ی وبلاگ رو داشتم میخوندم یهو دیدم یه جا نوشته آبجی بزرگه خیلی دوست دارم و کلی حرفای دیگه اما مخاطبش ی آبجی بزرگه بود ..ی لبخند نشست کنج لبام ..ی روزی ماهم آبجی بزرگه ی نفر بودیم ..یادش بخیر
اما برای ما کسی اینجوری ننوشته بود
....
نوشت :
از ساعت ۵ فسقل خانم و رو پا دارم تکون میدم بخوابه و همچنان نخوابیده 🙄🙄🙄🙄من خوابم میاد خب
نشستم وب گردی میکنم تا خانم خانما دستور خواب صادر کنه واسه مامان خانمی
مادر بودن واقعا لذت بخشه ..چقدر دارن این روزا زود میگذره ، دخترکم دوماهه شد ، باورم نمیشه ، خدایا شکرت بخاطر وجودش ، ممنون که جون تازه ب من دادی ، ممنون ک من و لایق مادر شدن دونستی ...
دخترکم ی روز که خوندی اینجا رو البته اگه تااون موقع وبلاگی بود همچنان ،بدون مامان عاشقته ، بدون نفسای مامان بنده به نفسات ، بدون تو جون دوباره منی ...ممنون که من و واسه مامان شدن انتخاب کردی ..دوماهگیت مبارک فسقل خانم خودم
...
مثل اینکه خوابید ،ی چای با کاکای رشتی خانم پز بخورم برم بخوابم 🫤🥹
