چند ماه با حال خوش و با گشت و گذار گذشت ، ازحال و احوال مامان اینا کم و بیش باخبر بودم و هر روز تقریبا باهاشون تماس داشتم ، خاله و مجید هم از هر نظری واسم کم نمیذاشتن و هوامو داشتن ، این وسط اما تنها جای خالی یه چیزی اذییت میکرد، نمیدونم فراموشی و گذشتن از خواسته قلبی سخت و جان کاه بود یا من اینجوری حس میکردم ، اما انگار روز به روز ک میگذشت بیشتر این زخم چرکی میشد ، کلی پیام و تماس بدون جواب از امین داشتم ، و تنها آخرین پیامش مثل پتکی شده بود که هر روز میخورد وسط قلبم و از دردش انگار تا مرز مرگ میرفتم و بر میگشتم ، ی زمان هایی همه سعی خودت و میکنی که خوب باشی ،خوب نشون بدی خودت و اما نمیشه ، توی اتاق قدم میزدم که چشمم افتاد به کارتی که روی میز بغل تختم بود ، (دکتر شاهان معتمدی،روانشناس و مشاور خانواده ) شاید بهترین کار همین بود، گوشی رو برداشتم و با دودلی شماره رو گرفتم ،سر دومین بوق صدای مردونه و گیراش پیچید تو گوشم
-بله بفرمایید
-خسته نباشید
مکثی میکنه انگار داره به یاد میاره که کی هستم و با یه هه آرومی که میگه و ازگوشم پنهون نمیمونه میگه
-انتظار چند ماهه پایان رسید بالاخره ،هنوزم همون بغض نهفته توی صدات موج میزنه
-شناختین منو
-مگه میشه دختر پریشون حال عاشق کنار رودخونه پرخروش امام زاده رو فراموش کرد
با خودم میگم :الکی نیست مشاور شدن
سکوتم ک میبینه ب حرف میاد دوباره
-فک نمیکردم اینقدر تعلل نشون بدی و منو تو انتظار بذاری
-شاید اگه این حس پنهون توی وجودم و این غمباد ک گلومو گرفته نبود هیچ وقت باهاتون تماس نمیگرفتم
-آماده ای برای ی سفر طولانی و سخت
-سفر!
-اهوم ، برای رهایی از چیزایی ک توی وجودت هستش سفر سختی رو پیش رو داری
-میتونم ببینمتون
اگه آماده ای من در خدمتم
ساعت و مکان رو مشخص کردیم و گوشی رو قطع کردم ، نمیدونستم میتونم از پس این سفری ک حرفشو زد بر بیام یا نه ، شاید سختیاش سخت تر از همه دردای توی قلبم بود اما باید تاب میاوردم، باید میرفتم این راه و تا به خودم میرسیدم
در اتاق با شدت باز شد و صدای مجید پیچید تو اتاق
-اوووه چته تلپی افتادی رو این تخت و ازش دست نمیکشی
-باز اینجوری اومدی تو اتاق ،تو آدم نمیشی ن
-پاشو پاشو ، اینقدر این خاله جون لالا ب لیلیت گذاشته لوس شدی ،خودم باید درستت کنم
برق اتاق و روشن میکنه و با غر میگه
-تو این گورستان بالای کدوم قبر نوحه میخونی
-خاموش کن مجید ، چشاام
از اونجایی ک چشام ب نور زیاد حساس بود عادتم بود تو تاریکی بمونم ،ی جور حس خوب بهم منتقل میکرد اون سکوتش
-همینه دیگه از بس تو تاریکی نشستی چشات سو نداره دیگه (ب معنی ضعیف شدن )
-پسرخاله هم پسرخاله های قدیم والا
ابروهاش و کج میکنه و اخم تو صورتش میاد و میگه
-ببینم دهه ۵۰ ۶۰ هستش گمونم .هوم
بالش رو پرت میکنم سمتش و میگم
-فعلا ک تو شبیه خاله خانباجی ها یکسره غر میزنی
حالا نوبت اون بود بالش و سمتم پرت کنه و ادامو در بیاره ، شبیه بچها افتاده بودیم ب جون یدونه بالش و هی ب سمت هم پرتش میکردیم ، مثل اون قدیم ک میرفتیم خونه مادرجون و موقع بازی یهو دعوامون میشد و متکاها میشدن سپر دفاعی
صدای خاله باعث میشه دست از مسخره بازیمون برداریم
-چه خبره شمره زاکان ، ایپچی آرام بگیرین
مجیدنفس نفس زنان با لهجه میگه
-تره نگفتم آنقدر آنه جان و دیل نزن مار
-مجید پسر کمتر آن زاکه سربه سر بنه ، ایپچی بمه امی ورجه آن دل آرام گیره تو ب جای اینکه آنه هوا بداری بدین چ کودن دری
خاله رو بغل میکنم و لپای گلیشو میبوسم و میگم
-الهی من قربون اون شمالی حرف زدنت شم ، تو نگران نباش من و مجید باهم شوخی میکنم خاله ، مجید کاری ب کارم نداره خیالت راحت ، من پیش شما حالم
واقعا خوبه
-خاله تی قربان بشه دخترکم
مجید وسط دل دادن های من و خاله میفته و میگه
-اینقدر زدی منو ک یادم رفت بگم واسه چی اومده بودم ، میگم دم در انگار کارت دارن
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم
-الان داری میگی اینو ،واای از دست تو
تند بدون اینکه بپرسم اصلا کی هستش مانتو و روسری سرم کردم و از خونه زدم بیرون ، در باز بود سرم و بیرون انداختم بلکه شاید شخصی ک مجید گفته باشه بیرون باشه اما خبری از کسی نبود ، توی دلم به مجید کلی حرف بار کردم ک با این مسخره بازیاش و دیر گفتنش طرف گذاشته رفته ، همینجوری غرمیزدم و درو میبستم ک یهو صدای آشنایی پشت سرم به گوش رسید
-مثل رنگ چشات زیبا و دل فریبه سرسبزی این شهر
تاب برگشتن به پشت سرم و دیدن کسی ک پشتم بود و نداشتم ، انگار پاهام قفل شده بودن روی زمین و نمیتونستم تکونشون بدم ، انگار همه دنیا وایساده بود و هیچ صدایی بجز صدای تپش قلبم ب گوشم نمیرسید انگار ...
