گفتنش شاید نباشد مرهمِ دردی ولی
زندگی آنطور که باید، بر مرادِ ما نرفت
...
نوشت :
دیروز رفتیم روستا ، وحشتناک گرم بود هوا، فسقل خانمی مثل همسر خیلی گرمایی هستش و کلی اذییت شد اونجا ، یکم با همسر هم بحث کردم ، نمیدونم چمه ، بعد زایمان انگار افسردگی گرفتم ، با کوچیکترین حرفی عصبی میشم زود ، اینجوری نبودما ، منی ک ب بحث های کوچیک فقط ی لبخند میزدم و با خنده و شوخی ردش میکردم و صبوریم زیاد بود حالا شدم ی آدمی ک زود عصبی میشه ، فک کن وقتی دوران بارداریت کلی هورمون بدنت همه قاطی پاتی شدن بعد زایمان ک د بدتر ،از ی زن چی میمونه ، حالا هی بیان رو اعصابت هم راه برن ی سریا ....
درگیری های فکریم زیاد شدن ، سر ی موضوعی فک کنم مجبور بشم با خانواده وارد بحث بشم 😐 ی جوری رفتار میکنن انگار منو از پرورشگاه گرفتن ، اخه مگه میشه ۸۰۰ میلیون بدی ب یدونه بچت ، اون یکی بچه پ چی ، دلم هم نمیاد ناراحتشون کنم اما واقعا دیگه خیلی ظلمه ، مامان ی جوری میگه عب نداره ، انگار خودش الان بخاطر حقی که داداشش ازشون گرفت نمیشینه غصه نمیخوره ، میخوام بدونم اگه این بین بچها فرق گذاشتن نیست پ چیه
تاحالا زحمت زیاد کشیدن واسم ،دستشونم درد نکنه ، تا عمر دارم نوکری شونو میکنم ، ب اندازه ت تغاری اذییتشون نکردم ولی ، این کارشون دور از وجدانه
خدا ب خیر بگذرونه
...
راستی وب جدید در حال آماده سازی هستش آدرسشو میذارم اینجا ، میخوام جریان نامه ها رو دوباره شروع کنم و شد رمانم بنویسم
..
راستی سلام صبحتون ب خیر و شادی
