درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎

تاسیان 《18》

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎

تاسیان 《18》

من بودم و خوشبختی ،من بودم و روزهای خوبی ک در انتظارم بود ، روزهایی ک برای تک تک ثانیه هاش ساعت ها با خودم نقشه میکشیدم ، انگار تازه متولد شده بودم ، انگار جونی دوباره گرفته بودم ، انگار داشتم زندگی رو نفس میکشیدم اونم با هم وجودم از ته ته دلم ، روز خواستگاری و جواب مثبت خانوادم با این وصلت ، من و سهراب انگار توی آسمونا پرواز میکردیم ، اصلا مگه داشتیم از این عشق از این رسیدن شیرین تر
گذشت و گذشت تا یکسال ، با همه خوشی شب عروسی پدرم دستمو تو دستای سهراب گذاشت برامون آرزوی خوشبختی کرد و من و تا همیشه به سهراب سپرد ، قدم گذاشتن به دنیای جدید برامون تازگی داشت ، انگار به یک چشم بهم زدنی همه چیز سروسامان گرفت ،حتی مادر سهرابم من و به عنوان عروسش پذیرفت و این باری بود ک از روی دوش سهراب برداشته شده بود و زندگی تازه شروع شده مارو شیرین تر کرده بود ، اما همیشه شیرینی زیاد یه جا دلتو میزنه
نزدیک ۳ سالی گذشت از زندگی من و سهراب ، یلدا با برادر کوچیکتر سهراب ازدواج کرد و این یکم از خیالمو راحت تر کرده بود که دیگه سرگرم زندگیش شده و از سهراب دل کنده ،مخصوصا وقتی یلدا حامله شد ، مادر سهراب مثل پروانه دور یلدا می‌چرخید از شیر مرغ ت جون آدمیزاد گرفته واسش فراهم میکرد ، گاه گاهی میدیدم که نگاه‌اش رو من سنگینه ، درسته من عروس بزرگتر خانواده بودم و هنوز نتونسته بودم بچه دار بشم اما یلدا با اینکه تازه چند ماه بود ازدواج کرده بود حامله شده بود و همین بیشتر عزیزش کرده بود ، ۹ ماه بارداریش گذشت و پسرش دایان به دنیا اومد ، پسری که همه شباهتش انگار به سهراب رفته بود تنها رنگ چشمای یلدا رو ازش به ارث برده بود ، گاهی وقتا شک و دو دلی میفتاد تو جونم ک نکنه بچه از سهراب باشه ،اما بعدش تموم اون روزهایی ک برای بودنم و داشتنم جنگید جلوی چشام میومد و کلی ب خودم ناسزا میگفتم ، دایان ۲ ساله بود که برادر سهراب که اسمش سپهر بود بر اثر تصادف از دنیا رفت و اینجا بود که ورق زندگی برگشت ، ی یلدا بود و یه بچه دوساله و مادرشوهرم که مثل عزرائیل بالا سر من و سهراب جیک جیک میکرد، هر جا وقت اضافه پیدا می‌کرد مغز سهراب و به کار می‌گرفت ، یه روز که آخر هفته رفته بودیم خونه مادرش ، داخل آشپزخونه مشغول شستن ظرفا بودم که صدای پچ پچ ب گوشم خورد ، اون روز یلدا خونه مادرش رفته بود ، آروم آروم گوشه دیوار وایسادم تا بهتر صدارو بشنوم
-سهراب جان تروخدا یکم ب یلدا و دایان توجه کن ، هر چی باشن یادگار برادرتن مادر
-آخه مادر من ی چیز میگی ی چیز نمیگی، من ک نمیتونم کل روزم و کنارشون باشم ، همین ک در روز چند ساعت میبرمشون بیرون تا هم دایان بازی کنه هم روحیه یلدا بهتر شه باید خدارو شکر کنی
-میتونی سهراب ،بیا و به حرفم گوش بده ، این دخترو صیغه کن بذار محرمت شه ، هم از بی سرپرستی در بیاد هم دایان دو فردای دیگه دست ناپدری نمیفته ،نمیتونیم بندازیمشون دور که
- مامان میفهمی چی میگی ، من متاهلم مادر من ، زنمم دوس دارم
- ی جوری میگی متاهل انگار چی هست ، مردا دوتا سه تا زن دارن ، بعدشم این زنتم ک اجاقش کوره ،حداقل یلدا واست یه وارث میاره توهم دلت خوش میشه
-استغفرالله، هی من چیزی نمیگم هی بیشتر ادامه میدی مامان ،بسه دیگه
داشتم چی میشنیدم ،باورم نمیشد ، چطور ی آدم میتونست اینقدر پست و نفرت انگیز باشه ، چطور میتونست زندگی یکی رو خراب کنه تا زندگی یکی دیگه رو رو خرابه هاش بسازه ، باورم نمیشد ، نفسم بالا نمی اومد ، انگار راه گلوم بسته شده بود ، انگار هوا تنگ بود ، سمی بود ، نمیدونم چطور شد که دستم خورد به چینی روی میز و افتاد و شکست و صداش باعث شد سهراب بدو بدو به آشپزخونه بیاد ، من و که با اون وضع دید سری خودشو بهم رسوند و سرمو روی پاهاش گذاشت و گفت
-شوکا جانم چی شدی ، تروخدا نفس بکش
لیوان آبی برداشت و یکم داخل دهنم ریخت یکمشو روی صورتم پاشید ،اینجا بود که با شدت نفسمون بیرون دادم و اشکام سرازیر شد
-شوکا خوبی ،چت شد یهو
تند تند نفس میکشیدم ،انگار میخواستم هوای نفس هاشو جمع کنم برای وقتی ک نیست ، دلم آشوب بود ، ترس همه وجودمو پر کرده بود ، دستاشو محکم گرفتم ، اونقدر محکم که از دردش صورتش جمع کرد و گفت
-هستم کنارت عزیزم نترس
اون شب بعداز اون اتفاق دیگه نتونستم اونجا بمونم و برگشتیم خونه، داخل اتاق مشغول عوض کردن لباسام بودم که سهراب پشت سرم قرار گرفت و از پشت بغلم کرد
-شوکا
اونقدری اعصابم بهم ریخته بود که تنها تونستم بگم
-هوم
-میدونم حرفای مامان و شنیدی ،ولی باور کن اون فقط ی پیشنهاد بود همین
به سمتش برگشتم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم
-پیشنهاد !چقدر گفتنش واست آسونه سهراب
‌شونهامو تو دست گرفت و گفت
-ببین مامان اگه حرفی میزنه فقط واسه خاطر اینکه که میترسه دایان زیر دست ناپدری بزرگ شه وگرنه ..
حرفشو قطع کردم و گفتم
-وگرنه چی ، نگو که اصلا ب فکر یلدا نیست
-یلدا و رایان یادگار سپهر هستن ، خودت شاهدی یلدا سپهر و خیلی دوست داشت ، مامانم نمیخواد دست غریبه بیفتن گفته ، منم که جوابشو دادم خودت شاهدی
-مامانت اگه به فکر دایان بود تصمیم دیگه ای می‌گرفت ن اینکه بیاد و به تویی که زن داری پیشنهادش بده ، در واقع پیشنهادم که چه عرض کنم مثل یه دستور بود فک کنم
-ببین دیوونه هیچکس جز تو تو قلبم جا نمیگیره ،حتی یلدا این و بهت قول میدم
این و گفت و رفت به سمت حموم و من موندم و کلی فکرای عجیب و غریب ،کلی ترس و دلشوره ، کلی نگرانی از فردایی ک نمیدونستم چی در انتظاره



تاريخ : سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۴ | 4:54 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.