درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

تاسیان《15》

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

تاسیان《15》

- شوکا
صدای مجید میاد ، روبه روم وایساده و نگام میکنه ،با چشای پراز اشکم بهش زل میزنم
-باید براش همه چیزو توضیح میدادی
صدوهشتاد درجه تغییر کرده ، انگار اونم فهمید حق با سهراب هستش ، دوباره لب میزنه
-حقشه بدونه چی سرش اومده
با گوشه آستینم اشکامو پاک میکنم و میگم
-تو نمیدونی چقدر سخته ی راز و تو قلبت نگهداری مجید ، ی رازی ک زندگی عزیزترین آدم زندگیت بهش وابسته هستش
- هر چقدر سخت باشه ، سهراب باید حقیقت و بفهمه، عذاب پنهون کاری تو بیشتر از عذاب فهمیدن اون راز هستش
-اما
کنارم زانو میزنه و میگه
-شوکا میدونی ک مثل خواهرم برام عزیزی ، اگه یه درصد حس میکردم اون طرفی ک پشت این در هست مقصر هستش خودت میدونی چ بلایی سرش میاوردم اما با نگاه کردن ب اون حالش میشه فهمید ی سرگردون و اومده دنبال حقیقت ، پ نذار با این سرگردونی برگرده
نمیدونم باید چیکار کنم ، باید چی بگم ، شاید من سرگردون تر از سهرابم ، با دودلی و نگاه های مجید از جام بلند میشم ، دستگیره در و تو دستام و میگیرم و با اکراه پایین میکشم ، در با صدای آرومی باز میشه و سهرابی ک با صورتی پراز اشک بهم زل زده
-بیا تو
پشت بهش به سمت اتاقم میرم و اونم پشت سرم راه میفته ، صدای مجید میاد
-من و مامان میریم ی سر تا مغازه و می‌آییم
واسه اینکه تنها باشیم و راحت حرف بزنیم از خونه میرن بیرون ب بهانه خرید ، روی تختم میشینم ، صداش میاد
- اجازست بشینم دیگه
کلافه و پریشون لب میزنم
-ببین سهراب چیزایی ک قراره بشنوی شاید برات سخت باشه اما باید بهم قول بدی وقتی فهمیدی حقیقت چیه همین راهی رو ک اومدی برگردی و به زندگیت ادامه بدی بدون من ،انگار ن انگار از اول شوکایی بود
با تعجب نگام میکنه و میگه
-هر چیزی ک پشت این ناگفته‌ها پنهونه باعث نمیشه من ازت دست بکشم ، تعریف کن ببینم آهوی من واسه چی باز گریزپا شده ازم



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۳ | 11:14 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.