درد و دل با فندق

شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

تاسیان 《5》

مامان فندق
درد و دل با فندق شرح من پنهان بماند جماعتی در رفاه هستن 😎.....وب نامه ها http://shokufaaban.blogfa.com

تاسیان 《5》

فلش بک به عقب :
(شمع ۲۲ سالگی و کافه و تنهایی ، این بار منتظرنمونده بودم بقیه سوپرایزم کنن ، خودم دست خودم و گرفتم و بردمش کافه تا دوتایی جشن بگیریم تولدم و حالا توی ی کافه نقلی ک به سبک سنتی چیده شده بود و من و یاد چای خونه های قدیمی رشت مینداخت نشسته بودم و به کیک کوچیک تولدم که شمع ۲۲ سالگیم داشت آب میشد و قطره قطره روش میریخت نگاه میکردم
-میگم این کیک دیگه قابل خوردن نیستا
سر بلند کردم و به سمت صدا نگاه انداختم ، پسری با دوتا چشم مشکی مشکی که از پشت شیشه عینکش بهم نگاه میکرد با اون لبخند رو لبش دوباره گفت
- میگما این کیک دیگه قابل خوردن نیستا
اولش متوجه حرفش نشدم اما با نگاه کردن به کیک یزدی و آب شدن شمع روش تازه فهمیدم چی میگه ،ناخودآگاه گفتم
-ای واای من ، اینم از تولدم ک گند کشیدم بهش
خنده ریزی کرد و گفت
- بگم یکی دیگه بیارن
با سر جواب رد دادم و به خرابکاریم نگاه کردم
- آخه کیک یزدی شد کیک تولد
-اووم خواستم تنهایی تولد بگیرم و خرج زیاد نکنم
خنده بلندی سر داد و گفت
- اینم حرفیه ، سهرابم و شما
پرو پرو روی صندلی روبه رو نشست و منتظر بهم چشم دوخت
-شوکاد‌ لعنت به دهنی که بی موقع باز میشه

-عجب اسمی ، آهوی گریزپا ک میگن پس شمایید ، دختری از خطه گیلان ، واای ک دیوونه کنندست
با تعجب بهش نگاه میکردم
- من کل گیلان و زیرورو کردم ، از اون رشت و شهرداری و سبز میدونش گرفته تاااااا آستارا و تالش و جنگل گیسوم ..از خود گیلانی ها بیشتر بلدم اونجارو ، همیشه هم دلم میخواست زن شمالی داشته باشم و ی خونه تو یکی از اون روستاهای رشت بگیرم توی اون آب و هوای معرکش به زندگیم ادامه بدم ،حالا باید اسم این دیدار و بذاریم سرنوشت یا تقدیر
مات بهش نگاه میکردم ،از اینکه اینقدر راحت و رک حرف میزد ، زبونم بند اومده بود ، فک کن یهو ی پسر بیاد و خلوت تنهاییتو بهم بریزه و بعد بشینه جلو روت یه ریز حرف بزنه ، جالبش اینکه بهت پیشنهاد ازدواجم بده ،این آدم نمیتونه ی آدم نرمال باشه بنظرم ،دیوونست
و ناخودآگاه بلند تکرار کردم
- دیوونست
بلند شدم تا برم که گفت
- دیدی گفتم مثل اسمت آهوی گریزپا هستی
این شد اولین دیدار من و سهراب ، شاید واقعا همون آهوی گریزپایی بودم ک گفته بود ، فرار و به موندن ترجیح داده بودم ..



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۳ | 8:55 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.