اینکه بخاطر خوشبختی یکی از خودت بگذری شاید احمقانه ترین کار باشه اما گاهی وقتا لازمه انگار
..
با بیحالی از پله های خونه چوبی که برای موندن کرایه کرده بودیم بالا میرفتم که مجید شبیه برج زهرمار جلوم ظاهر شد
-هیچ معلومه کجایی
از کنارش رد شدم و کنار خاله که مشغول خوندن نماز بود نشستم وگفتم
-رفتم یه دوری بزنم
-تنهایی
-اهوم
-نمیگی دل نگرانت میشیم ، ی خبرم ک نمیدی ،گوشی هم که جواب نمیدی ، کلا وا دادیا
چپ چپ نگاش کردم و گفتم
بادمجون بم آفت نداره ،نگران نباش پسرخاله
-ببین شوکا درسته اومدی اینجا حال و هوات عوض شه این دلیل نمیشه واسه خودت سرخود هر کاری خواستی انجام بدی
-مجید تمومش کن خواهشا
-آخ من فقط..
خاله صداش بلند شد
-وریز بشو تی کله هوا بخوره مجید وریز ،آهان
مجید با اکراه نگاهی بهم انداخت و از پلها پایین رفت
، دراز کش روی زمین خوابیدم و از بین نردهای چوبی به آسمون آبی که انگار با وسواس خاصی نقاشی شده بود نگاه کردم ، هوای دلپذیر بهار پر بود از حس زندگی ، حس نو شدن ، انگار بهار نماد اون کوهی بود که با همه سختی ها و بادها و طوفانها باز سرپا مونده بود و میگفت زندگی هنوزم جریان داره و میشه سرسبز شد بازم ..
صدای خاله پیچید تو گوشم
-از دست مجید ناراحت نباش خاله جان ،اگه چیزی میگه و سخت گیری میکنه تی خاطر وایسه ، هر چی به تو امی دست امانتی شوکا جان
لبخندی به روش زدم و گفتم
- قربونت بشم من خاله ، میدونم اونم حق داره میخواد من و از این حال در بیاره ، ناراحت نیستم ازش خیالت راحت
بعداز خوردن غذا و آشتی کردن با مجید و یکم گشت و گذار و خرید کردن البته همراه با غیرتی شدن های بی وقفه مجید بالاخره شب راهی خونه شدیم ، از اینکه اون همه حس خوب رو کنار امامزاده داشتم رها میکردم یه جور غم تو دلم نشسته بود ، کاش میشد هر روز چشم ک وا میکردم اون گند طلایی پراز آرامش رو میدیدم حیف ک شدنی نبود ...
