درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎

تاسیان 《17》

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎

تاسیان 《17》

وسایلی رو ک با خودم آورده بودم و جمع و جور کردم و داخل یه برگه کاغذ چند خط واسه مجید و خاله نوشتم و همراه سهراب از خونه زدیم بیرون ، به قول گفتنی رفتیم دنبال سرنوشتمون ..
برگشتن به اون شهر یعنی مرور خاطرات خوشمون یعنی ساختن دوباره خاطرهایی ک قرار بود برای آینده یادگار بمونه ، اون روز بعداز چند ساعتی ک تو راه بودیم بالاخره رسیدیم ، با اصرار های سهراب مجبور شدم باهاش همراه شم و رفتیم خونشون ، ب قول خودش میخواست همون اول راه همه چیزو مشخص‌ کنه ، مادرش با خوشرویی ب استقبالش اومد اما با دیدن من انگار یه سطل آب جوش رو سرش ریخته باشن جوری صورتش به قرمزی میرفت که هر لحظه امکان منفجر شدنش بود ، با صدایی ک از عصبانیت بود گفت
- خیر باشه سهراب این دختر دهاتی اینجا چیکار میکنه
سهراب ک معلوم بود هنوز عصبانیتش از حرف هایی ک در مورد مادرش زده بودم تو وجودش بود گفت
- مامان خواهش میکنم در مورد شوکا درست صحبت کنین
مادرش پوزخندی زد و گفت
- میبینم بازم تو دام این دختر افتادی ، بس نبود اون همه جیبتو خالی کرد و آخرش گذاشت و رفت ، یادت نمیاد روزهایی ک مثل دیوونه ها خودتو تو اتاق زندانی کرده بودی اگه یلدا نبود معلوم نیست کدوم دیوونه خونه باید میومدم ملاقاتت ،یادت ...
حرف مادرش و قطع کرد و گفت

شما یادتون میاد روزی رو که از قلب ساده این دختر سواستفاده کردین و با حرفاتون باعث شدین از من فراری بشه و از این شهر بره
مادرش خواست چیزی بگه ک سهراب با عصبانیت ادامه داد
-چرا مامان ، فقط بهم بگو چرا، مگه همیشه نمیگفتی آرزوت اینکه من وخوشبخت و خوشحال ببینی ، مگه نمیگفتی دوست داری تو لباس دامادی من و ببینی ، پس چرا گند زدی به زندگیم به خوشبختیم چرا
-ببین سهراب جانم داری اشتباه میکنی مادر ، معلوم نیست این دختر چی تو گوشت خونده ک اینجوری ب من بدبینت کرده
-اشتباه ، آره اشتباه کردم ک فک میکردم واقعا برات خوشبختی من مهمه مامان ، اونی ک من و شکست تو بودی اونی که باعث شد این همه مدت مثل دیوونه ها بشم تو بودی ، اونی ک باعث شد به اندازه هزار سال پیر شم تو بودی مامان ،ببین این همون سهرابی بود ک براش کلی آرزو داشتی میخواستی خوشبخت شه
مادرش سهراب و در آغوش گرفت بود و اشک میریخت
-الانم اومدم اینجا که بگم من و شوکا به زودی عقد میکنیم اگه تونستی شوکا رو به عنوان عشق پسرت قبول کنی قدمت روی چشام میتونی بیای شاهد خوشبختیم باشی اما اگه نتونستی برای همیشه فراموش کن که پسری به اسم سهراب داشتی، تاریخ و ساعت و آدرس جشن و میفرستم واستون
از آغوش مادرش بیرون اومد و بهم نزدیک شد ،دستامو توی دستای مردونش گرفت و دوتایی از خونه زدیم بیرون .
جلوی در خونمون نگهداشت ،همین ک خواستم پیاده شم گفت :
فردا زنگ میزنم قرار خواستگاری رو هماهنگ میکنم ، تو هم امشب با خانوادت صحبت کن
لبخندی پراز استرس بهش زدم و گفتم :
-سهراب مطمئنی داریم راه درست و میریم
-فقط ازت میخوام بهم اعتماد کنی شوکا ،حالا هم برو تا به سرم نزده بدزدمت
در ماشین و باز کردم و همین که داشتم پیاده میشدم گفتم :
بهت اعتماد دارم ک باهات هم قدم شدم تو این مسیر ، مراقب خودت باش، فعلا
-توهم مراقب گل قشنگ من باش ، مبادا گل برگاش پژمرده شن



تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴ | 14:39 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.