درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

تاسیان《4》

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

تاسیان《4》

صدای باز شدن در بزرگ اهنی روبه روم هم زمان شد با قرار گرفتن چهره مجید پشت در با اون قیافه بامزش،موهای فرفری که شبیه کلاه گیس روی سرش برق میزد از بس طلایی رنگ بود اون چشم های بادومی قهوه ای با اون کوه ابروهای مشکیش ،اون لبهای قلوه ای که از بس سیگار کشیده بود دیگه داشت روبه سیاه شدن میرفت ،با دیدنم دست به کمر وایساد و لبخند رو لباش نشوند و گفت
-به به خاله دختر از این ورا
منم با لبخند نگاهی بهش انداختم و گفتم :
-اگه بری کنار و بذاری رد شم بهت میگم چرا از این ورا
خودش و کنار کشید و گفت
-بفرما ،میبینم که تنها اومدی پس اون سیاه کجاست
(منظورش به زهرا بود )
با اخم نگاش کردم و گفتم
-اووی باز به خواهر من متلک انداختی
چمدون رو به دست گرفت و همینطور که به سمت آسانسور میرفت گفت
-خب بگم سفید برفی خوبه !! سیاه دیگه
کنارش توی اسانسور قرار گرفتم و گفتم

-سبزه بامزه بگی بهتره
پوخی زد ریزخندید و گفت
-سبزه بامزه قشنگ بود ولی سیاه بیشتر به دلم میشینه
-مراقب باش یه وقت بشینه به دلت بیرون آوردنش کار هیچکس نیستا
یهو حالت چهرش تغییر کرد و سرش و انداخت پایین و چیزی نگفت ،آسانسور طبقه ۲وایساد و مجید بدون کوچیکترین حرفی به سمت در خونه رفت و با کلید در رو باز کرد و گفت
-خوش اومدی
با قدم های آهسته اما فکری مشغول از سکوت ناگهانی مجید به سمتش رفتم تا اومدم حرفی بزنم خاله با رویی خندون به سمتمون اومد و با اون لهجه بامزه رشتی گفت
-تی جان قربان خوش بامویی خاله جان
به اغوش گرمش پناه بردم و تموم خستگی راه رو پشت در گذاشتم و با قربون صدقه هاش داخل خونه شدیم ...
(نگاه ادما گاهی وقتا انگار باهات حرف میزنه ، میشه یه دنیا حرف نگفته رو از توی همین نگاه ها خوند، میشه یه عمر دلتنگی رو از همین نگاه ها فهمید ،میشه رد کلی خاطره رو از همین نگاه ها دنبال کرد )
من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان
که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان
که شنیده است نهانی که در آید در چشم
یا که دیده است پدیدی که نیاید به زبان؟
یک جهان راز درآمیخته داری به نگاه
در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان؟
چو به سویم نگری لرزم و با خود گویم
که جهانی است پر از راز به سویم نگران...



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۳ | 7:41 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.