میانِ رفتنِ تابستان و آمدنِ پاییز،
جایی ماندهایم
که نه دلِ رفتن داریم، نه امیدِ ماندن...
انگار سالهاست در فاصلهی
یک خداحافظی و یک شروع گیر افتادهایم!
نه گذشته رهایمان میکند،
نه آینده آغوشی برایمان دارد.
بعضی فصلها عوض میشوند،
اما بعضی آدمها
با تمام شدنِ فصلشان
هنوز در ما ادامه دارند...
پاییز که میرسد،
بیشتر از همیشه میفهمیم
بعضی رفتنها شبیه برگریزاناند؛
آرام اتفاق میافتند،
اما زمینِ دل را
پر از خاطره میکنند.
شاید باید یاد بگیریم
میانِ تمامِ نرسیدنها
کمی هم برای خودمان بمانیم؛
نه برای گذشتهای که تمام شده،
نه برای آیندهای که هنوز نیامده...
فقط برای همین لحظه،
برای همین قلبی که
با تمام خستگیاش
هنوز به زندگی ادامه میدهد. 🍂
تاريخ : سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۵ | 12:9 | نویسنده : مامان فندق |
امیر لیام ..حوالی
شرح با شما...
اخرین روز تابستان ۱۴۰۵
سلام سلام
منچرز، بازی
یادم میمونه ،والایار
قرار بود ...
یکی ...
موزبک ، قرتی
خودم ...
خیر دنیا....
چرت و پرت های من
گاهی ...
خودمونی
بفرمایید مشاعره
همسایه
بدون شرح
دندون
شرح با شما....
سلام سلام اومدما
سایت ماه اسکین طراح قالب وبلاگ رایگان با امکانات عالی
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید