.
گاهی چه دلگیر میشوی از خدا و
گاهی چه بی اندازه دلت برایش
تنگ میشود؛
گاهی از حکمتش شاکی و
گاهی مشکوک و گاهی مجذوب عدالتش میشوی؛
گاهی از رگ گردن به تو نزدیکتر
و گاهی دور میشود از تو
گاهی قدرتش در لبخند تو جاری میشود
و گاهی در گریهات؛
خدا همان خداست،
کاش این قدر ما گاهی به گاهی نمیشدیم
...
نوشت :
دیروز لباس های فسقل خانم و داشتم مرتب میکردم اونایی ک کوچیک شدن و جدا کردم از بقیه ، مادر شدن چ حس قشنگیه ،ب خودم افتخار میکنم ک ی مادرم ،خدایا شکرت ، لباس هاشو بو میکردم و همونطور ک اشکام میریخت زمزمه میکردم ،بوی دخترمو میده این لباسا
میخوام همینجوری بذارم تا بزرگ شد بهش بدم ، اگه زنده بودم و دیدم مامان شدنشو ک تو تن نوه ام ببینم اگه نبودمم که خودش خواست تن دخترش کنه ، حالا اگه دختر دار شد ...
دختر نازم درست خسته ترینم مادر اما بخاطر تو تا پای جونم با این خستگی میجنگم و نمیذارم خم ب ابروهات بیاد
..
راستی گفتم تا ساعت ۳ صبح با فسقلی بیدار بودم و بازی کردم تا خسته شه بخوابه 🫤🫤🫤
