درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎

تاسیان《21》

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎

تاسیان《21》

نفس‌هامون با هم یکی شده بود، توی اون اتاق تاریک، بین گرمای نفس‌ها و صدای قلب‌هامون که به‌هم چسبیده بودن. دستم روی سینه‌اش بود و سرم رو شونه‌اش، سهراب هنوز با انگشتاش آروم، خط موهامو دنبال می‌کرد. اون سکوتی که بین‌مون بود، از اون سکوتای سنگین و سرد نبود... از اون سکوتایی بود که حرف داشت، عمق داشت، آرامش داشت.
زمزمه کرد:
– شوکا... نذار از دستت بدم، نذار همه چی رو ببازم...
سرم و از رو شونه‌اش بلند کردم، نگاش کردم. یه قطره اشک گوشه‌ی چشمش برق می‌زد. سهراب... همون مرد مغروری که همیشه قوی بود، حالا شکست رو توی صورتش می‌دیدم. ولی نه از دنیا، از من. از ترسِ از دست دادنِ من.
– سهراب… تو نباید می‌ذاشتی مامانت تصمیم بگیره برای من و تو… نباید حتی یه لحظه به بودن یلدا فکر می‌کردی…
– فقط خواستم همه آروم شن، فقط خواستم دایان زیر دست ناپدری بزرگ نشه… نمی‌دونی شوکا، نمی‌فهمی چقدر بین خواستن تو و رضایت همه گیر افتادم… ولی لعنت به رضایت همه، اگه تو رو ازم بگیره…
چشمام پر از اشک شد. نگاهم کرد. دستم و گرفت گذاشت روی قلبش:
– قسم می‌خورم هیچ زنی، هیچ‌کس، نمی‌تونه این‌جایی که تو نشستی رو بگیره… حتی اگه هزار تا عقد و صیغه بیاد، اینجا فقط برای تو می‌زنه…
تو آغوشش خزیدم. می‌خواستم باورش کنم، نه فقط با گوشم، با تنم، با بغض گلوم، با لرزش قلبم…
اون شب، تا خود صبح، ساکت بودیم، بی‌هیچ کلمه‌ای دیگه‌ای. فقط صدای نفس‌هامون می‌اومد، صدای قلب‌هایی که هنوز عاشق بودن…
نه از سرِ هوس، نه از سر عادت… از سر نیاز… نیاز به پناه، به خاطره، به عشقی که زیر آوار قضاوت‌ها و اجبارها هنوز زنده بود.
خورشید که طلوع کرد، نور کم‌رمق صبح افتاد رو صورت سهراب…
و من هنوز توی آغوشش، با چشمای خیس، فقط یه چیز از خدا خواستم…
یه فرصت دیگه برای ما…
...



تاريخ : جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴ | 18:38 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.