خواستم بلند شم که گفت
-یکم دیگه بخواب هنوز خیلی زوده واسه بیدار شدن
-خوابم نمیبره دیگه
به آرومی از روی تخت بلند شدم ، بعد از شستن صورتم و پوشیدن لباس مناسب ، مشغول چیدن میز صبحونه بودم که سهراب حاضر و آماده از اتاق اومد بیرون ، نگاهش عجیب بود و پراز آشوب… با خودم گفتم شاید پشیمونه، شاید فهمیده که عشق ما اونقدر قویه که باید براش بجنگه… اما یه چیزی توی نگاهاش بود.
یه جور تردید… یه جور تصمیمِ نصفهنیمه.
سهراب همون روز رفت خونهی مادرش. گفت فقط میخواد حرف بزنه، بخواد وقت بخره…
ساعت از هشت شب گذشته بود. خونه توی سکوت و تاریکی غرق شده بود. همه چراغها خاموش، فقط نور ضعیف آباژور گوشهی سالن، سایهها رو کشیدهتر کرده بود. رو مبل نشسته بودم، با لیوانی چای که سرد شده بود توی دستم. اونقدر منتظر مونده بودم که حس میکردم حتی صدای تیکتاک ساعت، یه جور شکنجهست.
کلید توی قفل چرخید.
در باز شد.
سهراب بود.
با همون قد و قامت همیشه، اما نگاهش شکستهتر از همیشه. یه خستگی توی صورتش بود که نه از کار، نه از راه… از تصمیمی که گرفته بود.
آروم کفشهاشو درآورد. یه لحظه به چشمهام نگاه نکرد. فقط اومد جلو. وایساد. با فاصلهای که میدونستم معنیش چی میتونه باشه.
لب باز کرد. صداش خشدار بود، ولی سعی میکرد محکم باشه:
– شوکا… من… اومدم باهات حرف بزنم. یه حرف جدی.
چشمهامو ازش برنداشتم. گفتم:
– بالاخره وقت کردی از اون خونه بیای بیرون؟ وقت کردی ببینی زنت هنوز نفس میکشه یا نه؟
مکث کرد. نفس کشید. نشست رو مبل روبهروم. دستاشو قفل کرد تو هم.
– ببین… خیلی فکر کردم. . خیلی جنگیدم با خودم، با مادرم، با شرایط… اما نمیتونم همه رو نادیده بگیرم. نمیتونم بذارم بچه برادرم کنار یکی دیگه قد بکشه، نمیتونم مادرم رو با این همه دلشکستگی تنها بذارم… و نمیتونم اون چیزی که تو رو داره اذیتت میکنه نادیده بگیرم.
دلم میخواست داد بزنم. ولی صدام نمیاومد. فقط نگاش کردم. ادامه داد:
– میخوام یه صیغهی موقت با یلدا بخونم. فقط برای اینکه شرعی باشه. برای اینکه همه آروم شن. برای اینکه دایان…
پریدم وسط حرفش، با صدایی که خودمم باورم نمیشد اینقدر محکمه:
– برای اینکه همه آروم شن؟ یعنی من هیچکسم بین "همه"؟ یعنی من زنتم، ولی آروم بودنم مهم نیست؟ تو یه بار فقط یه بار پرسیدی توی دلِ من چی میگذره؟!
سهراب سرشو پایین انداخت. ولی حرفشو کامل کرد:
– نمیخوام ازت جدا شم. نمیخوام بری. فقط میخوام این مسئله رو… یه جور جمعش کنم. تو همیشه تو قلب منی، این تصمیم هیچچیزی رو بین من و تو عوض نمیکنه.
پوزخند زدم. اشک توی چشمم جمع شده بود:
– نه سهراب، عوض میکنه. خیلی چیزا رو عوض میکنه. من زنتم… من سهمِ تنهاییهات بودم… حالا باید تقسیم بشم با کسی که یه عمر داشتم سعی میکردم فراموش کنم اون یه روزی زن برادرت بود؟ میفهمی
– شوکا… تمنا میکنم… نذار اینهمه عشقی که با هم ساختیم، خراب شه…
بلند شدم. بهش پشت کردم. با صدای خفهای گفتم:
– اگه صیغهش کردی… من دیگه زن تو نیستم.
سکوت.، فقط صدای نفسهای سنگینش… و اشکهایی که بیصدا روی گونههام میریخت…
خواستم به خانوادم خبر بدم ،اما باید چی میگفتم ، چطوری تو چشماشون نگاه میکردم و میگفت پسری ک یه روزی بخاطر دخترتون جنگید حالا میخواد سرش هوو بیاره ، آبروی خانوادم چی میشد ، اون شب تا صبح با خودم فک کردم ، با خودم کلنجار رفتم، باید با تقدیر ک اینجوری برام رقم خورده بود کنار می اومدم ، باید قبول میکردم تنها بخاطر خانوادم و آبرویی ک پدر توی این سالها جمع کرده بود
شرح با شما
حرف
حرف ...
شب انتظار
یادگاری ...
دخملی 👼
همسایه
بدون شرح
ماه ۷ بارداری
بدون شرح
شرح با شما
مشغله های این روزهای زندگی...
اولین لگد زدنات
خودمونی
دنیای رنگی رنگی ما (دخترکم)
پاییز وآبان و تولدم
سه ماهه دوم بارداری ....
ب وقت صبح....
روزهای پایانی ۳ ماه بارداری
سایت ماه اسکین طراح قالب وبلاگ رایگان با امکانات عالی
