درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

جریان زایمان

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

جریان زایمان

�"جبر الله قلوبا لایعلم بکسرها سواه."

‏خدا بند میزند دل‌هایی را که هیچ کس
جز خودش از شکسته بودنشان خبر ندارد...!

...

سلام سلام خوبین خوشین

شکر خدا

من و فسقل خانمم خوبیم شکرخدا ، الان در حال خوابیدن هستن خانم خانما..خب بریم بگم چی شد جریان ب دنیااومدن دختری رو

...

بعداز ۹ ماه صبوری کردن و چشم انتظاری بالاخره داشتم به روزی نزدیک میشدم که قراره بود جون دلمو ببینم و تو آغوشم بگیرم ..با کلی دل دل کردنا رفتم مطب دکتر که ببینم بدنم برای زایمان آمادگی داره یا نه که دکتر گفت متاسفانه رحم هنوز آماده نیست اینجا بود که برام نامه بستری نوشت ، گفت برم بیمارستان و بستری شم تا بلکه با داروهایی که میدن بتونم طبیعی زایمان کنم ..ورزش و پیاده روی هم کرده بودم اما نمیدونم چ حکمتی تو کار بود که رحمم هنوز باز نشده بود .خلاصه با همسر و خواهر کوچیکه وسایل نی نی رو برداشتیم و راهی بیمارستان شدیم ، خدا آدم و گیر دکتر بد نندازه ...چشمتون روز بد نبینه ، دکتر خودم شیفتش نبود ‌و دکتری که اون روز شیف بود بعداز معاینه برام نامه بستری نوشت و گفت که بهم آمپول فشار بزنن ..اون دارویی که دکتر خودم گفته بود رو قبول نکرد بهم بده و گفت که ریسک داره و قلب جنین ایست میکنه و اینجا بود که من بستری شدم و بهم سرم وصل کردن وآمپول فشار داخلش ریختن ...خلاصه تا ساعت ۹ شب هیچ پیشرفتی نکردم و دردام بیشتر و بیشتر میشد .دونفر دیگه داخل اتاق باهام بودن که نگم براتون از درد زیاد جیغشون کل بیمارستان و گرفته بود ...اونا موفق شدن و طبیعی زایمان کردن و اما من که حالا تنها داخل اتاق بودم و پرستارا و دکتر هر چند دقیقه میومدن و چکم میکردن ، ساعت ۹ شب دکتر اومد بالاسرم و وقتی دید هیچ پیشرفتی نکردم کیسه آب جنین پاره کرد به امید اینکه دردام بیشتر بشه و رحمم باز شه ، ساعت ۴ صبح مامای شیف اومدبالا سرم بعداز معاینه گفت بازم هیچ تغییری نکردی احتمالا دکتر ساعت ۶ بیاد ببرتت سزارین شی ، از درد زیاد فقط تونستم بگم ترو خدا این سرم ازم جدا کنید نذارین اینقدر درد زایمان طبیعی رو بکشم حالا که قراره سزارین شم ..نگاهی به نوار قلبی که از جنین داشت گرفته میشد کرد و نمیدونم چی دید که از اتاق رفت بیرون و بعداز چند دقیقه اومد و سرم و ازم جدا کرد و گفت دکتر داره میاد ببرتت عمل ..

و اینجا بود که من با کلی دردی که بخاطر آمپول فشار لعنتی کشیده بودم توی تخت اتاق عمل صدای گریه دخترمو شنیدم ، یه لحظه انگار همه دردا از تنم رفت بیرون ...یه دختر کوچولوی ناز نازی که شبیه باباشه و تنها چیزی که امیدوارم به من رفته باشه رنگ چشاشه ..الان دقیق مشخص نیست فعلا طوسی هستش آیا سبز شود یا نه ...مامانم میگه چشمای تو هم طوسی بود بعد سبز شد ..حالا ببینیم چی میشه .دخترم یه گل وسط دوتا ابروهاش داره که اونم از من به ارث برده 🙃

اینم بگما بخاطر پاره کردن کیسه آب، جنین تو شکمم گیر کرده بود و اینقدر فشار دادن تا اوردنش بیرون ...

خلاصه که تا لبه مرگ رفتم و برگشتم ..یه درصد میدونستم قراره چنین بلایی سرم بیارن میموندم تا شیف دکتر خودم برم واسه زایمان

خداروشکر گذذشت و دخترم صحیح و سالم الان پیشمه 😍گاهی وقتا یه دردایی ارزش دارن که تحملشون کنی

...

مادر شدن سخت بود اما ارزش داشت....



تاريخ : شنبه نهم خرداد ۱۴۰۵ | 16:2 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.