درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

تاسیان《16》

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

تاسیان《16》

نفس عمیقی میکشم و شروع میکنم به تعریف کردن
- اون روزی ک واسه تولدت اومدیم خونتون یادته ، نگاه های مامانت یه جوری بود ، انگار زیادی از من خوشش نیومده بود ، اما بخاطر تو الکی لبخند میزد و باهم مثلا گرم گرفته بود ، چند روز بعدش ی شماره ناشناس بهم پیام داد گفت ک مامانته و میخواد من و ببینه اما ن تو خونه ، ی کافه قرار گذاشت، خوشحال بودم از اینکه دل مامانت و بردم و میخواد حتما در مورد خودم و خودت باهام حرف بزنه ، وقتی رسیدم و مادرت و تو اون لباس سرتاپا مشکی دیدم دلم یهو لرزید ، انگار اومده بود عزا، انگار اومده بود جونمو بگیره ، اما بازم خودم و نباختم و با روی خوشو لبخند رو لبم رفتم جلو و باهاش سلام و علیک کردم ، با بی میلی جواب داد و با یه تحکم عجیبی گفت
-بشین
خنده رو لبام ماسید و با لرز تو دستام صندلی عقب کشیدم و نشستم ،دلم شور میزد ، انگار قرار بود اتفاق بدی بیفته ، خواستم حرف بزنم ک خودش شروع کرد
- نمیدونم چ جوری از کجا سروکلت تو زندگی پسر من پیدا شده ، اصلا هم دلم نمیخواد بدونم ، فقط اومدم اینجا بهت بگم خودت با پاهای خودت از زندگیش برو بیرون ،پسر من نامزد داره ، چند ساله نشون کرده ی نفره ، اومدی و هواییش کردی ، هر چند مرد و خوش گذرون ،اما دیگه بسه بازی ، زمان ازدواجش رسیده ،نمیخوام بیشتر از این باهات باشه تا افسارش و دست بگیری ، خودت با پای خودت از زندگیش برو بیرون
خشکم زده بود ، ب هوای چی اومده بودم اما چی داشتم میشنیدم ، نامزد ، خوش گذرونی ، بازی ، چرا هیچکدوم واسم آشنا نبود ، ب گوشام شک کردم ی لحظه با اون بغض تو صدام گفتم
- ببخشید از کدوم بازی حرف می‌زنید، من و سهراب همو برای ی عمر زندگی انتخاب کردیم ، بازی در کار نیست ، سهرابم اگه ب اون نامزدی ک شما میگید پای بند بود ب من قول موندن نمیداد
پوزخندی زد و گفت
-تو چقدر ساده ای دخترجون ، تو فک کردی من میذارم پسرم با یه دهاتی پاپتی مثل تو ازدواج کنه که شان و شخصیتش بیاد پایین ، ی نگاهی ب خودت کردی تو آیینه ، کجای تو ب سهراب من میخوره ، من جنازه پسرمم رو دوش تو نمیندازم
انگار تمام تنم تو آتیش داشت میسوخت ، از روی صندلی بلند شدم که برم صداش اومد اما اینبار با یه ناراحتی و گفت
- یلدا قلبش مشکل داره ، ی بارم عمل کردن و اما دکترا گفتن تنها راهش اینکه بهش استرس و شوک وارد نشه ، نمیدونم جون ی آدم چقدر برات مهمه ، یلدا و سهراب از بچگی باهم بزرگ شدن ، حالشون باهم خوبه ، این حال خوب و این زندگی چند روزه کنار سهراب و از یلدا نگیر ، من ازت خوشم نمیاد اما با تعریف های سهراب اونقدری شناختمت ک بدونم قلب خیلی بزرگ مهربونی داری و حاضر نیستی یکی بخاطر حماقتت جونشو از دست بده ، بیا و بگذر از سهراب ، دنبال یکی باش شبیه خودت ، مطمئنم بهتر از سهرابم پیدا میشه برات ، بذار این دوتا برن سر خونه زندگی خودشون و اون دختر چند صباحی زندگی راحتی داشته باشه کنار سهراب
سهراب بین حرفم پرید و با عصبانیت دستی تو موهاش کشید و گفت:
- چی ، تو نباید یه مشورت با من بکنی ، ی سر این جریان من بودم شوکا ، اونوقت تو تنهایی واسه خودت تصمیم میگیری ک همه چیزو تموم کنی و بیای اینجا دور از من باشی و من اونور تو گند کاری تو و مامانم دست و پا بزنم ، ای خدااا اینقدر بی فکر آخه

- مقصر شدم من حالا ، تو چرا چیزی در مورد یلدا و مریضیش بهم نگفتی
توی اتاق قدم میزد و حس میکردم ک از عصبانیت داره خون خونشو میخوره ، گفت :
- جریان من و یلدا واسه خیلی وقته، منم اب پاکی رو ریختم تو دست مامان و گفتم با یلدا زیر ی سقف نمیرم ، مریضیشم چیز خاصی نبود همون اوایل ک مخالفت کردم یکم خودشو زد ب مریضی و بعد گفتن مشکل قلبی داره و خواستن من و بکشن سمتش ک خدا خواست فهمیدم همه نقشه بود، از اینو ک مامان دیده راهی نداره از قلب مهربون تو سو استفاده کرده
به سمت در رفت ک صداش زدم
-سهراب کجا
پریشون نگام کرد
-آماده شو شوکا باید برگردیم و این جریان و واسه همیشه تموم کنم ،یا مادرم قبولت میکنه یا دیگه هیچ وقت من و نمیبینه
با تعجب و ترس گفتم
- اما من میترسم ، اگه بخواد ..
بهم نزدیک شد و دستامو گرفت تو دستاش و گفت
-دیگه برام مهم نیست بقیه چی میگن و میخوان چیکار کنن ، این مدتی ک نبودی ب اندازه هزار سال گذشت و من پیر شدم ، نمیخوام دوباره روزهایی رو تجربه کنم ک ساعتها چشمم ب گوشی بود تا زنگ بزنی ، شوکا من تا ته دنیا هم باشه باهات میام و باهات عاشقی میکنم و ازت میخوام خودت و به دستای من بسپاری و نگران هیچ چیز نباشی ، دیگه حتی همیت تقدیر و سرنوشت هم نمیتونه ما رو جدا کنه از هم ، حالا هم زود وسایلتو جمع کن ک برگردیم
از اتاق رفت بیرون و من موندم و عطر تنش ، راه درست چی بود ، به قول سهراب باید برمیگشتیم و با این تقدیر لعنتی می‌جنگیدیم ، باید پشت هم میموندیم و زندگی و عشق و از نو دوباره شروع میکردیم



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۳ | 11:23 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.