درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎

درد و دل با فندق | فروردین ۱۴۰۴

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎

تاسیان 《23》

صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. انگار ذهنم از شب قبل با خودش قرار گذاشته بود که دیگه نخوابه. نور خاکستری رنگ سحر از لای پرده‌ها می‌تابید به دیوار و سایه‌ روشنی می‌ساخت از کابوس‌هام. صدای نفس‌های سهراب، آرام و منظم، انگار نه انگار امروز قرار بود…
امروز قرار بود زن دیگه‌ای وارد زندگی‌مون بشه. به خواست مادرش. با رضایت اون.
آروم از تخت بلند شدم. نه اینکه بخوام بیدارش نکنم، نه. فقط دلم نمی‌خواست چشم تو چشم بشیم. دلم نمی‌خواست تو صورتش نگاه کنم و دنبال ذره‌ای تردید بگردم، یا حتی پشیمونی. چون می‌دونستم… اون راهشو انتخاب کرده. و من… مونده‌م.
تو آینه دستشویی زل زدم به خودم. چشمام پف کرده بودن. لب‌هام رنگ نداشتن. اما با همه‌ی اینا، موهامو شونه کردم، یه شال مشکی سرم کردم، لباسم رو پوشیدم. ساده. بدون هیچ رنگی. مثل مراسم عزاداری بود برام، نه عقد.
سهراب تازه بیدار شده بود، چشم‌هاش هنوز سنگین بودن. نگاهم کرد.
– شوکا جان؟
بدون اینکه نگاش کنم، گفتم:
– آماده شو، دیر می‌شه.
اون هیچ نگفت. شاید دنبال نشونه‌ای بود که منصرفم کنه، یا شاید فقط می‌خواست سریع‌تر تموم بشه.
تو مسیر خونه‌ی مادرش، سکوت بین‌مون مثل پتویی سنگین، افتاده بود روی همه‌چیز. صدای بوق ماشین‌ها، صدای قدم‌هامون روی راه‌پله، حتی صدای باز شدن در حیاط… همه چیز انگار دروغی بود که قرار بود امضا بشه.
وقتی رسیدیم، همه بودن. مادرش با لبخندی پنهان، یلدا با لباسی ساده اما آراسته، و چندتا فامیل نزدیک. نشستم گوشه‌ای از پذیرایی، یه لیوان آب گرفتم دستم که کسی شک نکنه، اما دلم شور می‌زد. دستام یخ کرده بودن. چشم‌هام به در دوخته شده بود، منتظر چیزی که نمی‌دونستم چیه.
صدای عاقد بالا رفت… صدای آهسته و زمزمه‌وار یلدا… صدای «بله»ی کوتاه.
انگار هوا توی خونه سنگین شد. نفس کشیدن سخت بود. نگاه‌هام دوید روی صورت آدم‌هایی که نمی‌فهمیدم چطور می‌تونن انقدر عادی لبخند بزنن ،یلدا دست سهراب و گرفت ، چشم‌هام ناخودآگاه زل زد تو چشم‌های سهراب... و یاد اون جمله‌اش افتادم. همون وقتایی که می‌نشستیم روی پشت‌بوم، خیره می‌شد به چشمام و با خنده‌ای نرم می‌گفت:
– آخ چشات… گشتم همه‌جا، مثل چشات هیچ‌کسی نداشت…
دست‌هام لرزید. صدای نفس کشیدنم بلند شد. لیوان آب از دستم افتاد زمین. همه برگشتن طرفم.
مادرش با اخم گفت:
– وای دختر، چی شدی تو؟
سهراب بلند شد، اومد سمتم.
– شوکا… خوبی؟ شوکا جان؟
خون از صورتم رفته بود. همه چیز می‌چرخید. گوش‌هام سوت می‌کشیدن. چشم‌هام پر اشک بود. فقط یه جمله زیر لب زمزمه کردم:
– گشتم همه‌جا... اما انگار فقط من بی‌کس موندم…
دست سهراب و پس زدم و به هرجون کندنی بود از جام پا شدم، رفتم سمت در. دست‌هام می‌لرزید. درو باز کردم و دویدم بیرون، توی کوچه باریک و خلوت. توی ذهنم، صدای صیغه و صدای اون جمله با هم قاطی شده بودن. قلبم می‌خواست از سینه‌م بزنه بیرون.

پشت سرم صدای یلدا اومد، ترسیده، مضطرب، گوشی به گوشش بود:
– الو؟ آقا امین ، بیاید… شوکا حالش خیلی بده…
دیگه هیچ حسی تو تنم نمونده بود بی حال روی جدول خیابون نشستم بودم و اشک می‌ریختم … و فقط یه تصویر تو ذهنم می‌چرخید:
چشم‌های خودم ، که کسی دیگه جای اونا رو گرفته بود.



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ | 11:18 | نویسنده : مامان فندق |

تاسیان《22》

خواستم بلند شم که گفت
-یکم دیگه بخواب هنوز خیلی زوده واسه بیدار شدن
-خوابم نمی‌بره دیگه
به آرومی از روی تخت بلند شدم ، بعد از شستن صورتم و پوشیدن لباس مناسب ، مشغول چیدن میز صبحونه بودم که سهراب حاضر و آماده از اتاق اومد بیرون ، نگاهش عجیب بود و پراز آشوب… با خودم گفتم شاید پشیمونه، شاید فهمیده که عشق ما اونقدر قویه که باید براش بجنگه… اما یه چیزی توی نگاهاش بود.
یه جور تردید… یه جور تصمیمِ نصفه‌نیمه.
سهراب همون روز رفت خونه‌ی مادرش. گفت فقط می‌خواد حرف بزنه، بخواد وقت بخره…
ساعت از هشت شب گذشته بود. خونه توی سکوت و تاریکی غرق شده بود. همه چراغ‌ها خاموش، فقط نور ضعیف آباژور گوشه‌ی سالن، سایه‌ها رو کشیده‌تر کرده بود. رو مبل نشسته بودم، با لیوانی چای که سرد شده بود توی دستم. اونقدر منتظر مونده بودم که حس می‌کردم حتی صدای تیک‌تاک ساعت، یه جور شکنجه‌ست.
کلید توی قفل چرخید.
در باز شد.
سهراب بود.
با همون قد و قامت همیشه، اما نگاهش شکسته‌تر از همیشه. یه خستگی توی صورتش بود که نه از کار، نه از راه… از تصمیمی که گرفته بود.
آروم کفش‌هاشو درآورد. یه لحظه به چشم‌هام نگاه نکرد. فقط اومد جلو. وایساد. با فاصله‌ای که می‌دونستم معنیش چی می‌تونه باشه.
لب باز کرد. صداش خش‌دار بود، ولی سعی می‌کرد محکم باشه:
– شوکا… من… اومدم باهات حرف بزنم. یه حرف جدی.
چشم‌هامو ازش برنداشتم. گفتم:
– بالاخره وقت کردی از اون خونه بیای بیرون؟ وقت کردی ببینی زنت هنوز نفس می‌کشه یا نه؟
مکث کرد. نفس کشید. نشست رو مبل روبه‌روم. دستاشو قفل کرد تو هم.
– ببین… خیلی فکر کردم. . خیلی جنگیدم با خودم، با مادرم، با شرایط… اما نمی‌تونم همه رو نادیده بگیرم. نمی‌تونم بذارم بچه برادرم کنار یکی دیگه قد بکشه، نمی‌تونم مادرم رو با این همه دل‌شکستگی تنها بذارم… و نمی‌تونم اون چیزی که تو رو داره اذیتت می‌کنه نادیده بگیرم.
دلم می‌خواست داد بزنم. ولی صدام نمی‌اومد. فقط نگاش کردم. ادامه داد:
– می‌خوام یه صیغه‌ی موقت با یلدا بخونم. فقط برای اینکه شرعی باشه. برای اینکه همه آروم شن. برای اینکه دایان…

پریدم وسط حرفش، با صدایی که خودمم باورم نمی‌شد این‌قدر محکمه:
– برای اینکه همه آروم شن؟ یعنی من هیچ‌کسم بین "همه"؟ یعنی من زنتم، ولی آروم بودنم مهم نیست؟ تو یه بار فقط یه بار پرسیدی توی دلِ من چی می‌گذره؟!
سهراب سرشو پایین انداخت. ولی حرفشو کامل کرد:
– نمی‌خوام ازت جدا شم. نمی‌خوام بری. فقط می‌خوام این مسئله رو… یه جور جمعش کنم. تو همیشه تو قلب منی، این تصمیم هیچ‌چیزی رو بین من و تو عوض نمی‌کنه.
پوزخند زدم. اشک توی چشمم جمع شده بود:
– نه سهراب، عوض می‌کنه. خیلی چیزا رو عوض می‌کنه. من زنتم… من سهمِ تنهایی‌هات بودم… حالا باید تقسیم بشم با کسی که یه عمر داشتم سعی می‌کردم فراموش کنم اون یه روزی زن برادرت بود؟ میفهمی
– شوکا… تمنا می‌کنم… نذار این‌همه عشقی که با هم ساختیم، خراب شه…
بلند شدم. بهش پشت کردم. با صدای خفه‌ای گفتم:
– اگه صیغه‌ش کردی… من دیگه زن تو نیستم.
سکوت.، فقط صدای نفس‌های سنگینش… و اشک‌هایی که بی‌صدا روی گونه‌هام می‌ریخت…
خواستم به خانوادم خبر بدم ،اما باید چی میگفتم ، چطوری تو چشماشون نگاه میکردم و میگفت پسری ک یه روزی بخاطر دخترتون جنگید حالا میخواد سرش هوو بیاره ، آبروی خانوادم چی میشد ، اون شب تا صبح با خودم فک کردم ، با خودم کلنجار رفتم، باید با تقدیر ک اینجوری برام رقم خورده بود کنار می اومدم ، باید قبول میکردم تنها بخاطر خانوادم و آبرویی ک پدر توی این سالها جمع کرده بود



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ | 11:8 | نویسنده : مامان فندق |

تاسیان《21》

نفس‌هامون با هم یکی شده بود، توی اون اتاق تاریک، بین گرمای نفس‌ها و صدای قلب‌هامون که به‌هم چسبیده بودن. دستم روی سینه‌اش بود و سرم رو شونه‌اش، سهراب هنوز با انگشتاش آروم، خط موهامو دنبال می‌کرد. اون سکوتی که بین‌مون بود، از اون سکوتای سنگین و سرد نبود... از اون سکوتایی بود که حرف داشت، عمق داشت، آرامش داشت.
زمزمه کرد:
– شوکا... نذار از دستت بدم، نذار همه چی رو ببازم...
سرم و از رو شونه‌اش بلند کردم، نگاش کردم. یه قطره اشک گوشه‌ی چشمش برق می‌زد. سهراب... همون مرد مغروری که همیشه قوی بود، حالا شکست رو توی صورتش می‌دیدم. ولی نه از دنیا، از من. از ترسِ از دست دادنِ من.
– سهراب… تو نباید می‌ذاشتی مامانت تصمیم بگیره برای من و تو… نباید حتی یه لحظه به بودن یلدا فکر می‌کردی…
– فقط خواستم همه آروم شن، فقط خواستم دایان زیر دست ناپدری بزرگ نشه… نمی‌دونی شوکا، نمی‌فهمی چقدر بین خواستن تو و رضایت همه گیر افتادم… ولی لعنت به رضایت همه، اگه تو رو ازم بگیره…
چشمام پر از اشک شد. نگاهم کرد. دستم و گرفت گذاشت روی قلبش:
– قسم می‌خورم هیچ زنی، هیچ‌کس، نمی‌تونه این‌جایی که تو نشستی رو بگیره… حتی اگه هزار تا عقد و صیغه بیاد، اینجا فقط برای تو می‌زنه…
تو آغوشش خزیدم. می‌خواستم باورش کنم، نه فقط با گوشم، با تنم، با بغض گلوم، با لرزش قلبم…
اون شب، تا خود صبح، ساکت بودیم، بی‌هیچ کلمه‌ای دیگه‌ای. فقط صدای نفس‌هامون می‌اومد، صدای قلب‌هایی که هنوز عاشق بودن…
نه از سرِ هوس، نه از سر عادت… از سر نیاز… نیاز به پناه، به خاطره، به عشقی که زیر آوار قضاوت‌ها و اجبارها هنوز زنده بود.
خورشید که طلوع کرد، نور کم‌رمق صبح افتاد رو صورت سهراب…
و من هنوز توی آغوشش، با چشمای خیس، فقط یه چیز از خدا خواستم…
یه فرصت دیگه برای ما…
...



تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴ | 18:38 | نویسنده : مامان فندق |

تاسیان《20》

با نفس‌هایی که گرم و بی‌وقفه روی گردنم می‌نشستن، چشم‌هام پر از اشک شد. دست‌هاشو پس زدم، نه از روی بی‌مهری، از روی دل‌شکستگی…
از روی اون حس تلخی که مثل زهر توی رگ‌هام پخش شده بود.
– سهراب، نکن… اینجوری نکن.
– شوکا، یه بار فقط گوش بده… فقط یه بار… منو ببین، ببین که دارم می‌میرم بدون لبخندات…
بلند میشم. یه قدم عقب می‌رم. با اینکه اشکام دونه‌دونه پایین می‌افتن، سعی می‌کنم محکم باشم.
– تو تصمیم گرفتی کنار یلدا بمونی، منو توی تردید جا گذاشتی، حالا اومدی با حرف‌هات منو نگه‌داری؟
لب‌هاشو به هم می‌فشاره، انگار می‌خواد یه چیزی بگه ولی نمی‌دونه از کجا شروع کنه. بالاخره صداش می‌لرزه:
– شوکا، من اگه می‌خواستم دلم با یلدا باشه، هیچ‌وقت برنمی‌گشتم اینجا، هیچ وقت برای داشتنت اونقدر نمی جنگیدم ، من دلم فقط با توئه، حتی اگه هزار نفر بگن نباشه.
– ولی بودنت کنار یلدا، تو هر اسمی هم بذاری روش، یه خیانته… به من، به خاطراتمون، به خونه‌ای که با عشق ساختیمش.
نگاهش خیره‌م می‌مونه… بی‌دفاع، بی‌حرف، فقط سکوت.
اما بین این سکوتش یهو صدای پراز نیازش ب گوشم میرسه
-خودت و ازم دریغ نکن شوکا
و اینبار من بودم که به سمتش کشیده می‌شدم
همون‌طور که نفسم بین بغض و دلتنگی گیر کرده بود، سهراب آروم‌تر شد. نگاهم تو تاریکی گره خورد به چشم‌هاش. هنوز همون گرما توی نگاهش بود، همون پناه همیشگی. با دستاش موهامو کنار زد، پیشونیمو بوسید، خیلی آروم… یه جوری که انگار داره زخم دلمو مرهم می‌ذاره.
صداش تو گوشم پیچید:
– این خونه، بی تو هیچی نیست… من این تختو بدون عطر تنت نمی‌خوام شوکا…
نگاهش تو صورتم لغزید. انگار دنبال اجازه بود، نه از جسمم، از دل شکسته‌م. نفس عمیقی کشیدم، چشم‌هامو بستم. بغض هنوز ته گلوم بود ولی دلم می‌خواست برای چند لحظه، فقط چند لحظه، همه چی فراموش شه… فقط من باشم و اون، بدون یلدا، بدون مادرش، بدون اونهمه قضاوت و درد.
دست‌هامو گرفت، کشید سمتی خودش. بدنم بین بازوهاش آروم گرفت. گرمای تنش مثل پتو پیچید دورم. با بوسه‌هایی که نرم و بی‌صدا روی شونه‌هام می‌نشستن، شروع کرد زمزمه کردن:
– دلم واسه هر تکه‌ت تنگ شده شوکا… واسه صدات، واسه لرزش تنت وقتی اسممو می‌گی…
نفس‌هام تند شده بود، نه از شرم، نه از ترس… از دلتنگی، از این همه فشار که حالا داشت با عشقش ذوب می‌شد. دست‌هام از روی سینه‌ش بالا رفت تا صورتش، تا چشم‌هاش. لب‌هام رو لب‌هاش نشست. اول آروم، بعد پرشورتر… اونقدر که زمان از دستمون در رفت.
لباسم بین انگشتاش سر خورد پایین. تنم از شوق، نه از نیاز، لرزید. اون شب، نه به عنوان زن و شوهر، که مثل دو عاشقِ از همه‌جا بریده، دوباره تو آغوش هم افتادیم.
همه چی مثل اولین‌بار بود… داغ، بی‌وقفه، پر از زمزمه‌های عاشقونه.
و اون لحظه، وسط تاریکی و سکوت،
حس کردم شاید هنوز، یه گوشه‌ای از این عشق زنده‌ست…
شاید هنوز امیدی هست، برای دوتا دل که هنوز همدیگه رو نفس می‌کشن…بوسید، خیلی آروم… یه جوری که انگار داره زخم دلمو مرهم می‌ذاره.
صداش تو گوشم پیچید:
– این خونه، بی تو هیچی نیست… من این تختو بدون عطر تنت نمی‌خوام شوکا…
نگاهش تو صورتم لغزید. انگار دنبال اجازه بود، نه از جسمم، از دل شکسته‌م. نفس عمیقی کشیدم، چشم‌هامو بستم. بغض هنوز ته گلوم بود ولی دلم می‌خواست برای چند لحظه، فقط چند لحظه، همه چی فراموش شه… فقط من باشم و اون، بدون یلدا، بدون مادرش، بدون اونهمه قضاوت و درد.
دست‌هامو گرفت، کشید سمتی خودش. بدنم بین بازوهاش آروم گرفت. گرمای تنش مثل پتو پیچید دورم. با بوسه‌هایی که نرم و بی‌صدا روی شونه‌هام می‌نشستن، شروع کرد زمزمه کردن:
– دلم واسه هر تکه‌ت تنگ شده شوکا… واسه صدات، واسه لرزش تنت وقتی اسممو می‌گی…
نفس‌هام تند شده بود، نه از شرم، نه از ترس… از دلتنگی، از این همه فشار که حالا داشت با عشقش ذوب می‌شد. دست‌هام از روی سینه‌ش بالا رفت تا صورتش، تا چشم‌هاش. لب‌هام رو لب‌هاش نشست. اول آروم، بعد پرشورتر… اونقدر که زمان از دستمون در رفت.
لباسم بین انگشتاش سر خورد پایین. تنم از شوق، نه از نیاز، لرزید. اون شب، نه به عنوان زن و شوهر، که مثل دو عاشقِ از همه‌جا بریده، دوباره تو آغوش هم افتادیم.
همه چی مثل اولین‌بار بود… داغ، بی‌وقفه، پر از زمزمه‌های عاشقونه.
و اون لحظه، وسط تاریکی و سکوت،
حس کردم شاید هنوز، یه گوشه‌ای از این عشق زنده‌ست…
شاید هنوز امیدی هست، برای دوتا دل که هنوز همدیگه رو نفس می‌کشن…



تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴ | 18:37 | نویسنده : مامان فندق |

تاسیان《19》

دایان روز به روز بزرگتر میشد و علاقه سهراب بهش بیشتر و بیشتر ، مثل پدری که پسرشو تا حد مرگ دوست داشته باشه ، سهراب یه شب هم بدون دیدن دایان خواب به چشماش نمی اومد ، چند ماه گذشته بوداما بازم حرفای مادرش شروع شده بود ، اینبار ن پنهانی بلکه جلوی چشمام
- سهراب فکراتو کردی مادر ،خوبیت نداره زن بیوه باهات میاد بیرون ، مردم میبینن کلی حرف و حدیث درست میکنن، به امان خدا هم ک نمیشه رها کرد اینارو هر چی باشن داداشت اونارو به تو سپرده
سهراب که انگار از حرف های مادرش کلافه شده بود گفت
-مامان خواهشا باز شروع نکن
-فقط یه صیغه سادست ، کاری به تو و زندگیت نداره ، در دهن مردم بسته بشه کافیه
نمیتونستم دیگه سکوت کنم نفسمون با صدا بیرون دادم و گفتم
- چرا سهراب ، چرا زندگی من. خسته نشدین از بس واسه زندگیمون نقشه کشیدین ، دیگه چیکار باید کنم به چشمتون بیام مادر،تو این سال ها یه روز نشد با روی خوش نگام کنین ، الانم که شمشیر از رو بستین
با اخم نگام کرد و گفت
- چه پرو ، ببینش سهراب این اون دختری ک بخاطرش روم وایسادی ، ی چیز ب زنت بگو نذار روم باهاش باز شه
سهراب دستامو گرفت و گفت
-آروم باش شوکا ، مامان حرف بدی نمیزنه ، فقط به فک آینده دایان هستش، حقم داره خب
از روی مبل بلند شدم و حرفشو قطع کردم و گفتم
-آفرین سهراب ، مثل اینکه اونی که اضافی هستش منم فقط ، باشه میرم که شما راحت تر قرار و مدار عروسی رو بذارین
-من و کشید سمت خودش و گفت
-چی میگی تو ، اضافی چیه ، خودت خوب میدونی همه جونم بسته هستش ب جونت ، لجبازی نکن ، بشین باهم یه فکر درست و حسابی بکنیم
دستامو از دستش کشیدم بیرون و گفتم
-فکر درست همونه ک مادرت گفت، طلاقم بده و یلدا رو عقد کن ،اونوقت هم زن داری که واست بچه بیاره هم یادگارهای داداشت بی پناه نیستن
از خونه زدم بیرون و به صدا زدن های سهرابم توجه نکردم، برای اولین ماشین ک از کنارم رد شد دست تکون دادم و سوار شدم
فاصله خوشبختی تا بدبختی گاهی به اندازه سر سوزنه اشکام میریخت و با آهنگی پخش میشد بیشتر درد دلم میسوخت
میترسم از آن شب که تو آسوده بی من سر کنی
پایان احساس مرا باور کنی باور کنی
میترسم آخر یک نفر این خانه را میران کند
درد دلت را بشنود بهتر ز ما درمان کند
با اینکه دلگیرم ازت، الهی الهی دنیا برا بسازه
الهی الهی دلت به غم نبازه
....
خونه تاریک و در سکوت غرق شده ، روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف بالاسرم نگاه میکردم ، به یاد روزهای خوبی که توی این خونه گذرونده بودیم ، خنده‌ هامون، مسخره بازی هامون ، حتی بحث و دعواهایی که به ثانیه نکشیده آشتی میکردیم، چطور سهراب به یکبار با نظر مادرش موافقت کرده بود ، چطور تونسته بود اون همه شیرینی بهم رسیدنمون و از یاد برده، صدای در سکوت خونه و شکست ، خودش بود ، بالاخره بعداز چند ساعت تونسته بود از مادرش دل بکنه و برگرده خونه ، صداش به گوشم خورد
-شوکا عزیزم خوابیدی
پشتم و کردم بهش و انگار اصلا صدایی نشنیده باشم
کنارم رو تخت نشست و دوباره صداش
-خانمم ، عزیزکم ،گل قشنگم نبینم قهری باهام
همیشه میدونست چ جوری صدام بزنه که دلم براش بره ، روی تخت دراز کشید از پشت بغلم کرد
- شوکا جانم ، نمیخوای جواب سهرابتو بدی، میدونی دلم تنگ صدات،تنگ خندهای شیرینت ، تو اینقدر بی وفا نبودی ،چی شده الان رو ازم میگیری ،هووم ، ببین هر چی هم بشه ،هر کی هم بیا. توزندگیم تو ک از دلم بیرون نمیری ،جاتو ک نمیگیره ، تو جات امن امنه ،قول قول
نفس عمیقی میکشم ،بازم صداش میاد

صیغه با یلدا هم باعث نمیشه من عاشقش بشم و بهش دل ببندم ، واسه اینکه مردم حرف در نیارن و یکم از نظر شرعی همه چی اوکی باشه و از طرفی هم دایان خوشحال باشه فقط همین
چطوری میتونست تو روم اینجوری حرف بزنه باورم نمیشد ، با عصبانیت برمیگردم سمتش و میگم
-تو واقعا همون سهرابی هستی ک واسه بودن من کنارت با همه جنگیدی ، تو همونی ؟!
دستاشو روی دوطرف صورتم میذاره و توی چشام نگاه میکنه و میگه
-همونم شوکا ، باورم کن فقط
-چی بگم وقتی حرف من هیچ ارزشی نداره ، تو تصمیمتو گرفتی ،خوبم گرفتی ، باشه کارای طلاق انجام بده ، ی جوری میرم ک سایتم
روی زندگیتون سنگینی نکنه
صورتش از عصبانیت جمع میشه و میگه
-طلاق ، چی میگی تو ، دیوونه شدی ، فک کردی من ازت جدا میشم
با دستم میزنم روی قلبش و میگم
-باید جدا شیم ، اینجا یا جای منه یا جای یلدا
کمرمو میگیره و من به خودش نزدیک و نزدیک تر میکنه و با خشم تو صداش میگه
-تنها کسی ک جاش تو قلبمه خودتی ، خوب میدونی ، الکی هم تلاش نکن من و سمت طلاق ببری ، کاری هم نکن عصبی شم ، بفهم این و من هیچ جوره از دستت نمیدم حتی اگه پای یلدا وسط باشه ، تنها چیزی ک من و ازت جدا میکنه مرگه ،همین
میخوام حرف بزنم که با گذاشتن لباش روی لبام مانع از حرفم میشه

...

و ای کاش هیچوقت پناهَت دلیل غَمت نشود.



تاريخ : سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ | 8:8 | نویسنده : مامان فندق |

تاسیان 《18》

من بودم و خوشبختی ،من بودم و روزهای خوبی ک در انتظارم بود ، روزهایی ک برای تک تک ثانیه هاش ساعت ها با خودم نقشه میکشیدم ، انگار تازه متولد شده بودم ، انگار جونی دوباره گرفته بودم ، انگار داشتم زندگی رو نفس میکشیدم اونم با هم وجودم از ته ته دلم ، روز خواستگاری و جواب مثبت خانوادم با این وصلت ، من و سهراب انگار توی آسمونا پرواز میکردیم ، اصلا مگه داشتیم از این عشق از این رسیدن شیرین تر
گذشت و گذشت تا یکسال ، با همه خوشی شب عروسی پدرم دستمو تو دستای سهراب گذاشت برامون آرزوی خوشبختی کرد و من و تا همیشه به سهراب سپرد ، قدم گذاشتن به دنیای جدید برامون تازگی داشت ، انگار به یک چشم بهم زدنی همه چیز سروسامان گرفت ،حتی مادر سهرابم من و به عنوان عروسش پذیرفت و این باری بود ک از روی دوش سهراب برداشته شده بود و زندگی تازه شروع شده مارو شیرین تر کرده بود ، اما همیشه شیرینی زیاد یه جا دلتو میزنه
نزدیک ۳ سالی گذشت از زندگی من و سهراب ، یلدا با برادر کوچیکتر سهراب ازدواج کرد و این یکم از خیالمو راحت تر کرده بود که دیگه سرگرم زندگیش شده و از سهراب دل کنده ،مخصوصا وقتی یلدا حامله شد ، مادر سهراب مثل پروانه دور یلدا می‌چرخید از شیر مرغ ت جون آدمیزاد گرفته واسش فراهم میکرد ، گاه گاهی میدیدم که نگاه‌اش رو من سنگینه ، درسته من عروس بزرگتر خانواده بودم و هنوز نتونسته بودم بچه دار بشم اما یلدا با اینکه تازه چند ماه بود ازدواج کرده بود حامله شده بود و همین بیشتر عزیزش کرده بود ، ۹ ماه بارداریش گذشت و پسرش دایان به دنیا اومد ، پسری که همه شباهتش انگار به سهراب رفته بود تنها رنگ چشمای یلدا رو ازش به ارث برده بود ، گاهی وقتا شک و دو دلی میفتاد تو جونم ک نکنه بچه از سهراب باشه ،اما بعدش تموم اون روزهایی ک برای بودنم و داشتنم جنگید جلوی چشام میومد و کلی ب خودم ناسزا میگفتم ، دایان ۲ ساله بود که برادر سهراب که اسمش سپهر بود بر اثر تصادف از دنیا رفت و اینجا بود که ورق زندگی برگشت ، ی یلدا بود و یه بچه دوساله و مادرشوهرم که مثل عزرائیل بالا سر من و سهراب جیک جیک میکرد، هر جا وقت اضافه پیدا می‌کرد مغز سهراب و به کار می‌گرفت ، یه روز که آخر هفته رفته بودیم خونه مادرش ، داخل آشپزخونه مشغول شستن ظرفا بودم که صدای پچ پچ ب گوشم خورد ، اون روز یلدا خونه مادرش رفته بود ، آروم آروم گوشه دیوار وایسادم تا بهتر صدارو بشنوم
-سهراب جان تروخدا یکم ب یلدا و دایان توجه کن ، هر چی باشن یادگار برادرتن مادر
-آخه مادر من ی چیز میگی ی چیز نمیگی، من ک نمیتونم کل روزم و کنارشون باشم ، همین ک در روز چند ساعت میبرمشون بیرون تا هم دایان بازی کنه هم روحیه یلدا بهتر شه باید خدارو شکر کنی
-میتونی سهراب ،بیا و به حرفم گوش بده ، این دخترو صیغه کن بذار محرمت شه ، هم از بی سرپرستی در بیاد هم دایان دو فردای دیگه دست ناپدری نمیفته ،نمیتونیم بندازیمشون دور که
- مامان میفهمی چی میگی ، من متاهلم مادر من ، زنمم دوس دارم
- ی جوری میگی متاهل انگار چی هست ، مردا دوتا سه تا زن دارن ، بعدشم این زنتم ک اجاقش کوره ،حداقل یلدا واست یه وارث میاره توهم دلت خوش میشه
-استغفرالله، هی من چیزی نمیگم هی بیشتر ادامه میدی مامان ،بسه دیگه
داشتم چی میشنیدم ،باورم نمیشد ، چطور ی آدم میتونست اینقدر پست و نفرت انگیز باشه ، چطور میتونست زندگی یکی رو خراب کنه تا زندگی یکی دیگه رو رو خرابه هاش بسازه ، باورم نمیشد ، نفسم بالا نمی اومد ، انگار راه گلوم بسته شده بود ، انگار هوا تنگ بود ، سمی بود ، نمیدونم چطور شد که دستم خورد به چینی روی میز و افتاد و شکست و صداش باعث شد سهراب بدو بدو به آشپزخونه بیاد ، من و که با اون وضع دید سری خودشو بهم رسوند و سرمو روی پاهاش گذاشت و گفت
-شوکا جانم چی شدی ، تروخدا نفس بکش
لیوان آبی برداشت و یکم داخل دهنم ریخت یکمشو روی صورتم پاشید ،اینجا بود که با شدت نفسمون بیرون دادم و اشکام سرازیر شد
-شوکا خوبی ،چت شد یهو
تند تند نفس میکشیدم ،انگار میخواستم هوای نفس هاشو جمع کنم برای وقتی ک نیست ، دلم آشوب بود ، ترس همه وجودمو پر کرده بود ، دستاشو محکم گرفتم ، اونقدر محکم که از دردش صورتش جمع کرد و گفت
-هستم کنارت عزیزم نترس
اون شب بعداز اون اتفاق دیگه نتونستم اونجا بمونم و برگشتیم خونه، داخل اتاق مشغول عوض کردن لباسام بودم که سهراب پشت سرم قرار گرفت و از پشت بغلم کرد
-شوکا
اونقدری اعصابم بهم ریخته بود که تنها تونستم بگم
-هوم
-میدونم حرفای مامان و شنیدی ،ولی باور کن اون فقط ی پیشنهاد بود همین
به سمتش برگشتم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم
-پیشنهاد !چقدر گفتنش واست آسونه سهراب
‌شونهامو تو دست گرفت و گفت
-ببین مامان اگه حرفی میزنه فقط واسه خاطر اینکه که میترسه دایان زیر دست ناپدری بزرگ شه وگرنه ..
حرفشو قطع کردم و گفتم
-وگرنه چی ، نگو که اصلا ب فکر یلدا نیست
-یلدا و رایان یادگار سپهر هستن ، خودت شاهدی یلدا سپهر و خیلی دوست داشت ، مامانم نمیخواد دست غریبه بیفتن گفته ، منم که جوابشو دادم خودت شاهدی
-مامانت اگه به فکر دایان بود تصمیم دیگه ای می‌گرفت ن اینکه بیاد و به تویی که زن داری پیشنهادش بده ، در واقع پیشنهادم که چه عرض کنم مثل یه دستور بود فک کنم
-ببین دیوونه هیچکس جز تو تو قلبم جا نمیگیره ،حتی یلدا این و بهت قول میدم
این و گفت و رفت به سمت حموم و من موندم و کلی فکرای عجیب و غریب ،کلی ترس و دلشوره ، کلی نگرانی از فردایی ک نمیدونستم چی در انتظاره



تاريخ : سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ | 4:54 | نویسنده : مامان فندق |

تاسیان 《17》

وسایلی رو ک با خودم آورده بودم و جمع و جور کردم و داخل یه برگه کاغذ چند خط واسه مجید و خاله نوشتم و همراه سهراب از خونه زدیم بیرون ، به قول گفتنی رفتیم دنبال سرنوشتمون ..
برگشتن به اون شهر یعنی مرور خاطرات خوشمون یعنی ساختن دوباره خاطرهایی ک قرار بود برای آینده یادگار بمونه ، اون روز بعداز چند ساعتی ک تو راه بودیم بالاخره رسیدیم ، با اصرار های سهراب مجبور شدم باهاش همراه شم و رفتیم خونشون ، ب قول خودش میخواست همون اول راه همه چیزو مشخص‌ کنه ، مادرش با خوشرویی ب استقبالش اومد اما با دیدن من انگار یه سطل آب جوش رو سرش ریخته باشن جوری صورتش به قرمزی میرفت که هر لحظه امکان منفجر شدنش بود ، با صدایی ک از عصبانیت بود گفت
- خیر باشه سهراب این دختر دهاتی اینجا چیکار میکنه
سهراب ک معلوم بود هنوز عصبانیتش از حرف هایی ک در مورد مادرش زده بودم تو وجودش بود گفت
- مامان خواهش میکنم در مورد شوکا درست صحبت کنین
مادرش پوزخندی زد و گفت
- میبینم بازم تو دام این دختر افتادی ، بس نبود اون همه جیبتو خالی کرد و آخرش گذاشت و رفت ، یادت نمیاد روزهایی ک مثل دیوونه ها خودتو تو اتاق زندانی کرده بودی اگه یلدا نبود معلوم نیست کدوم دیوونه خونه باید میومدم ملاقاتت ،یادت ...
حرف مادرش و قطع کرد و گفت

شما یادتون میاد روزی رو که از قلب ساده این دختر سواستفاده کردین و با حرفاتون باعث شدین از من فراری بشه و از این شهر بره
مادرش خواست چیزی بگه ک سهراب با عصبانیت ادامه داد
-چرا مامان ، فقط بهم بگو چرا، مگه همیشه نمیگفتی آرزوت اینکه من وخوشبخت و خوشحال ببینی ، مگه نمیگفتی دوست داری تو لباس دامادی من و ببینی ، پس چرا گند زدی به زندگیم به خوشبختیم چرا
-ببین سهراب جانم داری اشتباه میکنی مادر ، معلوم نیست این دختر چی تو گوشت خونده ک اینجوری ب من بدبینت کرده
-اشتباه ، آره اشتباه کردم ک فک میکردم واقعا برات خوشبختی من مهمه مامان ، اونی ک من و شکست تو بودی اونی که باعث شد این همه مدت مثل دیوونه ها بشم تو بودی ، اونی ک باعث شد به اندازه هزار سال پیر شم تو بودی مامان ،ببین این همون سهرابی بود ک براش کلی آرزو داشتی میخواستی خوشبخت شه
مادرش سهراب و در آغوش گرفت بود و اشک میریخت
-الانم اومدم اینجا که بگم من و شوکا به زودی عقد میکنیم اگه تونستی شوکا رو به عنوان عشق پسرت قبول کنی قدمت روی چشام میتونی بیای شاهد خوشبختیم باشی اما اگه نتونستی برای همیشه فراموش کن که پسری به اسم سهراب داشتی، تاریخ و ساعت و آدرس جشن و میفرستم واستون
از آغوش مادرش بیرون اومد و بهم نزدیک شد ،دستامو توی دستای مردونش گرفت و دوتایی از خونه زدیم بیرون .
جلوی در خونمون نگهداشت ،همین ک خواستم پیاده شم گفت :
فردا زنگ میزنم قرار خواستگاری رو هماهنگ میکنم ، تو هم امشب با خانوادت صحبت کن
لبخندی پراز استرس بهش زدم و گفتم :
-سهراب مطمئنی داریم راه درست و میریم
-فقط ازت میخوام بهم اعتماد کنی شوکا ،حالا هم برو تا به سرم نزده بدزدمت
در ماشین و باز کردم و همین که داشتم پیاده میشدم گفتم :
بهت اعتماد دارم ک باهات هم قدم شدم تو این مسیر ، مراقب خودت باش، فعلا
-توهم مراقب گل قشنگ من باش ، مبادا گل برگاش پژمرده شن



تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴ | 14:39 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.