فلش بک به عقب :
(از دانشگاه زدم بیرون ، هوای سرد پاییزی با اون تم رنگی نارنجی و برگ های ریخته روی زمین دلمو
وسوسه کرد راه خونه رو پیاده برم و لذت ببرم از این نقاشی پراز دلربای خدا، دونه دونه مثل بچگی روی این برگها پا میذاشتم تا صدای خورد شدنشون ب گوشم برسه ، کمتر کسی پیدا میشد که پاییز و با این همه زیباییش و رنگهای مختلفش دوست نداشته باشه و من بی برو برگشت عاشق پاییز بودم ، ی علاقه خاص بود ، نمیدونستم چرا ، هیچ چیزم ربطی ب پاییز نداشت ، ن تولدم تو فصل پاییز بود نه خاطره ی خاصی داشتم توی پاییز ن حتی عاشقی کرده بودم تو این فصل اما ی جوری عاشق پاییز بودم ، همینجور که داشتم با خودم حرف میزدم و دنبال دلیل میگشتم واسه خودم ، صدای آشنایی دقیق پشت سرم که قدم زنان بهم نزدیک و نزدیک تر میشد به گوشم خورد
- توی این هوای سرد شبیه بچها با برگها پاییزی خوب دلبری میکنی
پاهام متوقف شدن ، ی لحظه تو فکر رفتم تا یادم بیاد این صدا رو کجا شنیدم ، خودش بود ، پسر چشم مشکی با اون عینک رو چشاش روز تولد تو کافه ، برگشتم سمتش
-شما منو تعقب میکنین
با خنده بامزه روی لباش گفت
- نمیدونم ، شاید اتفاقی دوباره سرراه هم قرار گرفتیم
چشامو ریز کردم و نگاه تو چشای مشکیش که شبیه سیاهی شب بود کردم ،سیاهی ک من ازش آرامش میگرفتم ، گفتم
-اتفاقی ؟! بعید میدونم
به راه ادامه دادم ، دلم نمیخواست هیچ چیزی مانع لذت بردنم از اون هوا بشه ،اما انگار ی چیزی داشت مانع میشد
پشت سرم راه افتاد و باز صداش به گوشم رسید
-وقتی یکی گریزپا میشه ، باید بگردی پیداش کنی تا گم نشده ، چرا ازم فرار میکنی اینقدر
-دنبال آدم اشتباهی راه افتادین
-تقدیر هیچ وقت آدم اشتباهی رو سر راهم قرار نمیده ، در مورد دیدن تو هم مطمئنم ک اشتباهی نشده
-واسه چی دنبالم راه افتادین و هر جا میرم هستین
- اگه بگم دلشیفته این دختر شمالی شدم با اون اخم های ریز و چشای آهویی حقیقت و گفتم
تا به اون روز خیلی پسرا بودن که بهم ابراز علاقه کرده بودن و خواسته بودن به هر نحوی شده وارد زندگیم بشن ، اما اون حسی که با وجود سهراب داشت کم کم توی وجودم ریشه میزد هیچ وقت نیومده بود سراغم،نمیدونم از چی بود ، اما هر چی بود داشت من و وارد یه جریان تازه میکرد ، انگار هر چقدر سهراب برام از علاقش میگفت پاییز برام قشنگ تر میشد ، شاید دلیل اون همه دل دادنم به پاییز همین بود سهراب ...
اولین پاییز عمرم بود که اونقدر برام تازگی داشت ، انگار با وجود سهراب من دوباره متولد شده بودم اونم در پاییز
