یه هفته گذشته بود از اومدنم ،هفته ای که برام پر بود از زنده شدن خاطرات بچگی ، مجید مثل یه برادر و رفیق پا به پام همراه میشد و جای جای رشت و بهم نشون میداد ،از شهرداری و سبزه میدون گرفته تا قلعه و ماسوله ..کلی توی این یه هفته گشت زده بودیم و این وسط مسخره بازی های مجیدم که تمومی نداشت ، جمعه بود و از ساعت 6 اماده باش بودیم تا با خاله و مجید بریم سمت امام زاده ابراهیم ، یادمه اون زمان ها که خیلی بچه بودم با مامان بزرگم به همراه اهالی محل با یه مینی بوس میرفتیم زیارت و کلی خوش میگذشت ، توی فکر بودم که مجید صدام زد
-اووی شوکا کجااایی
سرم و تکون دادم تا خاطرات ازم دور شن و گفتم
-ببخشید یه لحظه فکرم رفت به زمان بچگی
-خب خب حالا اگه بیرون اومدی از بچگیت بپر سوار ماشین شو که بریم ..کمک که نکردی حداقل جا نمونی
با اخم مشتی به بازوش زدم و گفتم
-من از دست تو یه لحظه نمیتونم با خودم خلوت کنم
ابروهاشو داد بالا و گفت
نووچ
به سمت ماشین راه افتادم و اداشو در اوردم که صداش بغل گوشم اومد
-تا اینجا هستی خلوت پلوت تعطیله دخترخاله
پفی کشیدم و سوار ماشین شدم
..
یه ساعت گذشته بود و ماهمچنان تو راه بودیم و پشت ترافیک ، صدای زنگ گوشیم تموم حس و حال خوبمو از بین برد و مجبورم کرد از جنگل های سرسبز و زیبایی تمام نشدنی بیرون دست بکشم و به صفحه گوشی نگاه بندازم ، اسم امین آشوب انداخت توی وجودم و با اکراه جواب دادم
-بله
-سلام بر شوکای فراری
-سلام چطوری
-آدرس
با تعجب گفتم
-آدرس چی
-جایی که الان هستی
-نکنه میخوای بیای
-5دقیقه دیگه پیشتم
باورم نمیشد امین راست بگه واسه همین گفتم
-باز شروع کردی به بازیهای مسخرت
-ن جون شوکا .رشتم الان
-چییییی
مجید یه دستی گوشش و گرفت و گفت
-ای زهرمار چته دختر،پرده گوشم
به حالت مظلوم در اومدم و اهسته گفتم
-ببخشید
نگاه چپ چپی بهم انداخت و حواسشو داد به رانندگی ،باز صدای امین پیچید
-الو شوکا گوشی دستته هنوز
دستپاچه گفتم
-اره اره هستم ، جدی رشتی الان
-ای بابا دروغم کجا بود دختر ، لوکیشن بفرست منتظرم
و صدای بوق که نشون از قطع کردنش میداد ، با دودلی براش لوکیشن فرستادم ، بازم دلم به این خوش بود که شوخی کرده باشه
