از چی خوشحال شده و از چی دلش گرفته...
ولی انگار یه سری چیزا تو این دنیا، حتی اگه باب دل تو باشه، باب دل روزگار نیست.
گاهی باید به چیزایی که دوستشون داری پایان بدی، فقط چون سرنوشت نمیخواد ادامهشون بدی.
دلم نمیخواست نوشتن رو کنار بذارم، واقعاً نمیخواستم...
ولی یه سری چیزا شدن مانع نوشتنم.
مهمترینش همین فسقلیه...
میخوام بیشتر باهاش وقت بگذرونم.
میخوام بزرگ شدنش رو با جون و دل کنارش باشم و زندگی کنم.
میخوام خندههاشو ببینم، شیطنتاشو، ناراحتیاشو، اولین قدمهاشو، اولین حرفاشو...
نمیخوام یه روزی چشم باز کنم و ببینم بزرگ شده و من فقط یه عالمه عکس از بچگیش دارم و یه عالمه حسرت که چرا بیشتر کنارش نبودم.
میدونین چیه؟
هرچقدر هم بخوای یه روزایی فقط برای خودت باشی، بازم همیشه نمیشه.
من الان یه مادرم...
مادری که شدم امید و تکیهگاه دخترم.
و نمیخوام یه روزی که بزرگ شد، با افسوس تو چشمام نگاه کنه و بگه:
«مامان، اونجوری که باید، کنارم نبودی...»
میخوام تا جایی که میتونم کنارش باشم.
میخوام کودکیشو زندگی کنم، نه اینکه فقط از دور تماشاش کنم.
میخوام وقتی بزرگ شد، اگه یه چیزی از بچگیش یادش موند، یادش بمونه که مامانش همیشه کنارش بوده.
میخواستم کلاً اینجا رو پاک کنم و برم، ولی دلم نیومد...
نتونستم نوشتههایی رو که برای دخترم نوشتم پاک کنم.
اینجا از اول برای فندق مامان ساخته شد.
درسته گاهی یه حرفایی نوشتم که شاید بهتر بود نمینوشتم، گاهی از ناراحتیام گفتم، از خستگیام، از روزای بد...
ولی در کل، همهی این وب برای فندق بود و هست.
پس میمونه...
میمونه یادگاری از مامانش برای دخترکم.
شاید یه روزی که بزرگ شد، بیاد و همهی این نوشتهها رو بخونه.
شاید بخنده، شاید دلش بگیره، شاید بگه «مامان چقدر حرف میزدی!» :))
و شاید حتی یه روز خودش اینجا بنویسه...
چه میدونه آدم؟
شاید این نوشتهها یه روزی بشن بخشی از خاطرات اون.
امروز اومدم حرفای آخرمو بزنم و فعلاً خداحافظی کنم.
نمیتونم بگم دیگه برنمیگردم...
هیچکس از فردای خودش خبر نداره.
شاید یه روز برگشتم، شاید خیلی زود، شاید خیلی دیر...
شایدم این خداحافظی، خداحافظی همیشگی باشه.
فعلاً نیستم تااااااا نمیدونم کی...
تا وقتی که زندگی دوباره اجازه بده بشینم و بنویسم.
فقط امیدوارم روزگار یه کم باهامون مهربونتر بشه.
امیدوارم یه روزی اینجا همه از خوشیهاشون بنویسن، از خبرای خوب، از روزای آروم، از دلای خوش...
امیدوارم اگه یه زمانی برگشتم، کولهبارم پر باشه از حرفای خوب و خاطرههای قشنگ.
از خندههای دخترم، از آرامش، از روزایی که بالاخره ارزش نوشتن داشته باشن.
بدی و خوبی حلال...
اگه یه جایی چیزی نوشتم و درد شد رو دلتون، ببخشید.
اگه حرفی زدم که ناراحتتون کرد، حلالم کنید.
منم همهتونو حلال میکنم و از ته دلم براتون آرزوی خیر دارم.
به امید روزای خوب...
به امید یه ایران پر از خوشی و امنیت،
دور از فقر و گرونی و حسرت،
دور از دلایی که مجبور باشن بیشتر از توانشون صبر کنن.
زندگی به کامتون...
خنده مهمون همیشگی لباتون.
دلتون گرم، خونههاتون امن و دلهاتون آروم.
مراقب خودتون باشین،
مراقب خوبیهاتون باشین،
مراقب قلبتون...
این دنیا ارزش اینو نداره که خودتونو فراموش کنین و از خودتون بگذرین.
خدا یارتون...
یا علی...
یا شاید تا ابد، خدانگهدار.
دلتنگی رو واژهواژه گفتن سخته...
ولی باید تاب آورد.
باید زندگی رو جلو برد.
بعضی وقتا باید یه گوشهای از زندگی رو ببندی، نه چون دیگه دوستش نداری...
فقط چون چیزای مهمتری منتظرتن.
و من میرم که بیشتر زندگی کنم...
بیشتر کنار دخترم باشم...
بیشتر مادرش باشم...
شاید قشنگترین نوشتهای که قراره توی تمام عمرم داشته باشم، همین روزایی باشه که دیگه نمینویسمشون و فقط زندگیشون میکنم.
اگه یه روز برگشتم، امیدوارم اولین حرفم این باشه:
«سلام...
خیلی وقت گذشته، ولی بالاخره با یه عالمه حرف خوب برگشتم...»
تا اون روز،
خدا نگهدار همتون. ❤️
خدانگهدارتون تا ...نوشته آخر
سکوت...
ببخش منو .....
منچ
چوب این قلب و خوردیم ...
بی صدا
امیر لیام ..حوالی
شرح با شما...
اخرین روز تابستان ۱۴۰۵
سلام سلام
منچرز، بازی
یادم میمونه ،والایار
قرار بود ...
یکی ...
موزبک ، قرتی
خودم ...
خیر دنیا....
چرت و پرت های من
گاهی ...
خودمونی
سایت ماه اسکین طراح قالب وبلاگ رایگان با امکانات عالی