صدای دلنشین آب و با صدای پرنده هایی که توی آسمون آبی پرواز میکردن با هم یه موسیقی قشنگی رو تداعی میکرد ، سرسبزی دل انگیز و پراز آرامش کوه های اطراف نشون میداد زندگی هنوزم جریان داره ، امین آهسته و با دودلی کم کم از من دور و دور تر میشد اما هر چند قدم که بر میداشت نگاهی به عقب میکرد تا بلکه پشیمونی توی نگام ببینه ،اما دریغ از یکم پشیمونی برای برگشتم به اون شهر سمی ، اونقدر دور شد که دیگه از دیدم محو شد ، نگاهی به اطرافم انداختم ، هر گوشه ای از این مکان زیبا و دلنشین خانواده هایی مشغول خوشگذرونی بودن و کلی میگفتن و میخندیدن ، به قیافه های تک تکشون که نگاه میکردم انگار پشت اون چهره خندون یه چیزی پنهون بود ، شاید یه غم بزرگ شاید یه شکست شاید یه درد بی درمون شاید یه عشق مخفی ، اما با اون خندهای مثلا واقعی سعی در پنهون کردن خود واقعیشون داشتن ، با صدایی دل از نگاه کردن به بقیه کندم و به سمت صدا برگشتم ، پسری با چشمای به رنگ آبی و قیافه تقریبا بور بالاسرم ایستاده بود و با لبخند محو رو لباش بهم نگاه میکرد ، خودم و یکم جمع و جور کردم و گفتم
-چیزی شده
آهی کشید و کنارم روی سنگ نشست و گفت
-با بیرحمی گذاشتی بره
چشامو ریز کردم وبا تعجب بهش نگاه کردم و گفتم
-ببخشید منظورتون چیه
-بهتره بگی کیه
-اووم خب کیه
-همون آقایی که چند دقیقه پیش روبه روت نشسته بود و التماس میکرد که برگردی
تازه دوهزاریم افتاد که منظورش به امین هست ، پوزخندی زدم و گفتم
-شما همیشه عادت دارین فال گوش زندگی بقیه وای میستین
سنگی از روی زمین برداشت پرت کرد سمت آب و گفت
-اونجوری که اون بنده خدا التماس میکرد فک کنم هر کسی اینجا هستش متوجه شما شده باشه
پوفی کشیدم و از روی سنگ بلند شدم و همینجوری که خاک روی مانتم و میتکوندم گفتم
-حالا هر چی ، چیز مهمی نبود
خواستم برم که صداش تو گوشم پیچید
-یه روزی یه جایی به عقب برمیگردی و به کارهایی که کردی به گذشته ای که داشتی فک میکنی و اونجاست که با خودت میگی چرا یه فرصت دیگه ندادم به خودم به زندگی به عشق ،امیدوارم هیچ وقت حسرت گذشته ای که میتونستی درستش کنی و اما نکردی رو نخوری
سنگ بعدی رو انداخت تو آب و گفت
-بعضی فرصتا تو زندگی هست که دوبار به آدم داده نمیشه ، گاهی وقتا مثل همین پرتاب سنگ با دست خودت خوشبختی که در خونتو زد و پرت میکنی تو اعماق زمین اما بعدش پیدا کردن دوباره اون خوشبختی از محالات زندگیه ، من نمیدونم چی شده توی زندگی که اینجوری ترک کردی و تنهایی رو ترجیح دادی ، اما توی نگاهت یه چیزایی پیداست که سعی داری با رفتارت و حرفات پنهونشون کنی ولی بهتره یه فرصت حداقل به خودت بدی شاید ...
توی حرفش پریدم و گفتم
-شاید اگه شما هم جای من بودین همین تصمیم رو میگرفتین
با صدای زنگ گوشیش اونم بلند شد و نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و کارتی رو جلوم گرفت ک گفت
- شاید هم صحبت خوبی نباشم اما شنونده خوبی هستم
از کنارم گذشت و من موندم و کارت توی دستم ، نگاهی روی کارت انداخت
-دکتر شاهان معتمدی (روانشناس و مشاورخانواده)
پس بخاطر این بود که اینقدر قشنگ میتونست حس و حالم و بیان کنه ، کارت رو داخل جیبم انداختم شاید روزی به دردم میخورد
درباره وب

پاییز اگر قشنگ شد به یمن قدم های تو بود جان مادر ❤️
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی
ویژه ماه اسکین
تاريخ : یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۴۰۳ | 7:37 | نویسنده : مامان فندق |
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
آرشیو مطالب
حامیان ماه اسکین
امکانات وب