گاهی نمیشود ک نمیشود ک نمیشود
دوباره سکوت و شکست
-هنوزم همون عطر و میزنی
میدونست چطوری با روح و روانم بازی کنه ، میدونست چطوری تپش این قلب لعنتی رو بالا و بالاتر ببره ، دستام داشت از سردی زیاد عرق میکرد ، نفسم داشت ب شماره می افتاد
-جای خوبی رو واسه پنهون شدن انتخاب نکردی
به اجبار پامو تکون دادم و چند قدم رفتم به سمت پله ها ک با تحکم و عصبانیت گفت
-این سکوت لعنتیت میدونی چقدر خستم کرده شوکا
میدونی بخاطر نگفتن چیزایی ک نگفتی و رفتی چقدر دربه درم کردی ، میدونی چقدر شکستم چقدر تو این مدت پیر شدم ، خبر داری از موهای سفید رو سرم
خبر داری از جگرم ک داره میسوزه و دیگه چیزی ازش نمونده خبر داری ...
با دودلی برگشتم سمتش ، نمیدونم از خجالت بود. از پشیمونی بود ، از نفرت بود ، توی چشای مشکی گیراش نگاه کردم و اینبار من سکوت رو شکستم و گفتم
- تو چی خبر داری چ باری روی دوشم سنگینی میکنه و چه دردی روی قلبم جامونده ک داری نمک میپاشی
بهم نزدیک شد ، یه قدم دو قدم سه قدم ،نزدیک ترین نقطه بهم ، جز جز صورتمو نگاه میکرد ،انگار توی چهرم دنبال نگاه آشنا میگشت، انگار دنبال گمشده ای میگشت
-چقدر سرده نگات ،چقدر غریبه ای با من
جلوی بغضم و گرفتم و توی چشاش نگاه کردم و گفتم
-برگرد و پشت سرتم نگاه نکن ، اون آشنای غریبه دیگه فقط ی غریبست باهات
-همین ، این همه راه نیومدم ک این و بشنوم ، این همه راه نیومدم ک ببینم باهام این همه غریبه شدی شوکا
چی شد اون همه علاقه و دوست داشتن چی شد اون همه خاطرهای خوب ،چی شد اون نگاه پراز عشق
- سهراب بین ما خیلی وقته همه چیز تموم شده ، دنبال چی میگردی ، دنبال چی اومدی این همه راه ، برگرد و به زندگی بدون شوکا ادامه بده
به سمت پله ها راه میفتم ، دنبالم میاد ، هر قدمی ک بر میدارم پشت سرم قدم بر میداره ،انگار میخواد بهم بگه تا ته دنیا هم بری میام ، میام تا دوباره همون شوکارو ببینم
بین پله وایمیستم برمیگردم سمتش
-مگه نمیگم برو ، مگه نمیگم این آخر راهه
نیست شوکا ،آخر قصه ما اینجوری نیست ، یادت رفته نقشه هامون ،یادت رفته تموم اون روزهای خوبی ک باهم سپری شد ، یادت رفته تو درمان من بودی و درمان تو ، یادت رفته
حرفشو میبرم و میگم
-من خیلی وقته هیچی یادم نمیاد ، ی فراموشی گرفتم که تموم اون روزها و بخوای واسم دوباره تعریف کنی هم یادم نمیاد چی بود و چی شد ،پس بهتره تو هم تمومش کنی این بازی مثلا عاشقی رو
-شوکا
چشامو باز و بسته میکنم و از،استرس و پریشونی زیاد با صدای که لرز افتاده توش میگم
-نذار بیشتر از این عذاب بکشیم ، خوبیت نداره پنهون از زنت اومدی من و ببینی ، منی ک هفت پیشت بهت غریبه و نامحرمم ،بهتره تا متوجه نشده برگردی
پوزخند میشینه گوشه لبش
-هه ، خودت بهتر میدونی که جز تو کسی محرم تر بهم نیست ،با خوندن چنتا آیه و امضا زدن توی چنتا برگه که نشد محرمیت ، قلب باید با قلب محرم باشه ک اونم خوب میدونی خودتی
با کلافگی پا تند میکنم واز پلها میرم بالا ،همچنان
پشت سرم میاد به دم در خونه ک میرسم مجید تکیه به در با تعجب نگاهمون میکنه ، اما توی نگاهش ی غیرت عمیقی مشخصه ، میخوام وارد خونه بشم ک صدای سهراب ب گوشم میرسه
-از اینجا تکون نمیخورم مگه اینکه باهام راهی شی خونه خودتون
پفی میکشم و وارد خونه میشم ، مجید میخواد چیزی بگه ک جلوشو میگیرم و درو پشت سرم میبندم ، چقدر میتونه درد داشته باشه هم دلت بخواد کنارش باشی و بازم اون روزهای خوبتون تکرار شه ،هم نشه و باید سر قولی ک دادی بمونی، کنار در میشینم ، میدونم اون طرف کنار در نشسته و تکیه داده بهش ، میدونم چقدر داره عذاب میکشه و چقدر تو سرش سوال داره ازم ، باید چی بگم ، بگم بخاطر قلب ی مادر از قلب خودم گذشتم...
