کلمهی «تاسیان» به زبان گیلکی یعنی حالتی که به خاطر نبودن کسی به انسان دست می دهد. دل و دماغ هیچ کاری را نداشتن، دلتنگی غریب، غم فزاینده، گیلکیها در چنین حالتی میگویند: «تاسیان» شد.
...
بارها به این کلمه (تاسیان)برخورده بودم و هر وقت بهش میرسیدم انگار یه حس عجیبی توی من موج میزد ..انگار ی چیزی گرفته گلومو و داره خفم میکنه ...اونقدر این 6تا حرف کنار هم سنگین بودن که تا وقتی دچارش نشی درک کردنش ممکن نیست ..
وقتی چیزی رو دوس داری وقتی همه زندگیت خلاصه میشه توی همون ی چیز ...وقتی باهاش بچگی میکنی ...جوونی میکنی ..بزرگ میشی ..وقتی همه دنیات میشه بودنش ...حالا میخواد اون هر چیزی باشه ..یه گل ...یه پرنده ...ی لیوان ..یا حتی یه آدم ...
حالا وقتی نباشه ..از دست بره اون غم و اندوه از فراق و نبودنش .اون جای خالیش میشه تاسیان و ذره ذره وجوت و نابود میکنه ...
...
به قول آقای ابتهاج عزیز
《خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک
روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا
بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه》
