بیدارم هنوز ، درحال خوابوندن فسقل خانمی ...ی وبی رو خوندم دیدم چقدر منم انگار ، یاد خیلی روزها رو تو ذهنم زنده کرد ، میخوندم نوشتهاشو بعد میگفتم اخه چرا اینجوری چ فایده اون ک نمیاد اون ک نمیخونه اون ک نمیدونه ،اصلا ارزش داره بخاطر اونی ک اینجوری کرد اینقدر آدم ب خودش بد کنه ..
بعد یهو ب خودم اومدم دیدم منم دست کمی از اون ندارم ، منم هر روز از وبلاگش گرفته تا عکس پروفایل همه برنامه هایی که داره چک میکنم ، منم تو خیالم بارها بارها باهاش حرف میزنم ،گاهی باهاش میخندم و به یاد خندهاش دلم ضعف میره ، دلم ک تنگ خندهاش میشه میرم پروفشو میبینم با اون لبخند رو لبش خنده رو لبام نقش میبنده .گاهی باهاش بحث میکنم و کلی بدو بیراه بهش میگم ..منم روزها منتظر میمونم تا بلکه اینجا خبری ازش یشه ، اصلا نمیدونم داره وبمو یا نه ، منم ....
اره خلاصه ک یکی باید ب من بگه چته جمع کن خودتو ،متاسفانه نشد ، ن ک نخوام نمیشه کلا ...
به قول آقای ابتهاج عزیز:
نمیدانم چی میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
