یه ساعت پیش اومدم ب فسقل خانم شیر بدم از بس تند تند شیر میخوره یهو پرید تو گلوش ، نگم براتون چ قدر ترسیدم ، بچم کبود کبود شد ، هی عق میزد و سرفه میکرد تا شیرو بده بیرون ، همسر خواب بود از ترس زیاد فقط ی لحظه دهنم باز شد صداش زدم ،تا بیدار شد فسقلی نفسش بالا اومد ، دست و پاهام میلرزید ، شروع کردم ب گریه کردن ،محکم بغلش گرفته بودم و نازش میدادم و اشک میریختم ، حالا این وسط با اون حال من فسقل خانم چیکار کنه خوبه ، نگام میکرد و میخندید 🙃...خدایا شکرت ب خیر گذشت ...
بارها شیر پریده بود تو گلوش اما اینبار ....
الانم همچنان بیداره و تا میا بخوابونمش غر میزنه و گریه میکنه ، الانم از نگاه کردن ب عروسکش خسته شد نق میزنه ، یعنی بغلم کن مامان
تاريخ : چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ | 1:44 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
