تو در من نمردهای...
در من جریان داری؛
مثل خون، در رگهایم.
آری، تو در من تا ابد زنده میمانی.
درک نمیکنم آدمهایی را که میگویند هر عشقی یک روزی پایان مییابد.
از کدام عشق حرف میزنند؟
آیا اصلاً میدانند عشق و عاشقی چیست؟
میدانند در تبِ معشوق سوختن یعنی چه؟
میدانند نبودنِ معشوق را تاب نیاوردن یعنی چه؟
بیشک مطمئنم آنقدر عاشق نیستند؛
یا بهتر است بگویم اصلاً از عشق چیزی سرشان نمیشود.
وگرنه کدام عاشقی میتواند معشوقش را به دست فراموشی بسپارد؟
میگویند:
«از دل برود هر آنکه از دیده برفت.»
اما تو نه از دل رفتهای،
نه از دیده...
فقط پنهانی،
گوشهای از قلبم جا ماندهای؛
لای تمام نوشتههایم،
لابهلای دفتر زندگیام.
آری...
پنهانی، مثل یک رازِ سر به مهر.
مثل عطری که سالها از لباسی قدیمی بلند میشود
و آدم را پرت میکند به روزهایی که دیگر برنمیگردند.
مثل آهنگی که نمیدانم چرا هنوز بعد از این همه سال،
با شنیدنش قلبم همانطور میگیرد.
تو شاید دیگر کنارم نباشی،
اما هنوز در من زندگی میکنی؛
در خاطراتم،
در سکوتهایم،
در شبهایی که بیدلیل دلم برایت تنگ میشود.
شاید عشق همیشه قرار نیست به رسیدن ختم شود...
گاهی فقط میآید،
تمام زندگیات را زیر و رو میکند
و بعد، بیآنکه بدانی چطور،
برای همیشه جایی در وجودت میماند.
و تو برای من همان عشقی...
عشقی که تمام نشد؛
فقط از کنارم رفت
و در من ماند.
برای همیشه...
M❤️Sh
