درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

تاسیان《3》

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

تاسیان《3》

برای اولین تاکسی زرد رنگ که از قیافش معلوم بود خیلی قدیمی هستش دست تکون دادم و گفتم
-مسکن
مرد مسن تاکسی چی با لهجه شمالی گفت
-بنشین دخترجان

در و باز کردم اول چمدون بعدهم خودم سوار شدم ،سلام آرومی کردم و گفتم
-دربست میرم بیزحمت کسی رو سوار نکنین
پیرمرد سری تکون داد و ماشین رو به حرکت در آورد ، شهر تغییر کرده بود و از اون حال و هوای قدیمش خبری نبود به قول گفتنی یه پا اروپا شده بود واسه خودش ، مردم در رفت و آمد و هر کدوم درگیر زندگی خودشون بودن ، با شنیدن صدای گوشیم دل از نگاه کردن به بیرون و آدما کندم و دکمه اتصال رو زدم و صدای جیغ جیغوی زهرا پیچید توی گوشم
-ای نامرد جدی جدی گذاشتی رفتی، اونم کجا رشت بدون من
-فسقل خانم اول سلام
صداش و کش دار کرد و گفت
-سلاااااممممم ؛کجایییی
-علیک خانم ، تازه رسیدم رشت دارم میرم سمت خونه خاله
-چی میشد منم میبردی اووم
-من اومدم تا از دست تو ی نفس راحتی بکشم اونوقت تو رو هم میاوردم چ فایده
-مامان میگه راحت رسیدی

-اره اره ، زهرا جان!

-هوووم
-یکم هواست ب مامان باشه ؛ اذییتش نکن تا برگردم
-من اذییت کردنم بلدم مگه
-اصلا
بعداز چند دقیقه حرف زدن با زهرا ازش خدافظی کردم و چشم دوختم به ترافیک خیابونا ، سر فلکه اول که رسیدیم آدرس ساختمون رو دادم ب راننده و چند دقیقه بعدش دم در خونه خاله پیاده شدم ، شماره خاله رو گرفتم و با اولین بوق صدای مهربونش پیچید تو گوشم
-جان دل خاله کوجا رسیدی قربانت بشم
-پشت درم خاله جون
با صدای بلند فریاد زد
-ا مجید وریز در بازکون
-بیا بالا جان قوربان
با صدای باز شدن در وارد ساختمون شدم و خودم و برای شروع زندگی جدید اماده کردم



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۳ | 7:36 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.