- شوکا
صدای مجید میاد ، روبه روم وایساده و نگام میکنه ،با چشای پراز اشکم بهش زل میزنم
-باید براش همه چیزو توضیح میدادی
صدوهشتاد درجه تغییر کرده ، انگار اونم فهمید حق با سهراب هستش ، دوباره لب میزنه
-حقشه بدونه چی سرش اومده
با گوشه آستینم اشکامو پاک میکنم و میگم
-تو نمیدونی چقدر سخته ی راز و تو قلبت نگهداری مجید ، ی رازی ک زندگی عزیزترین آدم زندگیت بهش وابسته هستش
- هر چقدر سخت باشه ، سهراب باید حقیقت و بفهمه، عذاب پنهون کاری تو بیشتر از عذاب فهمیدن اون راز هستش
-اما
کنارم زانو میزنه و میگه
-شوکا میدونی ک مثل خواهرم برام عزیزی ، اگه یه درصد حس میکردم اون طرفی ک پشت این در هست مقصر هستش خودت میدونی چ بلایی سرش میاوردم اما با نگاه کردن ب اون حالش میشه فهمید ی سرگردون و اومده دنبال حقیقت ، پ نذار با این سرگردونی برگرده
نمیدونم باید چیکار کنم ، باید چی بگم ، شاید من سرگردون تر از سهرابم ، با دودلی و نگاه های مجید از جام بلند میشم ، دستگیره در و تو دستام و میگیرم و با اکراه پایین میکشم ، در با صدای آرومی باز میشه و سهرابی ک با صورتی پراز اشک بهم زل زده
-بیا تو
پشت بهش به سمت اتاقم میرم و اونم پشت سرم راه میفته ، صدای مجید میاد
-من و مامان میریم ی سر تا مغازه و میآییم
واسه اینکه تنها باشیم و راحت حرف بزنیم از خونه میرن بیرون ب بهانه خرید ، روی تختم میشینم ، صداش میاد
- اجازست بشینم دیگه
کلافه و پریشون لب میزنم
-ببین سهراب چیزایی ک قراره بشنوی شاید برات سخت باشه اما باید بهم قول بدی وقتی فهمیدی حقیقت چیه همین راهی رو ک اومدی برگردی و به زندگیت ادامه بدی بدون من ،انگار ن انگار از اول شوکایی بود
با تعجب نگام میکنه و میگه
-هر چیزی ک پشت این ناگفتهها پنهونه باعث نمیشه من ازت دست بکشم ، تعریف کن ببینم آهوی من واسه چی باز گریزپا شده ازم
امیر لیام ..حوالی
شرح با شما...
اخرین روز تابستان ۱۴۰۵
سلام سلام
منچرز، بازی
یادم میمونه ،والایار
قرار بود ...
یکی ...
موزبک ، قرتی
خودم ...
خیر دنیا....
چرت و پرت های من
گاهی ...
خودمونی
بفرمایید مشاعره
همسایه
بدون شرح
دندون
شرح با شما....
سلام سلام اومدما
سایت ماه اسکین طراح قالب وبلاگ رایگان با امکانات عالی